جنگ وحشتناک

این چند روز یه جنگ وحشتناکی رو دارم طی میکنم! جنگ؟!

افکارم داره منو دیوونه میکنه!

یه حسی تو وجودمه که دست از سرم بر نمیداره! هر کاری که میکنم نمیشه! نه نمیشه!

خودمم موندم! قبلنا گریه میکردم راحت میشدم، ولی حالا نمیتونم گریه هم بکنم، کارم شده به زور خوابیدن! تموم سعی خودمو میکنم که خوابم ببره تا شاید از این وضعیت لعنتی خلاص بشم! اگه هم نشه باید قرص بخورم و بشمارم تا ببینم کی میخوابم.

یکمی برمیگردم به عقب میبینم که همه زندگیم اشتباه بوده حتی اون تولد لعنتی….

همش فکر میکنم اگه منم مثه اون دو تا بچه قبلی میمُردم، مشکلی پیش می اودم؟ مگه چی میشد یکی کمتر! من دسته خودم بود به این دنیای لعنتی پا نمیزاشتم، ولی چه کنم؟؟.هیچ وقت دوست ندارم دکتری که باعث شد از مردنم جلوگیری کنه رو سرزنش کنم یا بهش لعنت بفرستم! اما از دستش عصبانیم!

میبینی دستم به هیچ جا بند نیست به این بیچاره گیر میدم!ولی اینم بگم از خدای خودم خیلی شاکی هستم!

بازم خدای منه دیگه اشکال نداره، مگه کاری هم از دستم بر میاد؟! – هیچی

فکرای وحشتناکی افتاده به جونم داره مثه خوره منو میخوره!

زندگی با آدم چه بازیایی که نمیکنه! آقای زندگی من نمیخوام تو بازیت نقش داشته باشم! مشکلی هست؟ دوست دارم بشینم و نگاه کنم بقیه چه طوری بازی میکنن!

آخه منی که هیچی حالیم نیست چه به این بازیای سخت سخت!

آقای زندگی منو از این صحنه بیار بیرون تحمل ندارما! گفته باشم، یهو دیدی خودم کله صحنه رو بهم ریختم بعد بیا دوباره از نو دکورتو بچین!

از ما گفتن!

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *