مشقِ زبان :دی

من یه مدتیه دوباره کلاس زبان می‌رم. این موسسه‌ای که می‌رم خیلی خیلی راضی‌م از کارشون. هم تیچر‌مون خوبه، هم بر و بچِ کلاس! :دی

یعنی خیلی خوش می‌گذره و کلاسِ کلاً فان و سره حالی هستش.

شما در نظر بگیر، قرار بود امروز یه رسپی [دستور غذا] حالا هر نوع غذایی رو بنویسیم و ببریم کلاس. حالا من آخره جلسه قبل گفته بودم که درست هم بکنیم و بیاریم و تضمین شیم واسه پاس شدنه این ترم ((: بعدش امروز یکی از بچه‌ها کلی حال داد و کرم کارامل درست کرد آورد :دی ما هم نوشِ جان کردیم.

خیلی خیلی خیلی، اصن خیلی، مزه داد کلاسِ امروووز :دی

تازه خوش به حالمون هم شد دیگه. مشغول خوردن و خندیدن شدیم، دیگه تیچرمون ازمون رسپی‌ها رو نخواست ((:

به نظرم، آدم هرجایی که می‌ره‌ها، حتی شبهه جهنمم باشه، ولی ۴ تا آدمه فان و پایه اونجا داشته باشه، جهنمم واسه‌ش می‌شه بهشت. نه؟ :دی

بچه‌های اینجا خیلی خوبن. اکثرا دانشجو هستن و اهل شهرای دیگه هستن، و تقریبا زندگی خوابگاهی دارن. بامزه‌س زندگی دانشجوییِ این مدلی البته. وقتی می‌بینشمون‌ها، می‌گم آخه چقد به فکر هستن و باهوش. هم دور از خونه هستن، هم زندگی خوابگاهی دارن، هم تو دانشگاه خوب دارن درس می‌خونن، هم به فکره بالا کشیدنه سطح زبانشون هستن.

که خب، خیلی‌ها عرضه همون یه درس خوندنه تنها رو هم ندارن چه برسه به اینکه بخوان درست و سالم زندگی کنن و از همه چیز بهره ببرن!

ادامه‌ی نوشته

دیداری از نوع واقعی‌ش

اینقدِ روز خوب و با برنامه‌ای بودش امروووز. دوس داشتـــــم. اینکه همه کارام تو تایمِ خاص و زمان‌بندی شده‌ش درست انجام بشه، خیلی حس خوبی بهم می‌ده.

.

.
حالا اینا رو ولـــــــــش، امروز ناهار با الهام بانو بودم *: اوخی، اینقده بانوئه اصن نگووووو. همینکه رسید رشت، تندی با هم قرار گذاشتیم و یه چند ساعتی رو باهم گذروندیم.

واقعنی، یه بانویِ مهربون و نمکه.

خدا واسه عباس‌ش نگه‌ش داره (:

.

.
خیلی مزه می‌ده بهم دوس جونایِ اینترنتی رو می‌بینم از نزدیک. فک کنم شونصدهزار بار اینو گفتم تو وبلاگم ((:

فک کن تو اینترنت یکیُ دوس داشته باشیش، با همون اکانتشُ ایناش کلی رابطه برقرار کنی، بعد واسه دفعه اول هم که می‌بینیش، همینقد دوسش داشته باشی ^_^

.

خیلی خیلی سالِ خوبی بود از این لحاظ. کاش بشه این چهار ماهه باقی مونده هم همینقد خوب پیش بره و یه چند نفر دیگه‌ای رو که خیلی دلم میخواد از نزدیک ببینم. کاشکی کاشکی [ با ذوق بخوانید ]

ادامه‌ی نوشته

واقعی نه مجازی

امروز، با بچه‌های پایه‌ی اینترنتیِ رشت، پا شدیم رفتیم بیرون. می‌دونین که؟ ۱۱.۱۱.۱۱ بودش خب. خواستیم یکمی دوره هم باشیم عصر جمعه‌ای و تو این تاریخ.

درسته که با این دوست‌جونا، از طریقِ اینترنت آشنا شدیم، ولی این روزا، برای من یکی حداقل، از دوستایی که غیر اینترنتی باهاشون آشنا شدم، واسم نزدیک‌تر هستن و باهاشون راحت‌ترم. بیشترم باهاشون بیرون میرم (:

خوشم میاد از پایه بودنشون، امیدوارم حالا حالا همینطور همه‌مون پایه بیرون رفتن و دور هم بودن باشیم و از این باهم بودن لذت ببریم.

