روزِ اول

امروز اولین روز کاریِ پرستار بچه‌هاست.

بچه‌ها؟

آره خب. طی این مدت که ننوشتم، یه عضو جدید هم بهمون اضافه شده. جانارُز قشنگم که هفت ماهشه. (چند ثانیه طول کشید تا  ُ رو پیدا کنم). یعنی ببین چقد دور شدم از خیلی چیزا. البته گوشی‌های اسمارت که همه‌ی کارامون رو راحت‌تر و ایزی‌تر میکنن هم بی تقصیر نیستن. هم از لپ‌تاپ و کیبورد دور شدیم هم از قلم و کاغذ.

چقد از متن اصلی دور شدم. داشتم می‌گفتم، دخترم جانارُز هفت ماهشه و رایمون پسرم بیست و هفت. یعنی با اختلاف سنی بیست ماه دخترم به دنیا اومد. اگه نگم همه چیز خیلی سخت بوده دروغ گفتم، سخت بود اما شیرین.

شیرینی که فقط شاید یه مادر بتونه درکش کنه. ناز و ادا و خنده و شیرین زبونی بچه‌های نوپا واقعا انرژی رو به مادر خسته و دست تنها برمیگردونن. تو این مدت بارها به آوردن پرستار فکر کردم، و فقط در حد فکر بود و حتی جمع کردن اطلاعات. چون این دوره زمونه حتی یه لیوان آب هم میخوای بخوری باید محاسبه کنی که تو چه شرایطی بهتره! :))

خلاصه‌ اینکه الان تصمیمم رو عملی کردم و دیگه می‌تونم راه و روش اعتماد کسب کردن از یک شخص اضافه‌تر که قراره اون هم محرم خونه‌ و زندگی آدم بشه، رو یاد بگیرم.

در نهایت یه تجربه‌ست. تجربه‌ای که ممکنه در انتها نتایج مثبت و شایدم منفی داشته باشه، که در هر دو صورت من اون رو به فال نیک می‌گیرم.

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *