خاطرات

دفترا و سررسیدا و تقویما رو نگاه کردم! البته نه همه همه رو، فکر کنم پارسال بود که تموم خاطراتم رو پاره کردم!!

اما یه تعدادی رو که از قبل مونده بودن و این نوشته های اخیر رو خوندم!

یه حسی قلقلکم میده!

چه روزایی…. چقدر زود میگذرن! بعضی از اونا تو ذهنت حک میشه….

خاطراتِ

خوب ، بد

شاد ، غمگین

پر از محبت ، پر از نفرت

و پر از دوست داشتن……

خاله جان هم که از شیطونی های من هی میگه! یادت میاد؟؟؟!!! خالــــــه ، نگـــو دیـــگه!

خاله میگه تمومه این شیطونیات بخاطر این بود که تو ناز بزرگ شدی، چون دو تا دختر قبل تو مُرده بودن…. چون خیلی دوست داشتن….

یادت میاد؟؟؟ تو چمدون؟؟؟

یادت میاد؟؟؟؟

چقدر باحال:X

خاله وقتی تعریف میکنه، از من، داداشام، مامانم، بابام، عشق مامان و بابام!

کلی حال میکنم! ذوق میکنم! دوست دارم هیچ وقت اون ساعتی که پیشه خاله نشستم تموم نشه همین جوری ادامه داشته باشه….

و حالا

تمام تنهاییم رو میریزم توی یه چمدون کهنه میفرستمش به یه جزیره دور و متروک!

و به پایان هیچ داستانی هم فکر نمیکنم!

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *