به خودم قول می‌دم بنویسم

چطوره یکمی بیام و اینجا بنویسم؟

درسته علاقه‌ای ندارم یه تعدادی که اینجا رو می‌خونن، بخونن، ولی دیشب به این نتیجه رسیدم، این آدما وقتی حضور و وجودی تو زندگیِ واقعیِ من ندارن، چه اهمیتی داره که بخونن وبلاگمو یا نخونن.

پس می‌نویسم.

می‌نویسم به ۲ دلیل:
۱- دوست دارم توسطِ کسایی که دوسشون دارم خونده بشم.
۲- دوست دارم، اینجا همون جایی باشه که وقتی برمی‌گردم تو آرشیوش، کلی خودم رو مقایسه ‌کنم با منِ قبلی‌م. خیلی عجیب غریبه اون حسی که از خوندنِ پستای قدیمیم بهم دست می‌ده.

دیشب بر حسب اتفاق نشستم یه کلمه‌ای رو سرچ کردم و بعدش پستایی که نتیجه‌ش بود رو خوندم. شگفت زده شده بودم، از خودم و حرفام و کارام و احساساتم، حتی افرادی رو که روزی خیلی باهام صمیمی بودن و الان دیگه حتی کوچکترین اثری ازشون نیست به یادم می‌اومد.

تابستونِ ۸۵ رو خوندم و چقد زده شدم از آدم بودن.

داری بزرگ و بزرگ‌تر می‌شی، فکر می‌کنی که عوض نشدی، ولی وقتی ثبت کنی نوشته‌هات رو بعد از یکی دو سال بری سراغشون کاملا متوجه می‌شی که چقدر عوض شدی و اون موقع کجا بودی و الان کجا هستی.

کمی برام تلخِ یا شایدم تلخ‌تر از تلخِ که بخوام بشینم و نوشته‌هام رو بخونم.

اما واقعا دیشب، احساسِ بدی بهم دست داد، یکی از دلایلش هم همین ننوشتن بود، که چرا حماقت کردم و ثبت نکردم این روزهام رو. شاید دو سال دیگه باز برمی‌گشتم به سالِ ۹۰، یا خنده رو لبام می‌نشست یا اشک رو گونه‌هام سُر می‌خورد.

اما خب، می‌گن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه‌س. منم دیشب سعی کردم به خودم قول بدم و  البته نزنم زیرشُ، از این بعد بنویسم و چشم رو خیلی‌ها بببندم.

باز هم، با تشکر از خودم

نوشته‌های مرتبط

:(

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *