احساسات من

آخه چقدر من ناله کنم! چقدر بعضی آدما فهمیده هستن، آدم از هم صحبتی باهاشون لذت می بره! کاش منم جزء اون دسته از آدما باشم که دیگران باهام صحبت میکنن خوششون بیاد. حالا اینا چه ربطی به هم داره، خدا میدونه.

هر کی هر چی میگه واسه اینکه دلشو نشکونم و احساس بدی بهش دست نده قبول میکنم، با جون و دل اون درخواستی رو که از من کرده انجام میدم و دست رد به سینه ش نمی زنم. ولی فکر کن نــه خدایی فکر کن از همون یارو یه درخواست مهم و حیاتی بکنی به روش نیاره که هیچ ، خبرتم نکنه که میتونم یا نمی تونم اخرشم غرورت له و لَوَرده میشه خودت زنگ میزنی میگه نمیشه اخه بیام ! 

 پ.ن: زیاد واضح حرف می زنم نه؟!

پ.ن۲: دوستمان بسی از همه تشکر کرد!

پ.ن۳: از امروز تا روز تولدم میخوام احساساتم رو اینجا بنویسم، ببینم اخه من چقدر بزرگ شدم و تغییر کردم! امروز که احساساتم قاطی بود.

 * جنیفر لوپز فارق شد. بچه هاش اسفندی شدن! درسته بچه هاش! دوقلووووو، یه دختر یه پسر!!!

ادامه‌ی نوشته

عشق مُرده

فکر می کردم تو دنیای من هیچ کسی جز اون وجود نداره!

داستان عشق من از یه اس ام اس شروع شد، خنده داره، ولی…..

یه روز که دانشگاه بودم اس ام اسی رو اشتباه فرستادم واسه یه نفر دیگه، اما اون فکر کرد که دوستانش دارن اذیتش می کنن. من که فهمیده بودم اشتباه سند کردم بی خیال شدم. اون پشت سر هم اس ام اس می داد و من هم واسه سرگرمی جوابش رو میدادم البته فقط در حد جُک. کم کم این اس ام اس ها بالا گرفت و به هم وابسته شدیم، تعداد اس ام اس ها هر روز بیشتر و بیشتر شد تا اینکه تبدیل شد به تلفن، از شنیدن صدای هم آروم می شدیم ( این احساس من بود ) ! احمقانه است ولی بالاخره یه روز همدیگر رو دیدیم چقدر اون روز شیرین بود.

بعد از مدتی به من گفت دوستم داره! الان که به حرفش فکر میکنم بغضم می گیره.

خانواده من نیمه مذهبی هستن و از این جور روابط خوششون نمیاد، اما رابطه من و اون کاملا جدی بود و بدون هوس. وقتی اس ام اس هامون سند نمی شود و نمیتونستیم به هم اس ام اس بدیم انگار یه چیزیمون کم بود. خیلی احساسات ما بالا گرفته بود. تا یه روز که پدرم می فهمه و باهاش تماس می گیره و جویای این رابطه میشه!!! در عوض اون برمی گرده میگه : ما رابطه مون فقط در حد اس ام اسه و چیزی بیشتر از این نیست. اون لحظه تمام روزا و لحظه ها اومد جلو چشمم، دیوانه کننده بود، داغون شدم، انگار با این حرفش منو خورد کرد.

الان احساس من دوست داشتنه همراه با نفرته. دوسش دارم ولی ازش متنفرم. همه عشق منو انکار کرد، آخه تا اونجا که می شناختمش از اون آدمهایی نبود هول کنه! نمیدونم چرا این کار رو با من کرد. یک سال و ۱۱ روز از دوستیمون می گذشت، یک سال زمان کمی نبود.

پ.ن: یکی از دوستان جدیدم که زیاد هم نمی شناسمشون در همین حد که شما خوندین واسم ایمیل زد و گفت دوست داره داستان عشقش رو واسش بزارم تو وبلاگم. فکر میکنم نظرات شما مهم باشه واسش. خوشحال میشم دیدگاه خودتون رو بنویسین چون حتما میاد و می خوندشون.

ادامه‌ی نوشته

بی حسی

از غم نوشتن در اینجا بی زارم؛ سختِ نوشتنش!

 

پ.ن: کامنت ها رو بعد از خوندن تایید می کنم.

پ.ن۲: حرفم نمیاد. همین چند خط رو از ۵:۴۴ دقیقه دارم می نویسم.

 

س: نامادری داشتن چه طعمی داره؟

ادامه‌ی نوشته

Gift

چه تصمیمی گرفتین واسه ولنتاین؟

 

فکر میکنم که همه تون جز من تا الان کادوهای خوشگل پر زرق و برق رو آماده کردین. چه شور و حالی، چه رنگ و ذوقی، وای چه گُلایـــی!!! می میرم واسه این کارا. کادو گرفتن و تدارک دیدن واسه روز به این قشنگی یه طرف، هدیه دادن های یواشکی با هزار جور ترس و دلهره هم یه طرف دیگه.

 

اگه خدا بخواد و وقتش بود کیک درست میکنم واسه فردا. حس خرس خریدن هم که نیست، از بس با خودم عروسک آوردم خونه شوهر دیگه نیازی به این کارا نیست! نوه هامم از عروسکا بهره می برن.  ولی خوب گُل رُز دوس دارم.

 

هدیه من به تک تک دوستان می مونه باسه فردا.

ادامه‌ی نوشته

چهارراههای زندگی

امروز از وبلاگ خوندن لذت بردم! دیر به دیر میام به وبلاگاتون. آخه میدونین هوا خیلی سرده دستام یخیده، تازشم درس دارم درس. فیس بوک هم که میرم! بازی های جدیدش رو دوس دارم. مهمون داری هم میکنم! در کل زندگی سخت شده بید.

درسای آموزش زبان نصرت رو می ریزم تو گوشی و شبا بهش گوش میدم. تا حدی راه افتادم، اگه سره تلفظ مشکل دارین یا خجالتی هستین در صحبت کردن پیشنهاد میکنم برای چند روز هم که شده نصرت رو گوش بدین. واسه من که خوب بود و هست تا ببینیم آخرش چی میشه. تا یادم نرفته بگم که سی.دی هاشو از نمایندگی هاش بگیرین یه وقت از این تقلبی رایت شده ها نگیرین. نوچ نوچ نوچ خیلی بده ( ). من که اصلاً اصلاً عذاب وجدان ندارم.

ششم عیدعروسی داداشمه، نمیتونم تصمیم بگیرم که ابروهام رو تاتو کنم یا نه؟ هر کی یه نظری میده منم موندم سره چهار راه، دو سه ماهی میشه که سره چهار راه منتظر موندم! هر چند می دونم که الان تصمیم هم بگیرم فایده ای نداره چون خیلی دیر شده تا عید ترمیم نمیشه. نمیدونم موهام رو مش کنم یا رنگ… نمیدونم واسه عید خونه رو تغییر بدم یا نه…. تازشم نمیدونیم کِی بریم مسافرت و البته به کجا بریم…. خیلی دوس دارم برم اونجا که بزرگ شدم، شرق کشور یکمی به سمت پایین. آفرین درست حدس زدین، ایرانشهر!

حالا هر وقت رفتیم بلوچستان خبرتون میکنم.

ادامه‌ی نوشته

دوستی ها رو از بین نبر

نمی دونم چند بار تو وبلاگم ذکر کردم که از دروغ متنفرم. دروغ باعث میشه همه دوستی ها از هم بپاشه. دروغ باعث میشه تمام حرمت ها شکسته بشه. دروغ باعث میشه دل ها سیاه بشن. دروغ باعث میشه اعتماد ها از بین برن. از بچه کوچیک بگیر تا آدم بزرگش همه و همه، حتی تک تک شماها خوب میدونین چقدر دروغ آزار دهنده است.

مدت ها شخصی رو به عنوان دوست واقعی خودتون می دونید. تو تمام خنده ها و گریه ها با هم شریک می شین، واسه لحظه لحظه ها ارزش قائلین، حتی به خاطرش از خیلی فرصت ها هم چشم پوشی می کنین، تو تک تک فرصت ها و لحظه ها و روزهاتون نقش پیدا می کنه. اون وقت، یهو برق سه فاز شما رو می گیره  به به بیا و ببین چه دروغ ها و چه مخفی کاری هایی در کار بوده و تو مثه خنگا از همشون بی خبر بودی ….

منم از نوع آدمای بد بختشم!  نمیدونم حس ششمم زیاده؟! خدا منو دوس داره؟! خدا منو دوس نداره؟! زیاد کنجکاوم؟! زیاد باهوشم؟! خلاصه نمیدونم قضیه چیه؟! چیزی که نباید بدونم و سر در بیارم سره دو روز به صورتی بسیار بسیار اتفاقی و بدون هیچ پیش زمینه ای ازش با خبر میشم. اینقدر هم این قضایا جالب جور در میان که خودم شاخ در میارم.

هر چند که اینجا جاش نیست بگم داستان چی بوده. نمی خوام باعث بشم خاطره تلخی از دوستی ها به جا بمونه.

من بازم گذشت کردم و با نیش باز بهش سلام گفتم. چشم روی همه چی بستم و نخواستم بهش فکر کنم.

اما مثل اینکه خیلی برات درد آور بود. خوب گُلم چرا این کار رو می کنی. هم خودت اذیت میشی هم دوستانت. قلب منو که شکستی، نکن این کارا رو مجبور که نیستی …

ادامه‌ی نوشته

من قاتل نیستم

چرا هیچکدومتون نگفتین بچه خرگوش از تاریکی می ترسه؟!

داشتیم می خوابیدم خوب بودا. تمام طول روز هم با ما توی شرکت بود.

اما هنوز چند ساعتی بیشتر نبود که خوابیده بودیم، با سر و صدای بلندش بیدارمون کرد.

داشت جون میداد…

پ.ن:اعصابم خیلی قاطیه، همه جا روحشو می بینم! دیگه تا عمر دارم حیوون نمی خرم!!!

ادامه‌ی نوشته

کتاب های ناخوانده

از سوی مریم عزیز به بازی کتاب های ناخوانده دعوت شدم. هر چقدر که فکر کردم و به مغزم فشار آوردم به غیر از دو تا کتاب نخونده چیز دیگه ای یادم نیومد. مطمئناً بیشتر از دو تا بوده ولی هیچ یادم نمیاد.

۱٫ ” با مادرم هرگز” هدیه ای بود از دوستی که به کل باهاش قطع رابطه کردم و هیچ اثر و نشونه ای از هم نداریم، اما دوران خوبی با هم داشتیم که هیچ وقت تکرار نخواهد شد. (می بینی مریم جون ما رو یاد چه چیزایی انداختی)

۲٫ “هری پاتر و محفل ققنوس” هرچقدر سعی کردیم این کتاب رو بخونیم و بعد فیلم پنجم هری رو ببینیم نشد که نشد. البته ناگفته نمونه که به دلیل شکسته شدن سایه ای که خیلی دوسش داشتم دو جلد از سه جلد هری پاتر و محفل ققنوس جر وا جر شد!

ادامه‌ی نوشته