دستمال کاغذی

امروز خواهرم و بابام به همراه خانواده مهمونم بودن، داشتم مرغُ می کشیدم، بهنام _خواهرزادم_ رو صدا کردمُ ازش دستمال کاغذی خواستم. بعدش یاده یه خاطره باحال افتادم :دی!

.
حدودا یه ماه پیش رفته بودم خونه پسرخالم مهمونی، برای شام مهمون داشتن، خواستم کمکِ خانومش کنم. داشتم تو ظرفِ پیرکسِ آب مرغ ادویه می ریختم. لبه ظرفش یکمی آب مرغ گرفته بود، به بهانه تمیز کردن لبه ظرف علی _بچه دخترخالم_ رو صدا زدم و گفتم: علــی علی بدو بدو یه دستمال کاغذه بده من. بچه مث جت دوید اومد پیشم، با چشای از حدقه در اومده پرسید: برای چی میخوای؟ منم به شوخی و با جدیت تمام گفتم: میندازم تو مرغ تا زودتر بپزه. :دی تا صورتشُ برگردوند من سریع پاکش کردم و دستمال رو انداختم تو سطل آشغال. چشاش چهار تا شد! برگشته میگه: دروغ میگی کو؟ گفتم بیا اینجا ببین زیر مرغ گذاشتم. با قاشق یه تیکه پیاز کوچیک رو اوردم بالا و نشونش دادم و گفتم: الان آب شده زیاد مشخص نیست!!! اسمایلی خیلی جدی

.
حالا اینا همه گذشت و منم یادم رفت راستش رو بهش بگم :دی!
چند وقت پیش همه رفته بودن جایی مهمونی، علی وسط مهمونی برگشته گفته: شما هم دستمال کاغذی می ریزین تو مرغتون تا بپزه؟؟؟ خانومه با تعجب گفته نه! O_o حالا مامانش که دخترخالم باشه به همراه بقیه یه سره توضیح میدن، نه، کسی این کار رو نمیکنه! علی رو یه پا مونده نخیر، حدیث، تو مرغ دستمال کاغذی می ریزه! = ))))))))

.
اون یکی دخترخالم؛ که خاله علیِ همینکه منو دید گفت: خدا خفه ت نکنه چیکار کردی این بچه اینجوری میگه …. ؟ اولش اینقد خندیدم تا اشکام در اومد، اما بعدا که بیشتر فکر کردم دیدم چه آبرویی ازم رفته و اینا :-p

.

پ.ن: فعلا وقت ندارم، یه پست اساسی باید بنویسم در مورد کامنت های پست قبلیم!!! فقط اینو بدونین خیلی چیزا متوجه شدم در طی این دو سه روز. خیلی هاتونم اصلا متوجه نشدین منظور من از نوشتن اون پست چی بوده. اما خدا رو شکر میکنم، اونایی که باید می گرفتن، گرفتن قضیه رو! 🙂

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *