خبر بد

نمیدونم چه حکمتیِه!

هرباری که کلی خوشی بهت برسه، سه سوت نشده همه از دماغت درمیاد.

این مدت خیلی دلتنگ بودم و دلم خیلی چیزا می خواست و خیلی اتفاقا افتاد! از همه مهمترش اومدن نیلو بود، به سلامتی رسیدن، دیروزم باهم صحبت کردیم، یک دنیا خوشحال شدم که هنوز یادمه و همه چی واسه خاطره نرسیدن اس ام اس بوده!

دیروز هم که عید غدیر خم بود و کلی مهمون داشتیم و خونه شلوغ پلوغ بود، خلاصه سید بودن هم بهانه ای می تونه باشه واسه دید و بازدید و ته کیسه دادن. دیشب هم مهمون بازی و جشن و عقد و عروسی تموم شد و هر کی رفت سی خودش.

یه حسی خاص دارم، تا به حال اینجوری نشده بودم. مثه اینکه روز پنج شنبه، دخترخاله کوچیکم ( یه سال از من کوچبکتره و میشه گفت من و اون آخرین دخترای خانواده هستیم ) تصادف کرده! حالا کِی به من گفته باشن خوبه؟ دیروز یه ساعت مونده به اینکه مهمونا بیان خونمون 😮 !!!!! میگم چرا زودتر بهم نگفتـــــــــــــین؟ خیلی راحت میگن نمی خواستیم برنامه ریزتون بهم بخوره!!! هنوز بنده خدا خالم هم خبر نداره. امروز تونستم به زور برم تو بخش آی.سی.یو و از پشت شیشه ببینمش! هیچ نمیتونم خالی کنم خودمو. اشکم در نمیاد. فقط یه حس بد دارم. با امروز میشه ۴ روز، هنوز تو کُماست و خیلی خیلی صدمه دیده و خون ریزی داره، لگن شم شکسته. همه چشم انتظارن که کی به هوش میاد. اینقد دلم می سوزه واسش، بعد اینکه به هوش بیاد کلی عمل رو باید بگذرونه. 🙁 میگم خدا چرا دست می زاره رو بنده های تک ش ؟! من هیچ باورم نمیشه فرزانه با اون وضع فجیح تو بیمارستان باشه. یه دختر ساکت، مظلوم، کم حرف! یادمه چند وقت پیش کلی ازش عکس گرفتم. به شدت با عکس مخالف بود خیلی بدش می اومد ازش عکس بگیری! ولی اون شب مثه این عقده ای ها تند تند ازش عکس میگرفتم و اون فقط ابروهاشو تو هم میکرد. هنوزم باورم نشده

خدایا خودت نگهدارش باش.

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *