از چاقی رنج میبرم

من: نمیشه واسم یه رژیم غذایی خوب بنویسی؟

پسرخاله: واسه چی؟ چاق شی یا لاغر؟

من: لاغر شم دیگه!

من: تمام غذاهامون روغنیه، سیب زمینی خیلی دوس دارم، زیاد سرخ میکنم!

پسرخاله: باید سعی کنی غذاهای طبیعی و سبزیجات بخوری. چربی، روغن کمتر مصرف کنی.

من: نه! آخه میدونی چیـه، من تا خرخره هم خورده باشمـا، وقتی بهم ساندویچی بدی بازم میخورم! نمیتونم کنترل کنم خودمُ !

پسرخاله: پس تو اراده میخوای، نه رژیم!

.من: 

ادامه‌ی نوشته

تشکرنوشت

یک سال گذشت، از تولد پارسالم، و من توی این مدت چه همه دوستای خوب و بامعرفتی پیدا کردم، اونم کجا؟ توی دنیای سایبری!

دوستان سایبری که بیشتر وقتمُ باهاشون میگذرونم و از دوستان واقعیمم بهم نزدیکتر هستن. از این بابت به خودم می بالم و محکم می ایستم و سرمُ بالا میگیرم! غرور شیرینیِ، دوس دارم همه شما این حس بهتون دست بده و تجربه ش کنین!

.

.

واقعا از ته دل از همه شما دوستان مهربونم تشکر میکنم، از همه کسانیکه واسم کارت تبریک فرستادن، ایمیل زدن، تو توئیتر دایرکت مسیج زدن، تو فیس بوک رو دیوارم تبریک نوشتن، اس ام اس فرستادن، تو وبلاگم کامنت گذاشتن، تو روم تولد فرندفید + واسم عکس گذاشتن و فید زدن، از همه همه ممنونم. نمیدونم میدونین یا نه؟!؟ اما با دیدن هر پیام تبریک بی نهایت خوشحال شدم.

.

تک تک تون خاطره شیرینی تو ذهنم هک کردین، که مطمئنم تا سالهای سال از یادم نمیره. مرسی همه! !!!!

ادامه‌ی نوشته

لعنت به تیتر همانا، کم آوردم :دی

ساعت ۷ و ربع بیدار شدم، وقتی چشمم زوم شد به ساعت، برقم گرفت، دو هفته بود دخترخاله بهم سفارش میکردند روز امتحان دقیقا ساعت ۷ و نیم دم در سالن آرایشگاه باشم. این دخترخاله خانومِ ما دوره آرایشگری رو گذرونده بودن و بعد از امتحان کتبی میخواستن، یه امتحان عملی هم بدن! قرار بود من مُدل عروسش بشم. منو برد مزون لباس تا لباس عروس هم انتخاب کنم و بعد از تموم شدن کارش برم آتلیه و یه عکس یادگاری بگیرم! خیر سرم اولش کلی ذوق داشتم، آخه دخترخاله خانوم حسابی از کارشون تعریف میکردن، منم تا روزیکه رو صورتم داشتن تمرین میکردن، نمی دونستم کارش در چه حدیه! (در حد تیم ملی !!) #-o خلاصه همینکه بیدار شدم بدو بدو صورتمُ شستم و با آژانس رفتم همون سالن مورد نظر واسه امتحان.

.

همش خدا خدا میکردم، روز امتحانش بخوره تو یکی از روزایی که کلاس دارم، تا به بهونه کلاسم زودی جیم شم و نرم آتلیه. خدا کلی یاری کرد و منُ به خواستم رسوند. اما چه فایده؟ هر چقدر گفتم دخترخاله منُ زود آماده کن تا به کلاس ساعت ۱۰ حداقل برسم بی فایده بود! ساعت ده و نیم وقتی لباس عروس رو تنم کردم، همه شروع کردن به تعریف کردن و اینکه حتما برم آتلیه و اینا! آتلیه ای که خودشون می گفتن اصلا دوس نداشتم برم، اونجا راحت نبودم و از کاراشونم خوشم نمی اومد. منم چون تو تنگنا قرار گرفته بودم، سریع موبایلمو در آوردم و به محبوبه (آرایشگرم؛ اِی من به فدای هنر و زیبایی کارات محبوبه جونم) زنگیدم، گفتم بزنگ فلان آتلیه ببین وقت داره من برم عکس بگیرم. دستش درد نکنه درجا واسم ردیف کرد و منم با عجله رفتم آتلیه!

.

اعصابم خُرد بود حال نداشتم! ده بیست تا ازم عکس گرفتن، گفتن بسه دیگه! از طبقه بالا اومدم پایین، دوباره به محبوبه زنگیدم، گفتم: محبـــــــــــــــــوبــــــــــــه :(( دارم دق میااااااااااااام، زشت شدم! عکس گرفتــــــــــــــــــــــــم! دوس ندارم نمیخوااااااااااااااااااااااااام! :-s تو رو خدا نجاتم بده. محبوبه حالا داره غش میکنه پشت خط، من از شدت قاطی بودن تمام موهامُ ریش ریش کرده بودم! بنده خداها عکاسا نمی دونستن بخندن یا گریه کنن. محبوبه گفت همونجا بشینم تا خودش بیاد ببینه چه ریختی شدم! :دی

.

وایـــی محبوبه وقتی از اون سمت خیابون منو دید دلشُ گرفت تا بیاد تو! :دی دوستان عکاسمون از دوستان محبوبه بودن، ازشون اجازه گرفتم خودم نشستم پشت سیستم، با محبوبه همه عکسا رو نگاه کردم و فقط زدم تو سره خودم! 😀 ! اشکم داشت در می اومد. خلاصه همه عکسا رو پاک کردم به جز سه تا. بهشونم سفارش کردم فقط یه دونه ش رو بدون هیچ تغییری ۱۳ در ۱۸ چاپ کنن! محبوبه هم در طی این مدت تاج و تور و مو و سنجاق و هر چی کوفت و زهره مار بود از سرم در آورد! :دی اگه بدونین چه جوری اونجا نشسته بودم! خیلی افتضاح بود همه چـــــــــــــی! اسمایلی حالت تهوع

.

ده دقیقه بعد وهاب، همسر محبوبه، با ماشین اومدن دنبالمون و منو رسوندن خونه! سریع رفتم دوش گرفتم. وقتی اومدم بیرون با  سحر تماس گرفتم، گفت یه ساعت دیگه کلاس شروع میشه.  بدو بدو رفتم همون سالن آرایش و  لباسارو با مخلفاتش تحویل دخترخاله دادم و ماشین گرفتم رفتم سمت یونی. خیلی دلم میخواست آلبوم عروسیمُ ببرم و نشونت همه اونایی بدم که میگفتن وای چقد قشنگ شدی، و از دخترخاله تعریف میکردن! حیف فرصتش نبود. #-o

.

اینا همه یه طرف این بوپوی شیطون هم طرف دیگه، همچین بازی در آورده بود، تمام خونه رو دوویدم تا بگیرمش بندازم تو قفس! مگه یه جا می موند؟ واسه من پرش دو گام انجام میداد، داشتم شاخ در میاوردم. هی میگفتمش: بوپو جااااااااان بیا بیا بغلم بیا نازیت کنم، بچه پررو اصلا اهمیت نمیداد، می دووید یه لیس میزد و دوباره در می رفت! خیلی حرصیم کرده بود. آخرش هم با خیار گولش زدم تا تونستم بگیرمش. :->

.

به کلاس رسیدم، جلسه آخر سال ۸۷ بود! آخر کلاس با تبریک عید و روبوسی و اینا تموم شد! داشتم از گشنگی می مُردم از شب قبلش هیچی نخورده بودم اما به زور و زحمت و با یه بستنی مگنوم پیاده با بچه ها اومدیم تا خیابون اصلی و بعدشم برگشتم! ساعتی نگذشت که یه ایمیل گرفتم، از سحر، واقعا بچه باحال و دوست داشتنیه :-* ، وقتی این طرح زیبا و محشرُ دیدم غش کردم، بی نهایت ذوق از خودم در وَکردم! :دی می بینین دوستم چقد با سلیقه س؟ چه هنری داره؟ 😡 تازشم معاون حضرت والا رو هم گذاشته توش! :))

.

پ.ن: من الان دارم میرم بیرون، هدیه تولد :)) !! نشد یه دور بخونم، اگه غلط غلوط  و با جمله بندی افتضاح نوشتم شما ببخشید، تو کامنت دونی بنویسین، میام اصلاح میکنم.

.

تهدید: مهران اگه اینو تنهایی خوندی که هیچ، اما اگه با خانومت خوندی و به خواهر خانومت گفتی چی در موردش نوشتم، نه من نه تو! گفته باشم! /:)

ادامه‌ی نوشته

لعنت به تیتر

۱- دو روز پیش یه کلیپ گرفتم، خیلی به دلم نشست، اما متاسفانه نه اسمی داشت نه نشونی، میخواستم آهنگ با کیفیت خوبش دانلود کنم، واسه همین سریع مزاحم عمو هوشنگ شدم، عموی مهربونم، اسم خواننده و آهنگ و همینطور خود آهنگ رو واسم ایمیل کردند. مچکرم عمو جان! ^__^ پیشنهاد میکنم اگه سرعت اینترنتتون تا حدودی خوبه، واسه یه بار هم که شده این کلیپ رو ببینین، به دل من خیلی نشسته، بالای صد دفعه گوشش دادم! شاید شما هم خوشتون بیاد.

Self Control – INFERNAL

.
۲- تا دیروز حالم خوش بودااااا، اما یکی بدجوری رفت رو اعصابمُ ناراحتم کرد. با حرفش باعث شد به شدت به هم بریزم! همیشه در اینجور مواقع سر و کله منیره پیدا میشد؛ یا اینترنتی یا تلفنی یا پُستی! (+) داشته باشین هدیه منُ یه شال صورتی و یک عدد کلاغک! مرسی منیره نازم!:-*

.
۳- من زنده م، بوپو زنده س. هنوز کوشولوئه، تبدیل به خرگوش غول پیکر نشده. سعی میکنم بهش خیلی خوش بگذره، تا از نفرین خرگوشی خبری نباشه! hug

.
۴- دوس دارم زیاد زیاد بنویسم، اما نمیشه، همین چند خطم به زور نوشتم! دوس دارم برم وبلاگ همه دوستامُ بخونمشون، اما نمیشه! وقت ندارم، یا اگه هم وقت دارم حسشُ ندارم! بدجوری گیر کردم تو این اینترنت! دارم کلافه میشم.

.

ادامه‌ی نوشته

حتی به قیمت یک شکلات

وای وای وای، یاد یه جریانی اُفتادم، دارم مُرده میشم از خنده!  امروز سره کلاس همون استاد معروفمون، دو تا از بچه ها رو انداختم به جون هم! بدجوری فروختمشون!

.

مرجان، قدش یه ذره کوتاهه، خیلی بانمک میخنده، و چون یه جورایی بین بچه های کلاس بزرگتر از همه س، تمام حرفامونو میگیم بهش، اونم رُک و بدون تعارف به پسرا میگه! :دی به عبارتی نقش مامان رو ایفا میکنه. این مرجان خانوم دقیقا پشت سرِ من میشینه، با هر خنده ش، من ضعف میرم از خنده! یعنی رسما میمیرم! حتی اگه ندونم داستان از چه قراره. :دی

.

امروز نمیدونم چی شده بود، مرجان داشت میخندید، استادمون گفت، خب حالا خانوم عزیز بگن این خط از برنامه چیکار میکنه؟ مرجان خنده ش خشکید، یهو از سمت پسرا یه کلمه شنیدم، مرجان متوجه نشده بود. ایمان، بچه اصفهانه، بهش گفت استاد ایشون کهن سالن، نمیدونن! آقا منو داری!!!! زُل زدم به سحر پهن شدم رو دسته صندلی، حالا هی من خنده هی سحر خنده!!

.

ده بیست دقیقه بعد، به سحر گفتم، به مرجان بگم چی گفت؟ سحر لبشُ گاز گرفت، گفت نه بی خیال بابا، دعوا میشه. کوتاه بیا، حالا هی سحر میگه نگو من میگم، نه باید بگم! خلاصه رومو برگردوندم سمت مرجان، گفتم: یکی بهت یه حرف بد زد! مرجان با تعجب گفت: کی گفت؟ بگو؟ منم یکم تو خُماری نگهش داشتم! گفتم چی میدی بهت بگم؟ = ))))) دوست بغل دستیش در جا یه شکلات درآورد گفت، حالا بگو! (شدت آدم فروشی رو دارین دیگه؟)

.

تو شک و تردید بودم بگم یا نگم، خلاصه با کلی بحث و جدل دستمو گذاشتم رو شکلات، همین که ولش کرد گفتمش چی گفت! مرجان طفلک خشک شده بود! من و سحر سرمونو کردیم تو میز و نقشه شکلات رو کشدیم، واااااااااااااای اگه بدونین چه حالی داد، من از بس خندیده بودم تمام خط چشمم پخش شده بود رو صورتم، یعنی خنده همراه با اشک داشت رسماً منو می کُشت!

.

هی خواستم اجازه بگیرم برم بیرون، اما چون استاد لطف زیادی بهمون، مخصوصا من دارن، اصلا ما رو تحویل نگرفتن! فقط در قسمت پسرا وول می خوردن و توضیح میدادن! یک آن دیدم سحر گفت مرجان داره با ایمان بحث میکنه، منِ آدم فروش اصلا سرم رو برنگردوندم، یواشکی نگاه کردم، دیدم چی می بینـــــــــــی! مرجان داره با حرکات دست تهدیدش میکنه و میگه تو خیلی فوضولیــــــــــا! همین صحنه کافی بود تا من غش کنم! مرجان با دستش می نوشت فضول و نقطه هاشُ میذاشت، اگه بدونین چه بساطی بود!!! :دی

.

همینکه دعواشون تموم شد، شکلات رو کوبیدم رو دسته صندلیش و گفتم: بیا، نخواستم، دروغ گفتم! مرجان همچین با خجالت خودشُ جمع کرد، و چپید تو جاش! جا خورد بنده خدا! گفت حدیـــــــــث الکی گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راستشُ بگو! پس چرا ایمان معذرت خواهی کرد. گفتم اِ معذرت خواهی کرد؟ پس شکلاتمو پس بده!

.

در جا یه گازم زدم به شکلات کاکائوی خوشمزه ش! وای چه حالی داد! سحرم با دهن باز واستاد نگام کردُ گفت: تنهایی خوردیش؟ منم گفتم: اوهوم! خوشمزه بود.

.

پ.ن: من زیاد آدم فروش نیستمـــا! یه وقت فکرای بد بد نکنین! اینا همش شوخیه!

ادامه‌ی نوشته

مخلصیم اُستاد

استاد جدید، وارد کلاس شد و یه نفس و بدون مکث ۲ ساعت و ۴۵ دقیقه، حرف زد، ما هم با چشمای باز اما مغز خوابیده، نگاهشون کردیم! وسط صحبتاشون یکی از دوستان گفت: استاد میشه انتراک بدین؟

ایشون گفتن: یه چند دقیقه دیگه تحمل کنین توضیحاتم تموم بشه بعدش با هم دعوا میکنیم!

همکلاسی از ته کلاس داد زد گفت: ما دعوا نمیگیریم، اصلاح طلبیم!

استادم گفت: ما مخلص هرچی اصلاح طلبیم! خندید و بازم شروع کرد به توضیح دادن!

همین یه جمله کافی بود تا من کلی به ایشون و درسشون علاقه مند بشم! :دی آخر کلاس چند کلمه ای باهاش حرف زدم! فک کنم تونستم راه خودمو پیدا کنم. اسمایلی صحبت های رمزیانه با خود!

ادامه‌ی نوشته