خواب و بیداری

دم دمای صبح، اینقد توی خوابی که داشتم می‌دیدم جیغ زدم، که تمامه بدنم درد می‌کرد، با اینکه بیدار شده بودم، هنوز اون ترس و دلشوره و اضطراب تو من بود. وقتی اینجوری خواب می‌بینم بی‌رمقِ بی‌رمق می‌شم.

[ چقد دلم می‌خواست اون لحظه منو بغل کنه تا دیگه نترسم. ]

وقتی که بیدارم، فکرم مشغوله، وقتِ خواب می‌رسه، می‌گم آخیش، می‌خوابم و دیگه راحت می‌شم از دستِ این فکرا. ولی تو خواب هم آرامش ندارم که ندارم. نمی‌دونم چرا آخه توی خوابم هم دست از اذیت کردنم برنمی‌دارن این آدمایِ دو رو!

نه بیداری رو دوست دارم، نه خواب رو! همه چیز رو واسه خودم زهر کردم!! خستمه …

نوشته‌های مرتبط

^_^

۱ دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *