سرم درد میکنه

بالاخره، با این همه مبارزه با خودم و خنده ها و گریه هام، امروز کوتاه اومدم و رفتم دکتر، خانوم دکتر، باهام صحبت کردن، دید خیلی تو هپروتم، پاسم داد سمت متخصص اعصاب و روان؛ منم فقط به حرمت یکی از دوستان، که گفته بودم میرم دکتر، رفتم! آقای دکتر نیم ساعتی باهام حرف زد، آب پاکُ ریخت رو دستم، گفت، کارت از مشاوره گذشته، حتما باید با دارو درمانی بشی، تا به یه ثبات برسونمت، بعدش کم کم تصمیم میگیرم که چیکار باید بکنی. خیلی سوال جوابم کرد. همون اول رفتم داخل، بهش گفتم، من الان گریه میکنما، نمیتونم کنترل کنم خودمو، خسته شدم از بس گریه هامُ خوردم و سعی کردم خودمو شاد نشون بدم. جناب دکترم با کمال میل پذیرای گریه های من شدن. شده بود مث این فیلما، هر چی می پرسید، من گریه میکردم جواب میدادم، بعد بهم دستمال کاغذی تعارف میکردم و خودشم چای میخورد. کامل خودمُ توصیف کردم، دکترم خوب تونست درک کنه چی میگم. دارم اینا رو مینویسم، بازم فکرم پیشه دکتره. حرفای قشنگی میزد! متوجه بود چی میگم و چی میخوام :(! بعدشم گفت هر وقت فکر خودکشی زد به سرت حتما باهام تماس بگیر و صحبت کن، هر وقت از شبانه روز که شده! 🙁

پ.ن۱: اصلا حس جواب دادن به کامنتارو ندارم. معذرت میخوام. همین!

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *