آنتراک در کتابخانه ه ه ه

اومدم زنگ تفریح.

از ساعت ۷:۳۰ صبحه زدم بیرون و اومدم کتابخونه، بلکه بشینم درس بخونم. آخه فردا امتحان دارم.

کلا قرار بود این تابستونی یه درس سه واحدی رو که مونده بودُ معرفی به استاد بردارم و فقط برم امتحان بدم و خلاص.

اما از اونجایی که «ریاضی مهندسی» رو افتادم، ریاضی مهندسی رو معرفی به استاد گرفتم و این درس سه واحدی رو مهمان برداشتم تو یه یونی دیگه.

همه ش هم یه جلسه ی آخر رو تشریف فرما شدم سر کلاس D: شانس اوردم استاد یه جزوه ی حاضر و آماده از برنامه ها رو بهم داد وگرنه کی میخواست دست خط اونیکه میخواست بهم لطف کنه و جزوه بده رو بخونه؟ پوووف!

حالا فردا امتحانشه و اومدم کتابخونه تا هم تمومش نکنم از اینجا بیرون برو نیستم D: الان نگین چه وضعه درس خوندنه که اومدی پا نت؟

خب آنتراکه دیگه خ خ خ ((:

انصافا تا این لحظه خوب پیش رفتم. هر یه ساعت درس خوندن تو کتابخونه، دقیقا برابری میکنه با یه روز درس خوندن من تو خونه.

امیدوارم که نیفتم این درسه لعنتی رو. یکم هم وقت نذاشتم رو مغز استاد کار کنم بلکه حواسش بهم باشه سر نمره دادن.

اعصاب ندارم بیفتم آقا جـــــان! ئع |:

حالا این هیچی، اون ریاضی مهندسی رو چه گِلی بگیرم؟ ((: ویــــــــــــــش …

نوشته‌های مرتبط

2 دیدگاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *