تسلیم

چند شب پیش عنکبوتی را که گوشه اتاق خوابم تار تنیده بود دیدم. خیلی آرام حرکت می‌کرد. گویی مدت‌ها بود که آنجا گیر کرده بود و نمی توانست برای خودش غذایی پیدا کند.

با لحنی آرام و مهربان به او گفتم: «نگران نباش کوچولو الان از اینجا نجاتت می‌دم.» یک دستمال کاغذی در دستم گرفتم و سعی کردم به آرامی عنکبوت را بلند کم و در باغچه خانه‌امان بگذارمش.

اما مطمئنم که آن عنکبوت بیچاره خیال کرد من می‌خواهم به او حمله کنم چون فرار کرد و لابه‌لای تارهایش پنهان شد. به او گفتم: «قول می‌دم به تو آسیبی نزنم.» سپس سعی کردم او را بلند کنم. عنکبوت دوباره از دستم فرار کرد و با سرعت تمام مثل یک توپ جمع شد و سعی کرد لابه‌لای تارها پنهان شود.

ناگهان متوجه شدم که عنکبوت هیچ حرکتی نمی‌کند. از نزدیک به او نگاه کردم و دیدم آن قدر از خودش مقاومت نشان داد. که خودش را کشته است.

بسیار غمگین شدم.

عنکبوت را بیرون بردم و داخل باچه کنار یک بوته گل سرخ گذاشتم.

به نرمی زیر لب زمزمه کردم: « من نمی خواستم به تو صدمه‌ای بزنم. می‌خواستم نجاتت بدم متاسفم که این را نفهمیدی.»

درست در همان لحظه فکری به ذهنم خطور کرد. از خودم پرسیدم آیا این همان احساسی نیست که خداوند نسبت به من و تمامی بندگانش دارد؟!

از این که شاهد دست و پا زدن و دردها و رنج‌های ماست آزرده می‌شود و می‌خواهد مداخله کند و به ما کمک کند و ما را از خطر دور کند اما مقاومت می‌کنیم و دست و پا می‌زنیم و داد و فریاد سر می‌دهیم که: چرا اینقد ما را مجبور می کنی که تغییر کنیم؟

شاید هر کدام از ما مثل همان عنکبوت کوچک هستیم که تلاش دیگران را برای نجات خودمان تلقی می کنیم و متوجه نیستیم که اگر تسیلم شده بودیم و اینقد دست و پا نمی‌زدیم تا چند لحظه ‌دیگر خود را در باغچه‌ای زیبا می‌دیدیم.

«باربارا دی‌انجلیس»

ادامه‌ی نوشته

اعتدالم نمی‌باشد

می‌افتی، بدین سان که این برگِ زرد می‌افتد

بارها به این نتیجه رسیدم، که دوست‌داشتنم رو تو یه سطح معمولی و عادی نگه دارم، و هیچ وقت نذارم از اون سطح فراتر بره. چون هر وقت این اتفاق بیفته، خواسته‌های دلم به همون اندازه زیاد می‌شن، حساسیت‌هام به همون اندازه زیاد می‌شن، ناراحتی‌ها و عصبانیت‌ها و دلخوری‌هام به همون اندازه زیاد می‌شن.

ولی نمی‌تونم رو حرفم بمونم. وقتی هم که به اون مرحله رسیدم، با تک‌تکِ سلول‌های بدنم تمام سعی خودم رو بکنم که دیگه دوسش نداشته باشم!

اون لحظه‌ست که تمام تلاشم رو میکنم که از گوشه قلبم بندازمش بیرون. این کار واسم آسون‌تره تا اینکه بخوام ذره‌ای تلاش کنم این اخلاقِ بدم رو تغییر بدم یا اینکه حداقل خودمُ کنترل کنم. چه کنم؟ دستِ خودم نیست. بخوام هم نمی‌تونم خودمُ درست کنم. باور می‌کنی یا نه؟

این کار واسم آسون‌تره، اما واسه طرف مقابلم، که حالا می‌خواد همسرم باشه، یا پدرم باشه، یا دوست و هم‌کلاسیم باشه، یا حتی از دوستانِ مجازیم باشه، سختِ. سخت هم که چه عرض کنم، گویا سخت‌تره، چون واکنش‌هاشون رو می‌بینم، و حالم از خودم به‌هم می‌خوره که چرا گذاشتم دوسش داشته باشم و دوسم داشته باشه.

من بدم، می‌دونم، خودشونم می‌دونن!

ولی چرا براشون مهم هستم و نمی‌خوان از قلبم برن بیرون؟ از قلبشون بیرونم کنن؟

من حس می‌کنم، بدی‌ها و رفتارهای بدم رو! بقیه هم حس می‌کنن. بهم می‌گن. اما بازم دوسم دارن. چرا؟ گاهی پیش میاد که حس می‌کنم از رو دلسوزیِ.

به شدت حالم بد می‌شه وقتی این فکرا می‌ره تو سرم و درم نمیان.

پی‌نوشت: تویی که عزیز می‌شی واسم، بدون که ذره ای از اخم و ناراحتیت رو اگه ببینم، از ته دلم آرزو می‌کنم که نباشی و نباشم، بلکه نبینم این حالتا و رفتارا رو.

اعتراف‌نوشت: خودخواهم. چه کنم؟

ادامه‌ی نوشته

تغییرات

زد به سرم!

تصمیم گرفتم، تمام کامنتای وبلاگمُ ببرم تو حالت تایید نشده، و فقط کامنتایی که از اولین پُستِ سال ۸۹ گذاشته شده به این ور رو تایید کنم!

چه‌جوریاس به نظرتون؟ از نظر خودم که خوبه. نظر خودمم به نظر بقیه ارجحیت داره، آخه صاحابِ بلاگم.

ولی جدا از شوخی، یکمی خواستم حال و هوای خودمُ بلاگمُ نظردونیمُ عوض کنم. ایشالله که سبب خیر بشه و بتونم بهتر و خوب‌تر بنویسم! و به نظرات جواب بدم.

این وردپرس جونی یه باگ خیلی گنده‌ای داره‌ها، یعنی چی آخه من هفت‌هزار تا کامنت رو بردارم ۲۰ تا ۲۰ تا (صفحه‌ای) انتخاب کنم، ببرمشون تو حالت تایید یا از تایید در بیارم! وای یه هفته اسیر این کامنتا بودم، ولی خب یه جورایی هم خوب بودش، تجدید خاطره شد، اکثر کامنتای این چند سال رو خوندم و خیلی ها رو به یاد آوردم.

چقده که دلم تنگشون شده بود.

هنوزم دلم تنگِ خیلی از خواننده ها و کامنت‌گذارامم هستا…

ادامه‌ی نوشته

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره‌ها را

و بهاران را

باور کن

آخ آخ آخ! اگه بدونین چه روزای پر از غصه‌ای رو دارم طِی می‌کنم! تقی به توقی می‌خوره سریع اشکم در می‌آد. بسی افتضاح، کم تحمل شدم و ظرفیتم پایین اومدِ. دنیایی کار دارم که انجام بدم، ولی نمی‌تونم کارا و تصمیمامُ عملی کنم. به شدت از بی‌هدفی بدم می‌آد و همیشه هم بی‌هدف می‌چرخم بلکه روز شب شه و شب روز شه!

تمام خواب و زندگیم بهم ریخته‌س. شب می‌خوابم، یه ساعت که می‌گذره بیدار می‌شم، یه ساعت بیدار می‌مونم، باز یه ساعت می‌خوابم. کلا اوضاعی شده این ساعت خوابم.

با کلی شوق و ذوق از این هفته می‌خواستم برم کلاس زبان و اینا …

.

داشتم می‌نوشتم یه کاری پیش اومد حس نوشتن هم پرید! وای خدا. نمی‌شه طلسم این ننوشتن رو بشکونم گویا

ادامه‌ی نوشته