شب یلدا

معاشران گره از زلف يار باز کنید

شبي خوش است بدين قصه اش دراز كنيد

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

وان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد

رباب و چنگ به بانگ بلند ميگويند

كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد

به جان دوست كه غم پرده بر شما ندرد

چو اعتماد به الطاف كار ساز كنيد

ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است

چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد

نخست موعظه پير صحبت اين حرف است

كه از مصاحبت نا جنس احتراز كنيد

هر آنكسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق

برو نمرده به فتوي من نماز كنيد

وگر طلب كند انعامي از شما حافظ

حوالتش به لب يار دلنواز كنيد

پ.ن۱: این فال دیشب واسه من در اومد!

پ.ن۲: خوردن هفت نوع میوه تو شب یلدا  الان داره اثراتشو نشون میده!

ادامه‌ی نوشته

تولد یکسالگی وبلاگم

سلام به همه مهربونا. :*

سال گذشته درست در همین روز من تو بلاگفا وبلاگم رو به ثبت رسوندم!

« چشم غمگین هرگز دروغ نمی گوید »

و با چــــــرا شروع شد!  ” و حال باز مانده ام چرا؟

برام خیلی لذت بخش بود و هست.

این وبلاگمو دوس دارم! بیشتر از همه وبلاگایی که دارم و داشتم! اولیش که درست یادم نیست کی بود با مردم آزاری تمام از یکی گرفته بودم ) پسوردشو زده بودم ) هنوز از کارم خجالت میکشم! خیلی بد بودم اون موقع ها. دومی جوجوجون بود سره لج و لج بازی نابودش کردم….. بعد از اونا این یکی با راهنمایی صادق عزیزم شد وبلاگ اصلیم… ازش واقعا ممنونم . :*


دیشب هم یکی از پرهیجان ترین شبای عمرم بود! خواستگاری صادق از من به صورت رسمی! یا همون خواستگاری کنون

:X

منم از خدای مهربونم ممنونم

ادامه‌ی نوشته

درویش

درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:
يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي‌گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي‌رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحلة کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني که بايد او را راه مي‌داد نگاه سريعي به فهرست نام‌ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت‌نامه يا کارت شناسايي نمي‌خواهد هر کس به آنجا برسد مي‌تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند… چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: «اين کار شما تروريسم خالص است!» نگهبان که نمي‌دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: «آن مَرد را به جهنم فرستاده‌ايد و آمده و کار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي که رسيده نشسته و به حرف‌هاي ديگران گوش مي‌دهد و به درد و دلشان مي‌رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي‌کنند يکديگر را در آغوش مي‌کشند و مي‌بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!!» وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: «با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند»!

پ.ن: از دوستم تو Cloob بهم رسیده!

ادامه‌ی نوشته

ایستگاه بهشت

از جهان تا خدا هزار استگاه بود

در هر ايستگاهي که قطار مي ايستاد کسي گم ميشد

قطار ميگذشت و سبک ميشد

زيرا سبکي قانون خداست

قطاري که به مقصد خدا مي رفت

عاقبت به ايستگاه بهشت رسيد

پيامبر گفت ايجا بهشت است و من

شادمانه بيرون پريدم

اما تو پياده نشدي؟!

و من نفهميدم…

قطار رفت و دور شد

و من از فرشته اي پرسيدم مگر اينجا آخرش نيست؟

گفت نه٬ قطار به سوی خدا می رود.

و خدا به آن ها ميگويد درود بر شما راز من همين بود

آنکه مرا ميخواهد در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد

و من…

ادامه‌ی نوشته

بگو بایستد

بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم

” هیوا مسیح”

ادامه‌ی نوشته