به به!! چه همه روزِ خوبی بود دیروز! ۸٫۸٫۸۸ کنار دوستای گُل و مهربونی مث بابک مهربانی، روزبه، علیها، محراب، محمود، آقا میثم و بانو، عباس، علیرضا نون وا، میثاق، آقا امیر دوست بابک خان، خواخورزا جانم (حمید) و آقای همسر (صادق) سپری شد!
واقعا از همه شون تشکر میکنم، که این افتخار رو دادن تا توی این روز دوست داشتنی چند ساعتی رو کنار هم باشیم! مخصوصا بابک که این همه راه از بابل اومد لاهیجان! امیدوارم که به آقا میثم بیشتر خوش گذشته بوده باشه، آخه تولدش بود! خلاصه کم روزی هم نیست روزِ تولد. و کلا دیگه خیلی مرسی! Hug
عباس جون زرنگی کرد و زودتر از من پُست نوشت، یعنی گزارش دیروز رو داد
! خواستین اینجا بخونین کجاها رفتیم و اینا!
عالی بود، مدت زمانش رو بیشتر کنین لطفا
به علیرضا: اِی بروی چشم
به لطف زحمات خودت و همینطور صادق و حمید عزیز به ما هم خیلی خوش گذشت و خوشحال شدم از اینکه در جمعتون بودم و از نزدیک با شما و بقیه دوستان آشنا شدم
به میثاق: ما نیز هم بسی خوشحال شدیم، مرسی که اومدین!
خیلی خوش گذشت
امیدوارم باز هم فرصتی از این نوع؛دست بده ،تا دیدارها رو تازه کنیم.
به علیرضا: ان شاءلله !!
هنوز عکس نزاشی ها
به دیجی حامد: تو فرندفید گذاشتم. دیدی؟ :دی
روز خیلی خوبی بود ! به قول علیرضا فقط وقتش را بیشتر کنید

من هم از این به بعد قول(قوول ، قُل ) می دم که زیر هر پست بیشتر از ۳ تا تظر ننویسم
به روزبه: الهـــی شما میتونی صد تا هم نظر بذاری دوس جونم
جای همه خالی . خیلی خوش گذشت . ایشالله هر ماه بشه این قرار هامون . اسمایلی یک فروند آدم روانی ِ متوهم
به ایلیا: دلت خواسته بود؟ :دی توهم زده بودی؟
حالا چهارمی رو کی و کجا اوکی کردید؟
به بابک مهربانی: فک کنم همون انزلی بشه
نـــــــــــــه ! این یکی رو دیگه فکر نکنم بیام اگه بیام هم حتما با ماشین خودم میام.
به بابک مهربانی: ایشالله ایشالله!! فقط خودتُ خسته نکنی ها!
راستی خالا من سوتی دادم، سل تی تی رو نوشتم تی تی سل ولی یادم میره که درستش کنم
به عباس: تی سره فیدا !!
سلام
اگه یه مردعاشق یه زن باشه ولی به دلایلی بهش نرسه چه کار می کنه؟
به ملانی: میره عاشق یه زن دیگه میشه؟
به به خوبه که خوش گذشته بهتون
جای ما بسی خالی بود میدونم لازم نیست بگید(کمی برای خودمون پپسی باز کنیم)
منهم اینجا تنهایی با خودم میرم کنار دریای عمان حالش رو میبرم
به آرش: وُی چه نینی غصه داری گذاشتی واسه آواترت. خوب چرا حالا تنهایی میری کنار دریای عمان؟ :دی ما ها رو هم با خودت ببر. خب!
درودی دوباره
واسه همین هم غصه اش گرفته.
فقط شاید علیرضا (نونوا) و صادق رو بردم
نخست:این نی نی هه مثه خودممه هیچکی دوستش نداره
دوم:تهنایی یا همون تنهایی حالی دیگر میدهد به دو دلیل:
۱-اینکه من عادت دارم در لحظه ای دیوانه شوم و بزنم به دریا و پیاده برم عمان که در این صورت کسی نیست منو بکشه بیرون
۲-چون من با همه قهرم وحتی با خودمم هم قهرم.
شما رو هم با خودم نمیبرم دریا
خیلی نوشتم بسمه
به آرش: یه ایمیل پر از این نی نی ها واست فرستادم
!! حالا منم با خودت ببر عمان و باهام قهر نباش! خب؟ :دی
سلام ایشالا همیشه به سفر و قرار و گردش و اینا

جوابیه صادر نومودیم در کامنت پست قبل
به خانوم مارپل: ایشالله یه دور هم با شما دوس جونا قرار میذاریم فدات شم
!
خلاصه که ایشالله همیشه به شادی و جشن و اینا
به مژده: قربان شما عزیزم!
سلام …
پس اینی که صادق میخواست بگه و حمید نذاشت این بود !
!
به هانی: سلام!! آره دقیقا همین بود که حمید نذاشت!
سلام
ممنون که بهم جواب دادی.
به ملانی: سلام، خواهش میکنم.