صب رفتم دانشگاه. کلاسا رو بهم ریختن، واسه خاطر یه استاد!!! رفتم آموزش صحبت کردم. از صحبتهاشون متوجه شدم که باید خیلی تُخس باشه استاده. حالا قرار شده باهاش صحبت کنیم بلکه به ما لُطف کنن و ما رو از این همه بیکاری در بیارن.
آخه شنبه یه سره کلاس بود، این استاده گفته نمیتونم بیام شنبه، درسش رو از ساعت ۱۰ روز شنبه بردن گذاشتن ۸ صبح دوشنبه، بعدش روز شنبه از ساعت ۱۰ تا ۱۲ و نیم باید ول بچرخیم! حالا اون روز دوشنبه هم که این همه راه باید کوبید رفت تا دانشگاه هم بماند. امیدوارم باهامون راه بیاد چونکه من اعصاب ندارم. ( این روزا نمیدونم چرا اعصاب من دیلیت شده )
امروز دو ساعت اول کلاس تشکیل شد، از استاد گرامی خوشمان نیامد. ( وای به حال خودم و خودش ) سحر یکم نگام کرد بعد بهم گفت: از استاد خوشت نیومده؟ گفتم: نوچ! گفت: از قیافت معلومه! حالا من نمیدونم استاده واسه همون هی منو نگاه میکرده؟ یعنی فهمیده ازش خوشم نمیاد یا نه؟ خودش از من خوشش اومده!؟! نمیدونم چرا واسم موج منفی می فرستاد.
بعد از کلاس بهمون اعلامیدن که کلاسا تا ۱۳هم تعطیل می باشد. منم سحر و ویدا و جمیله رو برداشتم آوردن استانه زیارت حرم آقا سید جلال الدین اشرف ( برادر امام رضا ). تو حرم یکی از هم کلاسیام رو دیدم، کلی از همه بچه ها پرس و جو کردیم و آمار رد و بدل کردیم. به سلامتی دو تا عروسی توپ در پیشه!!! اسمایلی رقص و اینا. آخرش گفتم شمارت رو بده من که واسه دوره بعد دعوتت کنم. ( آخه هر چند وقت یکبار نوبتی مهمونی میدیم ) همه این صحبت ها یه طرف، اسمش یادم نیومدن یه طرف! فــک کن، نه خدایی فک کن! نمیدونستم اسمش چیه تا شمارش رو سیو کنم! خودم کلی شرمنده شدم. آخرشم که نپرسیدم یارو دو ساعته داریم با هم حرف می زنیم اسمت چیه؟ به اسم الهه ذخیره ش کردم. ( الانم حسش نیست از دوستان بپرسم اسمش چی بوده )
بعد از اینکه از حرم اومدیم بیرون من رفتم سمتِ
لعنت لعنت لعنت لعنت ….. اصلا حس ادامه دادن این نوشته رو ندارم. هیچیم نیست اما در کُل خیلی چیمه. سرم درد میکنه. بهتره همین جا تموم کنم و غُر نزنم. روز مسخره و بی خود. روز دلداری دادن و بوسیده شدن از سمت آذر خانوم. روز احساس ترحم! روز گند! روز خفقاااااااااااااان. روز لبخندهای زورکی! روز دل سوزوندن خودم برای خودم !!! روز نیاز داشتن به محبت میمی مثل مادر. داغونم. گریه م داره در میاد.
پ.ن: هر وقت حالم خوب شد به تک تک کامنتاتون جواب میدم.
سلام خانومی
نبینم اشکاتو
پاسخ: سلام صبورا جان

از دانشگاه نگین که … ما که هر روز باید بریم برای یک کلاس!! ( با این مدیرگروه)
پاسخ: خوندم دردِسراتونو پرستووو جان
کلاس ها تا ۱۳ تعطیل شد؟ بقیه دانشگاه ها هم همینطوره؟ البته من که قصد نداشتم زودتر از ۱۴ برم ولی خوب آدم مطمپن باشه تعطیله بهتره
پاسخ: واسه ما که اوهوم. واسه بقیه ها رو نمیدونم! شما هم که ماشالله دارین
ای بابااااااااااا امیدوارم زودتر از این مود بیای بیرون ….برعکس شما من خیلی سر حالم ….خیلی
پاسخ: خدا رو شکر مژگان جان. شما سرحال باشی ما دیگه هیچی نمیخوایم
الان حالت خوب شد ؟
اگه شده که به کامنت منم جواب بده !
اگه نشده که اصلا چرا اومدی کامنتا رو جواب بدی ؟ مگه نگفتی که هر وقت حالت خوب شد مبای حواب میدی ؟ ها ؟ ها ؟ دو فروند نقطه دی !
پاسخ: امروز ساعت ۱۱:۱۱ دقیقه در تاریخ ۸ مهر ۸۷ حالم خوب می باشد و به کامنتت جواب دادم و خوندمش :دی حالا قبلش چون به ایمیلم اومده بود خونده بودمتااااا
میبینم که ماه رمضان بیحوصلت کرده. چرا؟
پاسخ: نمیدونم دلزده جان! دست خودم نیست!
سلام دوست عزیز وبسایت پر محتوای دارید آیا مایلید با هم تبادل لینک داشته باشیم ؟
در صورت مایل بودن لینک ما را با نام اخبار ایران در وبسایت خود اضافه کنید
با تشکر
پاسخ: اضافه شد!
سلام.
معلومه این آواخر بجای اینکه تو روزه رو بگیری روزه تو رو گرفته؟
نگران نباش پس فردا عید فطره و وقتی صادق برات عیدی گرفت حالت بهتر هم خواهد شد.
جلوتر عید فطر رو به تو و صادق و دیگر خواننده های وبلاگت تبریک میگم.
پاسخ: سلام عموجان. اوهوم فکر میکنم خیلی بدجوری منو گرفته بود روزه :دی البته الان با خوندن کامنت شما خیلی خیلی حالم خوبه. اسمایلی عیدی
عید شما هم مبارک باشه عموی گُل