خرید اینترنتی

هر چقدر هم که بچه‌ی تازه به دنیا اومده تون، آروم و خوش اخلاق باشه ولی باز هم چه بخواین و چه نخواین باید مادر تایم زیادی رو برای نگهداری ازش تو خونه بگذرونه. و بعد از اون هم که بچه رو پا می‌شه بازم موقعیت‌هایی پیش میاد که نتونین به موقع از خونه خارج بشین و به کارهاتون رسیدگی کنین، چون تقریبا اولویت با نی‌نی نازتون هست.

خب تو همچین مواقعی هم مناسبت‌هایی پیش میاد که نیاز به خرید برای خودتون یا اطرافیانتون دارین، و چقدر خوب که امروزه به صورت انلاین تقریبا هر چیزی رو که بخواین می‌تونین برانداز کنین و خیلی کلی همه چیزش رو مقایسه کنین و در نهایت سفارش بدین، اونم تو سطح وسیعی از محصولات که شاید تو یه فروشگاه به صورت همزمان وجود نداشته باشن.

من تو این ده ماهی که مادر بودن رو تجربه کردم، در کنارش میزان خرید اینترنتی‌م هم  به سطح قابل توجهی افزایش دادم، که خیلی کار رو برام راحت کرده :دی و چقد خوشحالم که هر روز فروشگاه‌های اینترنتی مثل دی‌جی کالا و دی‌جی استایل و … اقلام زیادتر و به روزتر و با قیمت مناسبی رو به مشتری مجازی ارائه میدن. البته ناگفته نماند که به غیر از فروشگاه‌های اینترنتی اکانت‌های بیزینسی توی اینستاگرام هم خیلی قوی دارن کار می‌کنن و من یکی به شخصه خیلی راضی‌م.

ادامه‌ی نوشته

سلام دنیا!

اسفند ماه همیشه می‌تونه برای من یک شروع دوباره باشه، شاید چون ماه تولدم هست و این شوق و اشتیاق زیاد این انرژی رو به سمت من می‌کشه تا همش با پتانسیل زیاد تصمیمی بگیرم و کاری رو شروع کنم.

حتی دیده شده که بعضی از پایان‌ها هم تو همین ماه برام اتفاق افتاده که خودش نوعی شروع دوباره و آغاز همه چیز بوده برام.

مدت زیادی نبودم و ننوشتم و چند سالی رو این وسط بدون نوشتن و ثبت خاطره گذروندم که همین ما بین خیلی اتفاقات بزرگ و تغییرات زیادی تو زندگیم رخ داده، که همیشه از خدای خودم ممنونم که تا به این حد من رو قوی، بزرگ و متحول کرد!

امید به اینکه باز هم بتونم اینجا بنویسم و احساس رضایت‌مندی رو تو این زمینه در خودم به وجود بیارم. من خیلی خوشحالم از این بابت، شاید چون دوباره می‌تونم با دوستای قدیمیم ارتباطی برقرار کنم یا شاید چون اینجوری می‌تونم بگم که من هنوز هم هستم و یا خیلی شاید‌های دیگه، خلاصه خوشحالم (:

 

پ.ن۱: سپاس فراوان از دوستی که موقعیتی رو برای من فراهم کرد تا دوباره وبلاگم رو زنده کنم …

پ.ن۲: کلی از پست‌ها رمز‌دار شدن و یا بصورت پیش‌نویس در اومدن، و کامنت‌ها به حالت تایید در اومدن، که خب من از واجبات می‌دونستم این کار رو …

پ.ن۳: تا جایی که بک‌آپ داشتم رو شما در آرشیو می‌بینین. حیف که مقداری از نوشته‌ها بدون بکاپ تو این دنیای مجازی رها شدن و به دست فراموشی سپرده شدن.

ادامه‌ی نوشته

برفِ امسال در ارتفاعاتِ دیلمان

جمعه و شنبه، با اکیپی از دوستان پاشدیم رفتیم «دیلمان» . آسمون کاملا آفتابی و صاف بود. گفتیم دیگه به به، میریم عشق و حال. شما نگو چند کیلومتر مونده به مقصد، باید با جاده ی یخ زده رو برو بشیم که هیچ ماشینی نمیتونه اون قسمت رو رد کنه. من و دوستمم مث بقیه وقتی رسیدیم به اون ناحیه زدیم بغل و موندیم به تماشای ماشینا که در تلاش بودن اون پیچ رو رد کنن، اما متاسفانه بدون زنجیرچرخ به هیچ وجه امکان پذیر نبود. ما هم که زنجیرچرخ نداشتیم مدت زیادی همونجا موندیم. واقعا دلمون نمیومد برنامه رو خراب کنیم و برگردیم. بعد از مدتی دیدیم بعله ماشین راهداری داره از بالا میاد و نمک می پاشه رو جاده. خلاصه بسیار خوشحال و شاد زدیم به جاده و حرکت کردیم به سمت مقصد. نیمه های راه بودیم که ماشینمون آنچنان پیچیدنی به دوره خودش کرد که تو اون لحظه نمیدونستم بترسم، جیغ بکشم یا گریه کنم یا بخندم … کاملا خشکم زده بود، دو سه دور تو جاده دوره خودمون پیچیدیم و یهو ماشین از حرکت باز موند. وقتی ماشین واستاد تازه ترس بهم وارد شد و هی میگفتم این چه غلطی بود کردیم که بدون زنجیرچرخ اومدیم بالا … اون متو مسیری که فقط عرضش به اندازه ی ۲ تا ماشین بود و یه سمتش کوه و یه سمت دیگه ش دره بود. خدا رو شکر با کلی نذر و نیاز و جینگولک بازی و شیطونی و خنده رسیدیم به ویلایی که قرار بود بقیه دوستان هم بعد ما حرکت کنن و بیان بالا. حدود سه ساعت بعد از ما تازه بقیه دوستان رسیدن !! هر نیم ساعت که میگذشت به نگرانی ما افزوده میشد که مبادا تو مسیر اتفاقی براشون افتاده باشه … ولی خدا رو شکر همه سالم و سلامت رسیدن بالا و کلی دوره هم خوش گذروندیم.