به من یکی که خوش می‌گذره همین چند ساعتی رو که باهاشون می‌گذرونم. یعنی از دستِ امیر اینقد می‌خندما، میام خونه فقط به فکره خطِ خنده‌ای‌م که رو صورتم افتاده :دی

جا داره یه “مرسی” به بابک مهربانی بگم، که امیر رو، تو تاریخِ ۸۸.۸.۸ با خودش آورد به میتینگ، و باهامون آشناش کرد. عضو پایه و باحال و فانِ ماست. خدا نگهش داره ایشالله (:

پ.ن: آش خوردم، خیلی داغ بود، دهنم سوخت :دی

ادامه‌ی نوشته

با اینا سرگرمم

امممم، برای چهارمین بار دارم سریالِ F.R.I.N.D.S رو بازبینی می‌کنم.

این دفعه مثلِ گذشته نمی‌بینمش. تصمیمم اینجوریاس که هر چند روز یه قسمتش رو ببینم، و البته برای اولین بار با زیرنویس انگلیسی. از لحاظ شنیداری تا حدی مسلط شدم، گفتم بهتره که یکمی هم روی نوشتن و املای کلمات دقت کنم. اینجوری شاید تاثیر بهتری داشته باشه این سریال دیدنا.

از قبل هم که سریال‌های Grey’s Anatomy و The Big Bang Theory و The Vampire Diaries و Desperate Housewives رو داشتم دنبال می‌کردم.

الانم، هفته‌ای یکی یه قسمت جدیدش رو می‌بینم. و اگه روزی، یکی از این سریالا رو بخوام مث سریال “دوستان” برای چندمین بار ببینم، اون “بیگ‌بنگ تئوری” هستش.

چقد که کارکتر شلدون جذابِ :دی

ادامه‌ی نوشته

دردِ معده

هفته گذشته، چند روزی رو با درد بسیار وحشتناکی، تو قفسه سینه‌م و قسمتِ مری‌م سپری کردم، یعنی رو  به موت بودم، اینقد که درد داشتم. هیچ چیزی از گلوم پایین نمی‌رفت، حتی آب. نه می‌تونستم حرف بزنم، نه می‌تونستم بخندم.

دیگه داشتم جون می‌دادم رفتم دکتر، نه پیشه یه دکتر، بلکه دو تا دکتر (: خب آخه ترسیده بودم. هر دو تاشونم قرص و شربت دادن که مصرف کنم، اگه خوب نشدم برم واسه اندوسکپی.

مشکل از معده‌م بود. اسید معده‌م خیلی زیاد شده بود و زده بود به مری.

خدا سره هیشکی نیاره، خیلی وحشتناکِ دردش. خلاصه الان تا حدودی می‌شه گفت خوب شدم.

ولی یه سری نکات رو می‌خوام بنویسم اینجا، شاید کسی ازشون اطلاع نداشته باشه و یا اینکه می‌دونه و بهش اهمیت نمی‌ده. خلاصه دونستنش ضرر نداره …

چند نکته برای کاهش اسید معده: +

  • از دراز کشیدن بعد از خوردن غذا پرهیز کنید.
  • حداقل ۳ ساعت قبل از خواب چیزی نخورید.
  • موقع خوابیدن زیر سر خود را ۱۰ تا ۱۲ سانتیمتر بالاتر ببرید.
  • تعداد دفعات وعده‌ی غذا را زیاد و حجم آن را کم کنید تا معده تان زیاد پُر نشود.
  • اگر اضافه وزن دارید، وزنتان را كم كنید.
  • از پُرخوری پرهیز كنید.
  • باید از خوردن وعده‌های غذایی خیلی سنگین و چرب بپرهیزید.
  • سعی کنید همراه وعده‌های غذایی آب نخورید.
  • از خوردن غذاهای اسیدی مثل انواع گوشت، حبوبات و تخم مرغ پرهیز کنید، زیرا ترشح اسید معده را بسیار افزایش می‌دهند.
  • مصرف میوه های ترش و اسیدی مثل انواع آلو و گوجه ، غذاهای تند(ادویه دار) و نوشابه های گازدار را کاهش دهید.
  • موادی مثل نعنا، قهوه ، شکلات و الکل را مصرف نکنید.
  • اگرزخم یا التهاب معده دارید، از خوردن میوه ی خام پرهیز کنید.
  • لباس‌های تنگ نپوشید و كمربندتان را محكم نبندید.
  • اگر سیگاری هستید، سیگار كشیدن را ترك كنید.

