لعنت به تیتر همانا، کم آوردم :دی

ساعت ۷ و ربع بیدار شدم، وقتی چشمم زوم شد به ساعت، برقم گرفت، دو هفته بود دخترخاله بهم سفارش میکردند روز امتحان دقیقا ساعت ۷ و نیم دم در سالن آرایشگاه باشم. این دخترخاله خانومِ ما دوره آرایشگری رو گذرونده بودن و بعد از امتحان کتبی میخواستن، یه امتحان عملی هم بدن! قرار بود من مُدل عروسش بشم. منو برد مزون لباس تا لباس عروس هم انتخاب کنم و بعد از تموم شدن کارش برم آتلیه و یه عکس یادگاری بگیرم! خیر سرم اولش کلی ذوق داشتم، آخه دخترخاله خانوم حسابی از کارشون تعریف میکردن، منم تا روزیکه رو صورتم داشتن تمرین میکردن، نمی دونستم کارش در چه حدیه! (در حد تیم ملی !!) #-o خلاصه همینکه بیدار شدم بدو بدو صورتمُ شستم و با آژانس رفتم همون سالن مورد نظر واسه امتحان.

.

همش خدا خدا میکردم، روز امتحانش بخوره تو یکی از روزایی که کلاس دارم، تا به بهونه کلاسم زودی جیم شم و نرم آتلیه. خدا کلی یاری کرد و منُ به خواستم رسوند. اما چه فایده؟ هر چقدر گفتم دخترخاله منُ زود آماده کن تا به کلاس ساعت ۱۰ حداقل برسم بی فایده بود! ساعت ده و نیم وقتی لباس عروس رو تنم کردم، همه شروع کردن به تعریف کردن و اینکه حتما برم آتلیه و اینا! آتلیه ای که خودشون می گفتن اصلا دوس نداشتم برم، اونجا راحت نبودم و از کاراشونم خوشم نمی اومد. منم چون تو تنگنا قرار گرفته بودم، سریع موبایلمو در آوردم و به محبوبه (آرایشگرم؛ اِی من به فدای هنر و زیبایی کارات محبوبه جونم) زنگیدم، گفتم بزنگ فلان آتلیه ببین وقت داره من برم عکس بگیرم. دستش درد نکنه درجا واسم ردیف کرد و منم با عجله رفتم آتلیه!

.

اعصابم خُرد بود حال نداشتم! ده بیست تا ازم عکس گرفتن، گفتن بسه دیگه! از طبقه بالا اومدم پایین، دوباره به محبوبه زنگیدم، گفتم: محبـــــــــــــــــوبــــــــــــه :(( دارم دق میااااااااااااام، زشت شدم! عکس گرفتــــــــــــــــــــــــم! دوس ندارم نمیخوااااااااااااااااااااااااام! :-s تو رو خدا نجاتم بده. محبوبه حالا داره غش میکنه پشت خط، من از شدت قاطی بودن تمام موهامُ ریش ریش کرده بودم! بنده خداها عکاسا نمی دونستن بخندن یا گریه کنن. محبوبه گفت همونجا بشینم تا خودش بیاد ببینه چه ریختی شدم! :دی

.

وایـــی محبوبه وقتی از اون سمت خیابون منو دید دلشُ گرفت تا بیاد تو! :دی دوستان عکاسمون از دوستان محبوبه بودن، ازشون اجازه گرفتم خودم نشستم پشت سیستم، با محبوبه همه عکسا رو نگاه کردم و فقط زدم تو سره خودم! 😀 ! اشکم داشت در می اومد. خلاصه همه عکسا رو پاک کردم به جز سه تا. بهشونم سفارش کردم فقط یه دونه ش رو بدون هیچ تغییری ۱۳ در ۱۸ چاپ کنن! محبوبه هم در طی این مدت تاج و تور و مو و سنجاق و هر چی کوفت و زهره مار بود از سرم در آورد! :دی اگه بدونین چه جوری اونجا نشسته بودم! خیلی افتضاح بود همه چـــــــــــــی! اسمایلی حالت تهوع

.

ده دقیقه بعد وهاب، همسر محبوبه، با ماشین اومدن دنبالمون و منو رسوندن خونه! سریع رفتم دوش گرفتم. وقتی اومدم بیرون با  سحر تماس گرفتم، گفت یه ساعت دیگه کلاس شروع میشه.  بدو بدو رفتم همون سالن آرایش و  لباسارو با مخلفاتش تحویل دخترخاله دادم و ماشین گرفتم رفتم سمت یونی. خیلی دلم میخواست آلبوم عروسیمُ ببرم و نشونت همه اونایی بدم که میگفتن وای چقد قشنگ شدی، و از دخترخاله تعریف میکردن! حیف فرصتش نبود. #-o

.

اینا همه یه طرف این بوپوی شیطون هم طرف دیگه، همچین بازی در آورده بود، تمام خونه رو دوویدم تا بگیرمش بندازم تو قفس! مگه یه جا می موند؟ واسه من پرش دو گام انجام میداد، داشتم شاخ در میاوردم. هی میگفتمش: بوپو جااااااااان بیا بیا بغلم بیا نازیت کنم، بچه پررو اصلا اهمیت نمیداد، می دووید یه لیس میزد و دوباره در می رفت! خیلی حرصیم کرده بود. آخرش هم با خیار گولش زدم تا تونستم بگیرمش. :->

.

به کلاس رسیدم، جلسه آخر سال ۸۷ بود! آخر کلاس با تبریک عید و روبوسی و اینا تموم شد! داشتم از گشنگی می مُردم از شب قبلش هیچی نخورده بودم اما به زور و زحمت و با یه بستنی مگنوم پیاده با بچه ها اومدیم تا خیابون اصلی و بعدشم برگشتم! ساعتی نگذشت که یه ایمیل گرفتم، از سحر، واقعا بچه باحال و دوست داشتنیه :-* ، وقتی این طرح زیبا و محشرُ دیدم غش کردم، بی نهایت ذوق از خودم در وَکردم! :دی می بینین دوستم چقد با سلیقه س؟ چه هنری داره؟ 😡 تازشم معاون حضرت والا رو هم گذاشته توش! :))

.

پ.ن: من الان دارم میرم بیرون، هدیه تولد :)) !! نشد یه دور بخونم، اگه غلط غلوط  و با جمله بندی افتضاح نوشتم شما ببخشید، تو کامنت دونی بنویسین، میام اصلاح میکنم.

.

تهدید: مهران اگه اینو تنهایی خوندی که هیچ، اما اگه با خانومت خوندی و به خواهر خانومت گفتی چی در موردش نوشتم، نه من نه تو! گفته باشم! /:)

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *