چهارشنبه سوری

در شب چهارشنبه سوری با یاد سه پند بزرگ ایرانیان (اندیشه نیک، گفتار نیک، کردار نیک) و یا به یاد امشاسپند (هرمزد، وهومن، اردیبهشت، شهریور، سپندارمذ، خورداد، امرداد) کوپه های آتش روشن می کنند و مراسم خاص را برگذار می کنند. آتش افروزی بر فراز خانه ها و بلندی ها، خانه تکانی پیش از چهارشنبه سوری، خریدن آیینه و کوزه ی نو، خرید اسفند، چراغانی، تهیه و خوردن آجیل هفت مغز، کوزه شکستن، فال گوش ایستادن، فال کوزه، ریختن آب قلیا و آب دباغ خانه به گوشه و کنار خانه، به صحرا رفتن در روز چهارشنبه سوری، تخم مرغ شکستن، شال اندازی، قاشق زنی، گره گشایی از بخت دختران با بستن قفل به گردن یا گوشه ای از چادر، نشستن روی چرخ کوزه گری، شکستن گردو، گفتن آرزوها به آب روان، فریاد زدن خواسته ها در چاه قدیمی، کمک خواستن از «چهارشنبه خاتون»، رنگ کردن خانه با گِل هایی به رنگ آبی و زرد، پختن آش ویژه ی چهارشنبه سوری و … از جمله این مراسمات می باشد.

آجیل چهارشنبه سوری از هفت نوع میوه ی خشک و برنج، عدس، خرسِه، نخود، تخمه ی آفتابگردان، تخمه کدوی بو داده، کشمش و گردو تهیه شده و در هر خانواده باید آن را تهیه می کرد و به نام هفت امشاسپند در سفره ی چهارشنبه سوری می گذاشتند. از این آجیل همه ی اعضای خانواده برای شگون و تندرستی می خوردند، سپس در کوزه ی کهنه ی سال پیشین مقداری آب ریخته از بالای بام به زمین میانداختند زیرا می گفتند که فروهرها از کوزه ی نو دیدن   خواهند کرد و از آب آن کوزه ی کهنه که به معنی روشنایی بود در خانه آن ها پاشیده می شد. در زمان ساسانیان به جای آب سکه هایی را درون کوزه می انداختند و آن را از پشت بام به زمین پرتاب می کردند به منزله ی این که روزی و برکت برای آنان نازل شود.

ادامه‌ی نوشته

خستگی

دیروز رفتم رودسر، خونه خواهرم! واسه چند ماه پیشاپیش ماهی سفید خریدم. کلی هم سبزی، تدارکات سبزی پلو با ماهی روز عیده دیگه چی کارش کنم. وایی ماهی ها زنده بودن. لباشونو هی غنچه میکردن، هی باز می کردن. دلم واسشون کباب شد. زنده بودن هنوز تازه از تور آورده بودن پایین. یه مقدار از ماهی ها مونده که پاک کنم، از سره ماهی می ترسم. مخصوصا از چشماش، موقعی که ماهی پاک میکنم، سرشو می پوشونم که نبینه منو!!! یهو همچین قلبم تکون می خوره، در حد سکته . دسته خواهری درد نکنه باز زحمت کشید چندتاشو پاک کرد، اما بازم مونده.

این روزا با اینکه کارام مث بقیه زیاد نبوده ولی آن چنان خستگی تو تنمه که اگه یه روز وقت بشه ۲۰ ساعت میخوابم. باید هرچه سریعتر این کارو بکنم وگرنه واسه عروسی مهران هیچ رمقی ندارم.

درختای آلوچه که تو هر خونه حداقل یکی هست، شکوفه کرده. خیلی شاد می شم وقتی درخت یه دست سفید می بینم. از الان روز شماری میکنم واسه غارت کردن آلوچه های نارس درختای خونه خالم!