راههای ساده برای جلوگیری از بازگشت اسید معده به مری: +

عواملی چون اشكال در عملكرد عضلات معده و مری، سیگارکشیدن، مصرف الكل و وراثت در ایجاد و تشدید عارضه ریفلاکس موثرند.

پژوهشگران راههای ساده‌ی زیر را برای کاهش و رفع علائم ریفلاكس توصیه می‌كنند.

  • مصرف آب فراوان
  • افزایش تعداد وعده‌های غذایی روزانه و كاهش حجم این وعده ها
  • اجتناب از صرف دیرهنگام غذا در شب
  • مصرف قرص‌های آنتی‌اسید یا عصاره و عرق نعناع
  • اجتناب از مصرف سیگار و الكل
  • دوری از استرس
ادامه‌ی نوشته

دیگه استاد حسینی نیستم :دی

هشتِ آبان ۸۹، اولین جلسه تدریس‌م تو آموزشگاه بود، اولین باری که تدریس رو به صورت مثلا حرفه‌ای تجربه کردم! یک سال و چند روزی از اون زمان گذشته، ۱۰۲ یا شایدم چندنفر این‌ور اون‌ور کارآموز داشتم. با چندتایی‌شون هنوز در ارتباطم.

کم نبودن این همه آدم با خصوصیات اخلاقی و ویژگی‌های متفاوت.

تمام تلاشم رو می‌کردم تا مسئولیتی که بهم محول شده رو درست و به جا انجام بدم. خاطره‌های خوب و شایدم یه چندتایی هم بد رو تجربه کردم. اما درصدِ رضایتم از خودم زیاد بوده.

خدا رو شکر می‌کنم، تونستم این کار رو تجربه کنم، خیلی مهارتم و اعتماد به نفسم بالا رفته (: اینقده خوب شدم تو حرف زدن و توضیح دادن، مخصوصا به افرادی که برای اولین بار ملاقاتشون می‌کنم، که نگو و نپرس.

جلساتِ اولی که تو کلاس می‌رفتم هنوز یادمه، چقدر استرس رو تحمل می‌کردم. ولی الان تو کلاس ۱۵ نفره هم برم، انگار نه انگار که نمی‌شناسمشون، خیلی راحت ارتباط برقرار می‌کنم و حرف می‌زنم.

هوم (:

الان دیگه همش دو تا کلاس دارم، که این دو تا رو هم تموم کنم، کلاسی رو قبول نمی‌کنم. به مدیر آموزشگاه امروز اطلاع دادم، خیلی ازم تعریف کرد و اصرار کردش که اگه بتونم بعضی از کلاساشون رو بگیرم حتما. آخه مربی فیکس‌شون بودم تو این یه سال. ولی خب، نمی‌تونم، با شرمندگیِ تمام گفتم که نمی‌تونم.

یکمی برنامه‌ریزیم رو تغییر دادم، و دارم فوکوس می‌کنم رو کارای دیگه. فعلا یواش یواش تغییرات رو دارم اعمال می‌کنم، تا ببینم خدا چی‌ می‌خواد و بنده‌ش چند مرده حلاجه :دی

پ.ن: تایتل رو دارین؟ همینقد واسه خودم کلاس می‌ذارم ((:

ادامه‌ی نوشته

بلاک

وقتی شما شخصی رو در فیس‌بوک بلاک می‌کنین، اون نمی‌تونه پروفایل شما رو ببینه، نه تنها پروفایل شما رو، بلکه تمام ارتباطاتی که با دیگر دوستان‌تون هم دارین، و کلا همه‌ی فعالیت‌هاتون، از دیدش مخفی می‌مونه. حتی تو نتایج جستجوش هم وجود نخواهید داشت.

یعنی کاملا نامرئی می‌شین براش (-;

What is blocking?

