من بیدار، مغزم خواب

چند وقتی هست که یه جورایی میشم، به نظر خودم مشکل از خستگیِ شدیدِ جسمی و فکریِ و نه چیز دیگه….

دو هفته پشت سرِ هم، تو کلاس یکی از استادام، که یه سره از یک و نیم تا ۴ حرف میزنه، به مدت دو یا شایدم سه دقیقه، کاملا مغزم قفل شد، قفل به تمام معناها. نمیدونم چه جوری توصیف کنم این حالتُ! ولی یه جوراییه، اولش احساس بی حالی و خستگی و کوفتگی میکنم، بعدش دستام سُست میشه، حتی نمیتونم خودکار دستم بگیرم، یا کتاب رو ورق بزنم. سرم واسه خودش می اُفته، سنگینی میکنه. گوشام نمی شنوه، اگه کسی هم این وسط صدام کنه، بعده از چند دقیقه جوابشُ میدم. در آخرم همه چیز تعطیل میشه، بدون هیچ عکس العملی با چشم باز میخوابم. یه سنگینی شدیدی رو بدنم احساس میکنم. شاید نتونین تصور کنین چی میگم. اما هر چی هست خیلی بده.

خلاصه بعد از چند دقیقه یهو انگار، با ترس از یه کابوس بیدار شین، به خودم میام و همه توان و قدرتم برمیگرده سر جاش. اون لحظه احساس خوبیه بهم دست میده.

بعد از یکی دو دفعه، گفتم شاید به دلیل صحبتها و ریتم سخنرانیِ استادِ که همچین میشم، اما امروز، پشت سیستم که نشسته بودم و داشتم تو اینترنت وول میخوردم، بازم همینجوری شدم، خستگی شدید، گیجی (انگار ده تا دیازپام خورده باشی و تو حال خودت نباشی)، محو دیدن، کلیک های پی در پی اشتباه روی لینک ها، یا کلا اتاقُ یه جوری خاص می دیدم، آخرشم همونجوری شدم که توضیح دادم. مغرم خوابید. بعدشم بیدار شد!!

پ.ن: احتمالا هاست عوض میکنم، اگه دیدین وبلاگ بالا نمیاد، نگران نباشین، من چیزی رو پاک نکردم! او.کی؟

پ.ن۲: یه روزه غذا نخوردم. دارم هلاک میشم از گشنگی!

پ.ن۳: هوا بارونیه، ابریه، مه آلوده، سرده، اما مجبورم فردا برم کوه. امیدوارم برم، برنگردم! 😐

نوشته‌های مرتبط

دوا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *