دیشب سیم کارتم رو گرفتم، بین دو تا انگشتم، و از وسط به دو نیم تقسیمش کردم! الان مث هاپو پشیمونم. نمیدونم برم یه سیم کارت جدید بخرم، یا اینکه درخواست بدم واسه همون قبلیِ!
اینقد فشار عصبی روم هست که کارام غیر قابل پیش بینی شده، خودم رو در عرض سه سوت آنچنان تخلیه ای میکنم که یه دقیقه بعد از اون به خودم میگم واقعا این کار رو کردی؟ چطوری تونستی حدیث؟ نوچ نوچ نوچ
فعلا بدجوری هاپو شدم و اساسی نقشه قتل سه،چهار نفر رو کشیدم. ولی چون قاتل خوبی نیستم، فقط از خدا میخوام که نتیجه کار و رفتارشون رو روی عزیزترین کسشون پیاده کنه، بلکه طعم تلخ و زننده کاراشون رو بچشن! فقط همین.
خدا هم خدا نیست، اگه نخواد این چیزا رو بهم نشون بده!
دستام می لرزه، از بس با حرص دارم اینا رو می نویسم!
ولی یه چیزی هم اینجا بنویسم، بلکه ثبت شه!! بعد از ۳ سال زندگی زناشوئی، صادق برای اولین بار از من دفاع کرد، و پشت من واستاد، می دونین تازه دارم احساس میکنم که کسی پشتم هست و هوامو داره. نمیدونم صادق ناراحت میشه یا نه که اینا رو اینجا نوشتم! ولی خب دلم خواست بگم، خیلی هم بابت این قضیه خوشحالم که صادق باهامه. حس شیرینیِ که تا به امروز تجربه ش نکرده بودم.
مرسی صادقِ عزیز ![]()
اینقدر به خودت فشار نیار خب حدیث جون
… دلم نمیخواد دوست جونم رو اینقدر ناراحت ببینم …
به پرستووو: سعی خودمُ میکنم دوس جونی

به بابک مهربانی: تو ناراحت نباش دیگه …
برای خودت :
به بیشترِ سختی ها بخند ، هیچ وقت هم یادت نره که از بچگی تو هر نوع مسئله ای گفتن “خدا جای حق نشسته ” پس بعضی چیز ها را بِسپُر به خدا !
برای صادق :
هیپ هیپ هورا … هیپ هیپ هورا. . .
به روزبه: هوم. منم می سپرم به خدا
اگر اشتباه نکنم منظورت از عبارت “بعد از ۳ زندگی زناشوئی” در واقع این بوده : بعد از ۳ سال زندگی زناشوئی ! نگاه اول جساراتا این ذهنیت به وجود می آد که ۲ بار قبلا ازدواج کردی ! ( اینم بگم که من نمی شناسمت اما با مرور همین مطلب احساس کردم جمله رو اشتباه تایپ کردی ! )
به مهیار: اوف! عجب سوتیِ وحشتناکی دادم، خیلی خیلی مرسی که بهم گفتی! اصلاحش کردم
مرسی …
حالا مگه چی نوشتی … کلشو بگو :د
به علیرضا: هان؟