می‌خواهم به جایی دور خیره شوم

می‌خواهم سیگاری بگیرانم

می‌خواهم یک لحظه به این لحظه بیندیشم

– آیا میان آن همه اتفاق، من از سر اتفاق هنوز زنده‌ام؟

                                                                             «سیدعلی‌صالحی»

اول خرداد بود، این شعر رو واسه یکی سمس کردم. فرداش که دوم خرداد بود، هر خط‌ش رو زندگی کردم …

امروز هم که ۶م خرداد باشه با تعجب این ۵روز رو مرور کردم و کردم و کردم …

ادامه‌ی نوشته

ای آدم های ساده، دوستتان دارم

آدم های ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد.

عمرشان کوتاه است!

آدم های ساده را دوست دارم، بوی ناب آدم می دهند.

 

ادامه‌ی نوشته

بخاطر بیاور

« آن‌گاه که ضربه‌های تیشه‌ی زندگی را، بر ریشه آرزوهایت حس می‌کنی، به خاطر بیاور که زیباییِ شهاب‌ها از شکستنِ قلب ستارگان است. »

این یه سمسِ، خاطره دارم ازش، برام عزیزِ، پر از معنا هم هست واسم!

داشتیم از یونی برمی‌گشتیم با بچه‌ها، تو فکر بودم، خیلی. تو فکر رفتنه من هم ارتباط مستقیم با حرف نزدنم داره. اون لحظه بود که یکی از دوستام شروع کرد به سمس دادن … این یکیش پودر کرد منو … تکونم داد. واسه همینه که می‌گم خاطره دارم ازش.

این دوستی که می‌گم برام خیلی عزیزتر از قبل شد.

قبلا سریع رابطه برقرار نمی‌کردم با همکلاسیام، ولی این ترم، کاملا قضیه برعکس شده (:

ادامه‌ی نوشته

رضا کاظمی

مدتی پیش، با نوشته‌های کوتاهه رضا کاظمی که توی گوگل‌ریدر شیر می‌شد، کلی رابطه برقرار می‌کردم، کوتاه و زیبا و لذت‌بخش بودن.

ازشون اسکرین‌شات می‌گرفتم و ذخیره‌شون می‌کردم. هنوزم این کار رو می‌کنم.

بعد از مدتی، ایشون رو توی فیس‌بوک ادد کردم، و بیشتر با نوشته‌هاشون آشنا شدم. چقد که دوس دارم بعضی از شعراشُ. یکی دو تا رو توی چند پست قبیلم گذاشتم.

خیلی دنبال کتاباش گشتم، هم می‌خواستم برا خودم داشته باشم، هم به یه دوستِ عزیزی هدیه بدم. اما متاسفانه نتونستم پیداشون کنم.

آخه ببینین چقد قشنگن شعراش!!

بیا قدم بزنیم

من با تو

تو

با هرکه دلَ‌ت خواست!

فقط

بیا قدم بزنیم

ادامه‌ی نوشته

دوستت دارم‌ها را نگه مي‌داری براي روز مبادا، دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را …

اين‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمي‌کنی!

بايد آدمش پيدا شود!

بايد همان لحظه از خودت مطمئن باشی و بايد بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشيمان نخواهی شد!

سن‌ت که بالا می‌رود کلی دوستت‌دارم پيشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالي کني. صندوقت سنگين شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش … شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی ميهمانی اگر نگاهت کرد. اگر نگاهش را دوست داشتی. توی رقص، اگر پا‌به‌پايت آمد، اگر هوايت را داشت. اگر با تو ترانه را به صداي بلند خواند. توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود. اگر استدلالی کرد که تکانت داد. در سفر اگر شوخ و شنگ بود. اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد.

برای يکی، يک دوستت دارم خرج مي‌کنی! برای يکی، يک دلم برايت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! يک، چقدر زيبايی! يک، با من می‌مانی؟

بعد می‌بينی آدم‌ها فاصله می‌گيرند، متهمت می‌کنند به هيزی … به مخ‌زدن، به اعتماد آدم‌ها، سواستفاده کردن به پيری و معرکه‌گيری … اما بگذار به سن تو برسند! بگذار صندوقچه‌شان لبريز شود آن‌‌ وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون اين‌ که تو را به ياد بياورند.

غريب است دوست داشتن. و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن. وقتی مي‌دانيم کسی با جان و دل دوستمان دارد … و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده، به بازيش مي‌گيريم

 

هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی‌رحم‌تر.

 

تقصير از ما نيست،

تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شده‌اند!!!

 

دکتر شریعتی

ادامه‌ی نوشته

دستِ خودم نیست

دستِ خودت نیست

زن که باشی،

گاهی دوست داری

تکیه بدهی، پناه ببری، ضعیف باشی.

دستِ خودت نیست

زن که باشی،

گه‌گاه حریصانه بو می‌کنی دست‌هایت را

شاید عطرِ تلخ و گسِ مردانه‌اش

لابه‌لای انگشتانت باقی مانده باشد!

دستِ خودت نیست

زن که باشی،

گاهی رهایش می‌کنی و پشت سرش آب می‌ریزی

و قناعت می‌کنی به رویایِ حضورش

به این امید که او خوشبخت باشد!

دستِ خودت نیست

زن که باشی،

همه‌ی دیوانگی‌های عالم را بلدی !!!

.

.

+ فیس‌بوک

ادامه‌ی نوشته

عشق پروانه‌ای یا عشق قورباغه‌ای؟

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند، آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند، و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت: « من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی»

بچه قورباغه گفت: «قول می دهم.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت: «تو زیر قولت زدی»

بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش دست خودم نبود…من این پا ها را نمی خواهم. من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت: «من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

بچه قورباغه گفت قول می دهم.

ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد: «من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم. من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت: « و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را. این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.

کرم گفت: «تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

بچه قورباغه گفت: « ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

کرم گفت: «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد. آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند، همه چیز عوض شده بود. اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

پروانه گفت: «بخشید شما مرواریدِ …»

ولی قبل ازینکه بتواند بگوید: «… سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید، و درسته قورتش داد.

و حالا قورباغه آنجا منتظر است، با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند، نمی داند که کجا رفته !!!

جی آنه ویلیس

ادامه‌ی نوشته