تنوع طلبی

خیلی خستمه، دلم خواسته بود یکی بیاد گردن و پشتم رو واسم ماساژ بده. اوخی اوخی. ( کلاس درس و این جلف بازیا؟ هیس. تمرین دادم به بچه ها :دی خودم نشستم پا وبلاگم :)) )

خدا وکیلی بد بهم فشار میاد. یه سره از صبح تا غروب علاوه بر راه رفتن تو کلاس، حرف می زنم و توضیح میدم. حالا اوایل به خودم میگفتم همچین خوبه، لاغر می شم و از این حرفا :دی ولی کو اخه؟ هیچی لاغر نشدم. تا اخره عمرم من باید چاق بمونم. 😐

اوه.عجب کاره طاقت فرسایی هست این شغل شریف معلمی. حالا نه اینکه منظورم به خودم باشه ها، نه. بنده خدا معلمی رو میگم که ۹ ماه باید با مثلا ۲۵تا شاگرد هر روز، هر روز سر و کله بزنه  درس بده! اصن معلمی که در طول ۳۰ سال تدریسش فقط یه کتاب رو درس میده چی؟ دق میام من. باز خوبه مثلا من با هر گروه یه دوره کوتاهی هستم چون اصلا نمیتونم همچین شرایطی رو تحمل کنم. حتما حتما باید تنوع تو کارم باشه :دی

که البته شاید جزء نقاط ضعفم به حساب بیاد این تنوع طلبی :پی

– برم برم یه تمرین دیگه بدم بیام [سوت]

ادامه‌ی نوشته

درس اول

در اولین روزِ زمستون، یاد گرفتم که به اندازه‌ی درک و فهم هر کسی، بهش خوبی کنم.

امروز یکی از بهترین کلاس‌هام که همیشه خوشحال بودم ساعت آخر با این گروه هستم و بهشون درس می‌دم و خستگی از تنم در میره، بدترین ضدحال ممکنه رو بهم زدن.

و البته خب، تجربه‌ی خیلی خوبی شد واسم که بدونم چطور و به چه روشی کلاس‌هام رو جلو ببرم.

و مهم‌تر از اون هم همون خط اولی رو که نوشتم یاد گرفتم. حداقل اینجوری وقتی اساسی طرف حالت رو گرفت، دلت واسه خوبی‌هات نمی‌سوزه.

اوف! که چه بدجوری حالم گرفته شد امروز.

ولی خب از کرده خودشون پشیمون می‌شن :دی

ادامه‌ی نوشته

بنویس

همچین دلم می‌خواد یه پست قدِ سه سال زندگی‌م بنویسم، و پسورد بذارم روش. حیف که نه اعصابش رو دارم نه حسش رو. فقط این ایده‌س که همش داره تو سرم می‌چرخه وقتی که وارد داشبورد وبلاگم می‌شم.

ولی دیر یا زود این کار رو می‌کنم. حداقل می‌دونم که مغزم تخلیه شده از خیلی چیزا.

ادامه‌ی نوشته

زین پس من اینم

از این به بعد، هر حرفی در مورد من بیان بشه، چه خوب چه بد، دقیقا همون رو پیاده می‌کنم. تا اگه همونجوریم که همونجوری بهتون ثابت بشه حرفتون درست بوده. اگرم که نیستم و متوجه شدین که حرفتون اشتباه بوده، قشنگ احساسِ پشیمونی از حرفتون رو لمس کنین!

همینی‌ هم که هست!! می‌خواین بخواین، نخواستین هم کسی شما رو مجبور به کاری نکرده …

پ.ن: عیدتون هم مبارک!

ادامه‌ی نوشته

هدیه

امروز روزِ خوش‌مزه‌ای بود. ایشالله کم‌کم کارا جفت و جور شه، کوچ کنیم بریم رشت. دیگه واقعا از این حس و حالِ بد خارج می‌شم، مطمئنِ مطمئنم!

با یکی از دوستام، کلی راه رفتم و صحبت کردم. هرجایی هم که چشمم چیزی رو می‌گرفت، می‌رفتم داخل مغازه و قیمت می‌گرفتم خرید می‌کردم. عجیب این خرید‌کردن روحیه منو باز می‌کنه که نگو و نپرس :دی.

حالا این خریدکردن به کنار، هدیه گرفتن و هدیه دادن که دیگه بیشتر از هر چیز دیگه‌ای تو دنیا منو به وَجد میاره. اووووووووووووف. مخصوصا که رفیقت با سلیقه تو خرید کنه، یهو بعدش که داری تو کافی‌شاپ بستنی به بدن می‌زنی، بگه بیا : اینم واسه توئه. وای وای وای. هی هدیه بگیر، هی هدیه بده. عشق می‌کنم اصن

دوووووووووووس دارم هدیه‌هامو

ادامه‌ی نوشته