ادامه‌ی نوشته

بخاطر بیاور

« آن‌گاه که ضربه‌های تیشه‌ی زندگی را، بر ریشه آرزوهایت حس می‌کنی، به خاطر بیاور که زیباییِ شهاب‌ها از شکستنِ قلب ستارگان است. »

این یه سمسِ، خاطره دارم ازش، برام عزیزِ، پر از معنا هم هست واسم!

داشتیم از یونی برمی‌گشتیم با بچه‌ها، تو فکر بودم، خیلی. تو فکر رفتنه من هم ارتباط مستقیم با حرف نزدنم داره. اون لحظه بود که یکی از دوستام شروع کرد به سمس دادن … این یکیش پودر کرد منو … تکونم داد. واسه همینه که می‌گم خاطره دارم ازش.

این دوستی که می‌گم برام خیلی عزیزتر از قبل شد.

قبلا سریع رابطه برقرار نمی‌کردم با همکلاسیام، ولی این ترم، کاملا قضیه برعکس شده (:

ادامه‌ی نوشته

عسک :دی

داریوش گوش می‌دم، آهنگِ ” دلتنگم ” و عکسای روی گوشیم رو می‌ریزم روی هارد. یه چندتایی رو هم می‌ذارم اینجا خُب.


سرِ کلاس، بچه‌ها برام جا گرفته بودن، واسه اولین بار اون سمت می‌نشستم. اون وقت خب، این نقاشی رو دیدم کنار دستم، رو دیوار :دی

بالا سره دختره رو داشته باشین

نقاشی

چه رویایی داره تو سرش حیوونی :دی مانکنی هم شده پدرسوخته

اینم از یادداشتایی که دیشب برا خودم نوشتم و به در و دیوار چسبوندم که حتمنی نوشتن رو شروع کنم

ادامه‌ی نوشته

به خودم قول می‌دم بنویسم

چطوره یکمی بیام و اینجا بنویسم؟

درسته علاقه‌ای ندارم یه تعدادی که اینجا رو می‌خونن، بخونن، ولی دیشب به این نتیجه رسیدم، این آدما وقتی حضور و وجودی تو زندگیِ واقعیِ من ندارن، چه اهمیتی داره که بخونن وبلاگمو یا نخونن.

پس می‌نویسم.

می‌نویسم به ۲ دلیل:
۱- دوست دارم توسطِ کسایی که دوسشون دارم خونده بشم.
۲- دوست دارم، اینجا همون جایی باشه که وقتی برمی‌گردم تو آرشیوش، کلی خودم رو مقایسه ‌کنم با منِ قبلی‌م. خیلی عجیب غریبه اون حسی که از خوندنِ پستای قدیمیم بهم دست می‌ده.

دیشب بر حسب اتفاق نشستم یه کلمه‌ای رو سرچ کردم و بعدش پستایی که نتیجه‌ش بود رو خوندم. شگفت زده شده بودم، از خودم و حرفام و کارام و احساساتم، حتی افرادی رو که روزی خیلی باهام صمیمی بودن و الان دیگه حتی کوچکترین اثری ازشون نیست به یادم می‌اومد.

تابستونِ ۸۵ رو خوندم و چقد زده شدم از آدم بودن.

داری بزرگ و بزرگ‌تر می‌شی، فکر می‌کنی که عوض نشدی، ولی وقتی ثبت کنی نوشته‌هات رو بعد از یکی دو سال بری سراغشون کاملا متوجه می‌شی که چقدر عوض شدی و اون موقع کجا بودی و الان کجا هستی.

کمی برام تلخِ یا شایدم تلخ‌تر از تلخِ که بخوام بشینم و نوشته‌هام رو بخونم.

اما واقعا دیشب، احساسِ بدی بهم دست داد، یکی از دلایلش هم همین ننوشتن بود، که چرا حماقت کردم و ثبت نکردم این روزهام رو. شاید دو سال دیگه باز برمی‌گشتم به سالِ ۹۰، یا خنده رو لبام می‌نشست یا اشک رو گونه‌هام سُر می‌خورد.

اما خب، می‌گن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه‌س. منم دیشب سعی کردم به خودم قول بدم و  البته نزنم زیرشُ، از این بعد بنویسم و چشم رو خیلی‌ها بببندم.

باز هم، با تشکر از خودم

ادامه‌ی نوشته