ادامه‌ی نوشته

انتخابات

یه روز قبل از تولدم؛ مش موهامو ترمیم کردم، ابروهامم … هــا! آره دقیقاً. تاتو کردم. از اون تاتوهای تابلو نیست، ظریف و باریک، بیشترشم تو ابرو خودمه. حالا با این قیافه دیروز چادر گذاشتم سرم، از صبح ساعت ۸ تا ۱۱ و نیم شب تو یکی از شعب اخذ رأی بودم.

اولش که سیستم در به داغونشون بالا نمی اومد، کابل برق مانتیورشم همراش نبود، کلی قاطی کردم! پنج دقیقه نشد که مسئولش از فرمانداری اومد و یه سیستم آک آک واسم چینـد رو میز.

آخه میشه رو سیستمی بشینی که سرعتش از زمین تا اسمونه! اون وقت اینترنت نری فقط کدملی وارد کنی؟ یواش یواش هم جی میل چک کردم، هم کامنتامو! تازشم فیس بوکم رفتم. حالا بماند که اولش با ایرانسل میرفتم تو گوگل تاکم.

عجب بساطیه این انتخابات، چه بخر بخری بود. مردم هم بی نصیب نموندن عیدیشونو پیشاپیش گرفتن. تا ساعت چهار بعد از ظهر همش نزدیک دویست تا رای داشتیم تا ساعت آخر که شد همه مردم اومدن رای بدن، دو ساعت تمدید کردن! گفتم الان دیگه کسی نیست درا رو می بندن، هیچی دیگه دوباره ده دقیقه به هشت اومدن خونه خاله رأی بدن! بابا بی خیال!!! بازم تمدید کردن. اخرش نزدیک ششصد تا رای داشتیم. بیست و هفتاشم یا اسم دوست دخترشون بود یا اسم خدا یا سفید.

منم رأی دادم. دور دوم هم به همون رأی میدم!

ادامه‌ی نوشته

از بس خسته و عصبانی بودم که یادم رفت امروز تولد داداشمه، خودش زنگ زد! خجالت زده شدم. الان هم دارم با دبیر زمان هنرستانم چت میکنم، احساس شیرینی دارم.

ادامه‌ی نوشته

میز

گیلاس عزیز گفت، هر کس دوست داشت این بازی رو ادامه بده! خب چون منم خوشم اومده ادامه می دم! این بازی درباره میز تحریر و کامپیوترتون، باید عکسش رو بگذارید، بقیه هم حس و حال شماست.

اول یش برمیگرده به زمانی که خیلی کوشیک بودم، در خانه پدری، شب و روز چسبیده بودم به این سیستم و از اتاق بیرون نمی اومدم. وای چه خاطره هایی، چه لحظه هایی، چه شبایی، خیلی خیلی خیلی بی نهایت اینجا رو دوست داشتم. شب تا صبح بیدار و اینترنت گردی، روزا هم طفلی اینقد باید می خوند تا رنگش به قرمزی می رفت. تا جون داشت ازش کار کشیدم! آخی آخی … شلوغ پلوغی اتاقم تا سقف هم ادامه داشته و دارد!

و حالا هم پشت این میزم. اینم باحاله، تو شرکت خودمون. من عاشق سیستمی هستم که اطلاعاتم روشه، احساس میکنم بچه مه! تعدادی از دوستان فکر میکنم که عکسش رو دیده باشن، عکس نیکولچه و خانوم گل و گلای خوشگلم همین جا بود جلوی همین سیستم.

یه پی نوشت هم اضافه کنم که عاشق این مدل میز ها هم هستم! میمیرم واسشون.

هر کدوم از دوستا که دوس دارن، تو این بازی شرکت کنن! جالب سیستم هایی رو که از پشت اون با هم در ارتباطیم رو ببینیم! این طور نیست؟

ادامه‌ی نوشته

نیلوی عزیزم امروز خیلی خوشحالم کردی، چقدر بهم چسبید! فیلم عروسی رو با هم نگاه کردیم خیلی لذت بردم. واقعا ازت ممنونم، خیلی دلم برات تنگ شده بود. مرسی که اومدی و دوباره خاطره ها رو زنده کردی! ممنونتم خیلی زیاد. 😡

ادامه‌ی نوشته