کلا دو تا تجربه بدست اوردم تو این سفر کوتاه، یکیش اینکه همیشه تو زمستون زنجیرچرخ باهامون باشه، و دوم اینکه پوکر عجب بازیه خوبیه آقـــا :دی

ادامه‌ی نوشته

سیمپسون ها

سریال جدیدی که دیدنش رو شروع کردم The simpsons هستش.

بعد از دیدن «بابا لنگ دراز» و یه انیمه که تعداد قسمتاشون کم بود، میشه گفت اولین سریال کارتونی با قسمت های زیاد هست که دارم می بینم (:

تا الان از شخصیتِ «بارت» خیلی خوشم اومده. کَل کَل کردنش با باباش خیلی بامزه س!

ادامه‌ی نوشته

نمیدونم گوشام درازه یا مهربونم؟

اگه من بتونم به این باور برسم که خیلی هایی که برام عزیزن در اون حد ارزش ندارن که بخوام اینقد پیش خودم عزیزشون کنم دیگه این همه به مشکل بر نمیخوردم و همه چیز عالی میشد!

اصن زندگی زیبا می شد.

والا بخدا |:

ادامه‌ی نوشته

بارنی پیشو

 

تقریبا میشه گفت به یکی از آرزوهام رسیدم. داشتن یک تا دانه پیشوی خوشگل، که میتونم بغلش بگیرم، بوسش کنم، دونش بدم، لالاش بدم. اینقده خوبه (:

اسمش بارنی پیشو ئه!

بارنی پیشو یه صفحه هم برا خودش داره تو فیس بوک، اگه بخواین می تونین از اینجا عکسا و فیلماشو ببینین :ط

ادامه‌ی نوشته

جواب ارشد

یه پست دیگه از کتابخونه.

جواب ارشد آزاد اومد، پا شدم اومدم ببینم که چه کار کردم. خو قبول نشدم دیگه! هاها … ریز ریز میخندم برا خودم ((;

دارم تجدید قوا میکنم که برم پا درس و مشقم. کمتر از دو ساعت دیگه امتحان دارم :دی

خدا به خیر بگذرونه. هعی!

ادامه‌ی نوشته

آنتراک در کتابخانه ه ه ه

اومدم زنگ تفریح.

از ساعت ۷:۳۰ صبحه زدم بیرون و اومدم کتابخونه، بلکه بشینم درس بخونم. آخه فردا امتحان دارم.

کلا قرار بود این تابستونی یه درس سه واحدی رو که مونده بودُ معرفی به استاد بردارم و فقط برم امتحان بدم و خلاص.

اما از اونجایی که «ریاضی مهندسی» رو افتادم، ریاضی مهندسی رو معرفی به استاد گرفتم و این درس سه واحدی رو مهمان برداشتم تو یه یونی دیگه.

همه ش هم یه جلسه ی آخر رو تشریف فرما شدم سر کلاس D: شانس اوردم استاد یه جزوه ی حاضر و آماده از برنامه ها رو بهم داد وگرنه کی میخواست دست خط اونیکه میخواست بهم لطف کنه و جزوه بده رو بخونه؟ پوووف!

حالا فردا امتحانشه و اومدم کتابخونه تا هم تمومش نکنم از اینجا بیرون برو نیستم D: الان نگین چه وضعه درس خوندنه که اومدی پا نت؟

خب آنتراکه دیگه خ خ خ ((:

انصافا تا این لحظه خوب پیش رفتم. هر یه ساعت درس خوندن تو کتابخونه، دقیقا برابری میکنه با یه روز درس خوندن من تو خونه.

امیدوارم که نیفتم این درسه لعنتی رو. یکم هم وقت نذاشتم رو مغز استاد کار کنم بلکه حواسش بهم باشه سر نمره دادن.

اعصاب ندارم بیفتم آقا جـــــان! ئع |:

حالا این هیچی، اون ریاضی مهندسی رو چه گِلی بگیرم؟ ((: ویــــــــــــــش …

ادامه‌ی نوشته