حتی به قیمت یک شکلات

وای وای وای، یاد یه جریانی اُفتادم، دارم مُرده میشم از خنده!  امروز سره کلاس همون استاد معروفمون، دو تا از بچه ها رو انداختم به جون هم! بدجوری فروختمشون!

.

مرجان، قدش یه ذره کوتاهه، خیلی بانمک میخنده، و چون یه جورایی بین بچه های کلاس بزرگتر از همه س، تمام حرفامونو میگیم بهش، اونم رُک و بدون تعارف به پسرا میگه! :دی به عبارتی نقش مامان رو ایفا میکنه. این مرجان خانوم دقیقا پشت سرِ من میشینه، با هر خنده ش، من ضعف میرم از خنده! یعنی رسما میمیرم! حتی اگه ندونم داستان از چه قراره. :دی

.

امروز نمیدونم چی شده بود، مرجان داشت میخندید، استادمون گفت، خب حالا خانوم عزیز بگن این خط از برنامه چیکار میکنه؟ مرجان خنده ش خشکید، یهو از سمت پسرا یه کلمه شنیدم، مرجان متوجه نشده بود. ایمان، بچه اصفهانه، بهش گفت استاد ایشون کهن سالن، نمیدونن! آقا منو داری!!!! زُل زدم به سحر پهن شدم رو دسته صندلی، حالا هی من خنده هی سحر خنده!!

.

ده بیست دقیقه بعد، به سحر گفتم، به مرجان بگم چی گفت؟ سحر لبشُ گاز گرفت، گفت نه بی خیال بابا، دعوا میشه. کوتاه بیا، حالا هی سحر میگه نگو من میگم، نه باید بگم! خلاصه رومو برگردوندم سمت مرجان، گفتم: یکی بهت یه حرف بد زد! مرجان با تعجب گفت: کی گفت؟ بگو؟ منم یکم تو خُماری نگهش داشتم! گفتم چی میدی بهت بگم؟ = ))))) دوست بغل دستیش در جا یه شکلات درآورد گفت، حالا بگو! (شدت آدم فروشی رو دارین دیگه؟)

.

تو شک و تردید بودم بگم یا نگم، خلاصه با کلی بحث و جدل دستمو گذاشتم رو شکلات، همین که ولش کرد گفتمش چی گفت! مرجان طفلک خشک شده بود! من و سحر سرمونو کردیم تو میز و نقشه شکلات رو کشدیم، واااااااااااااای اگه بدونین چه حالی داد، من از بس خندیده بودم تمام خط چشمم پخش شده بود رو صورتم، یعنی خنده همراه با اشک داشت رسماً منو می کُشت!

.

هی خواستم اجازه بگیرم برم بیرون، اما چون استاد لطف زیادی بهمون، مخصوصا من دارن، اصلا ما رو تحویل نگرفتن! فقط در قسمت پسرا وول می خوردن و توضیح میدادن! یک آن دیدم سحر گفت مرجان داره با ایمان بحث میکنه، منِ آدم فروش اصلا سرم رو برنگردوندم، یواشکی نگاه کردم، دیدم چی می بینـــــــــــی! مرجان داره با حرکات دست تهدیدش میکنه و میگه تو خیلی فوضولیــــــــــا! همین صحنه کافی بود تا من غش کنم! مرجان با دستش می نوشت فضول و نقطه هاشُ میذاشت، اگه بدونین چه بساطی بود!!! :دی

.

همینکه دعواشون تموم شد، شکلات رو کوبیدم رو دسته صندلیش و گفتم: بیا، نخواستم، دروغ گفتم! مرجان همچین با خجالت خودشُ جمع کرد، و چپید تو جاش! جا خورد بنده خدا! گفت حدیـــــــــث الکی گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستشُ بگو! پس چرا ایمان معذرت خواهی کرد. گفتم اِ معذرت خواهی کرد؟ پس شکلاتمو پس بده!

.

در جا یه گازم زدم به شکلات کاکائوی خوشمزه ش! وای چه حالی داد! سحرم با دهن باز واستاد نگام کردُ گفت: تنهایی خوردیش؟ منم گفتم: اوهوم! خوشمزه بود.

.

پ.ن: من زیاد آدم فروش نیستمـــا! یه وقت فکرای بد بد نکنین! اینا همش شوخیه!

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *