نُچ نُچ نُچ

اگه اشتباه نکنم، امشب بعد از ۴ماه باز قلیون کشیدم. حالا که چی مثلا؟ انتظار تشویقی و جایزه دارم یعنی؟ :دی

نه بابا!

قلیون رو گذاشتم کنار، ولی ۴تا غلط کاریِ جدید یاد گرفتم … اصن نمی‌دونم چرا اینقد عوض شدم!

پتانسیلِ خیلی کارا در من وجود داشت و با خبر بودم ازشون! ولی این روزا هی جلوتر می‌رم هِی می‌بینم که ای جااااان، تا این حد یعنی؟ اینقدشُ دیگه انتظار نداشتم خب! ((: [  نخند دختره‌ی دیووونه، نخند ] واقعنم‌هاااا اصن خنده‌دار نیستش.

فعلا بی‌خیالی طی می‌کنم، مهم نیست. فقط متعجب می‌شم از خودم.

شرایط و دوستایِ دورُ برِ آدم چقدر می‌تونه رو شخصیت و رفتار و زندگیِ آدم تاثیر بذاره؟ تا چه حد؟ شاید همه اینطور نباشن … ولی من از بس تنوع طلب هستم، هر نوع تغییری رو می‌پذیرم و کم وبیش بهش تن می‌دم.

ادامه‌ی نوشته

موفق شدم شلخته باشم

همیشه دوس داشتم، خونه‌م ریخت و پاش باشه. ظرفا نشسته باشه. دکور نیاز به دستمال کشیدن داشته باشه. کف خونه پره کاغذ و جزوه باشه. وسیله‌ها سره جاشون نباشن و لباسا نشسته باشن و … و از همه مهم‌تر اینکه من حرصِ نامرتب بودنِ خونه رو نخورم.

و الان در این لحظه من به آرزوم رسیدم !! D:

راحت شدمممممم.

از وقتی که یادم میاد تو فرجه‌ها در حاله خونه تکونی بودم، اونم از اون مدلا که نصفه‌ کاراشُ واسه خونه تکونیِ عید هم نمی‌کردم. قبلِ رفتن سرِ جلسه امتحان، داشتم خونه رو مرتب می‌کردم که وقتی دارم از دره خونه می‌رم بیرون خونه مرتب باشه. روزِ قبل امتحان واسه درس خوندن یه قسمت رو واسه درس خوندن انتخاب می‌کردم و جارو می کشیدم و بساط جزوه و کتاب رو پهن می‌کردم، بعده درس خوندن هم باز جارو می‌کشیدم که مبادا ریزه های کاغذ و خرده‌های پاک‌کن رو زمین مونده باشن :دی

یعنی مریضِ به تمام معنا بودم دیگه.

این اواخر کم کم سعی کردم، واسم مهم نباشه که خونه چقد ریخته باشه، یا وقتی از دره خونه بیرون می‌رم وسایلا سره جاشون نباشن، یا مثلا جزوه و کتابام بهم ریخته باشن. امروز، در این لحظه، موفق شدم! D:

چی بود آخه جونه خودمو داشتم می‌گرفتم. سره یه چیزایِ بی خودی من حساسیت نشون می‌دما که اصن نگو. مثلا پاتون به فرش گیر می‌کرد یا ریش‌رشای فرش نامرتب می‌شدن، اعصابم خراب میشد. یا ذره‌های نون می‌ریخت رو اُپن کلافه می‌شدم. و خیلی چیزای دیگه … بهتره رو نکنم چقد دیوانه‌م ((:

سره جزوه نوشتن، و موقع درس خوندن چه عذابی می‌کشیدم، همه جزوه‌ها و برگه‌ها و کتابا باید مرتب می‌بودن. کل وقتم واسه همین کارا هدر می‌رفت. ولی حالا، هر برگه ای دستم بیاد روش می‌نویسم و فقط تو یه پاکت جم‌شون می‌کنم که وقت خوندن همه نکات رو داشته باشم. کلی هم وقت دارم تازشم.

راحت شدممممممممممم خیلی خیلی …

باید سعی کنم این روند همین‌طور ادامه داشته باشه :دی بعدا حالا مهمونی چیزی خواست بیاد، یه فکری به حالش می‌کنم. مهمون ناخونده فقط نیاد که اصن دوس ندارم |:

ادامه‌ی نوشته

هی به خودم می‌گم در لحظه زندگی کنم، نه واسه فردا

وای خدایِ من، یعنی می‌گی این آذر ماهه خسته کننده داره تموم می‌شه؟

مُردم دیگه بس فقط فکرُ ذکرم شده درس، امتحان، پروژه، ارائه.

واقعا تفریح لازمم‌ها یعنی. الان من فقط به این امید نشستم و دارم این پست رو می‌نویسم که پنج‌شنبه با بروبچ برنامه ریختیم که بریم بیرون. اوف. دیگه نمی‌خوام به هیچی فکر کنم بابا :\

خستمه از درس!! خب چقد آخه شب روز، روز شب، درس؟ حتی با عذاب وجدان میام می‌شینم پا اینترنت. خیلی بده با همچین حسایی بخوای تفریح کنی یا فیلم ببینی. به همین دلیل هیچی بهم نمی‌چسبه.

یعنی امتحانام همه تو دهن هم بودن، هیچ نشد این یه مدت حتی برم یکمی فک و فامیل و دوستام رو ببینم.

داره می‌شه دو ماه که رامک (دوستِ صمیمیم) رو ندیدم. از خودم خیلی متعجبم که چی شد که همچین شد!

از کار دست کشیدم، که وقت بیشتری برای خودم داشته باشم اما نشد که نشد. باز حالا این یکی دو هفته‌ی اینده رو ببینم چه فرجی می‌شه. مخصوصا که این ترم زبان رو هم بستم رفت پی کارش، امیدوارم ترم دیگه با کلی تاخیر شروع بشه.

( با یک حسِ خسته‌یی نشستم دارم می‌نویسم که اصن نپرس. حوصله غذا خوردن هم ندارم. فقط میخوام بنویسم که یادم باشه تو آذرِ ۹۰ چقد مشقت کشیدم :دی )

دیروز مدیر آموزشگاه تماس گرفت باهام، که بیا برگرد کلاس بگیر و فلان و بهمان. میگم بخدا من همین یه ماه هم کلاس دیگه نگرفتم، فقط درگیر امتحانام بودم. وقت نشد حتی به دوا درمونم برسم )-: اینقد زورم کرد که با کلی قسم و آیه گفتم به خدا نمی‌تونم، اصن امکانش واسم وجود نداره، واسه همین برنامه هام از برنامه‌ عملم عقب موندم و … فعلا تا بعد ببینیم چی می‌شه. خلاصه خیلی تو رودروایسی قرار گرفتم. هوووووووف

( بخدا اصن حوصله جواب دادنِ سمس‌هامم ندارم، الان که دارم پست می‌نویسم هی بچه‌ها سمس می‌دن، من هی می‌زنم اوپن می‌کنم یه نگاه می‌ندازم دوباره گوشیو می‌ندازم اونور‌ )

خستمه خستمه خستمه خستمه خستمه خستمه یه عالمه خستمه. خب یکی بیاد بهم بگه خسته نباشیـــــــــــــــــــــــــید :\

چقد غُر می‌زنم من. پاشم برم به کارام برسم که انجامشون ندم، رسما به فنا می‌رم فردا. مثلا اومده بودم از امتحان امروز بگم که چی‌شد چطور شد که استاد خواست پالتیک بزنه بهمون ((:

باشه برا بعد :دی

ادامه‌ی نوشته

نه نه غلطم

زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم

دل دادم و شعر عشق انشاء کردم

نه نه غلطم کجا سرودم شعری

تو شعر سرودی و من امضاء کردم

این شعر «حمید مصدق» ، که روی پوستری بزرگ نوشته شده بودُ زده بودم به دیوار اتاقِ مجردیم (:

اصلا یادم نبود همچین پوستری چند سال رو دیواره اتاقم بود، تا اینکه یکی از دوستام سمس داد و یه خط آخرشُ واسم نوشت و پرسید که شعر کاملش چی بود؟ تو اتاقت زده بودیش.

بعد یهو سقوط آزاد کردم به چندین سال پیش. اتاق و دیوارمُ دوستمُ زندگی یی که اون موقع ها داشتم. چه چیزایی رو دیوار و سقف اتاقم بود (:

خیلی جالبه که این دوستم تمام جزئیاتِ اتاقم و خودم و کارایی که کردم و همه ی همه رو یادشه. واسم تعریف میکنه، منم لذت می برم. یادم میاد و واسم مرور میشه.

و البته به تکنولوژی به کار رفته در مغز خودم خیلی شک می کنم “-:

ادامه‌ی نوشته

خوشحالم

روزِ پربار و پرکاری بود، اما لذت بخش. مخصوصا که این دسته گل رو گرفتم :قلب و البته اون شاخه گل کناریش رو که تکی گرفتم. بعله بعله هستن کسانی که واسم گل بخرن :دی

بوس و هاگ واسه‌شون خب. ذوق زده‌م. زیاد!

.

فردا هم که عیدمه، خواسته بودم با مُهری که منیره برام درست کرده بود و آورده بودش، عیدی بدم (;; مچکرم ازش.

یه عالمه هم سمس تبریک می‌گیرم واسه عید غدیرخم، از غروبی، هِی بیشتر و بیشترتر ذوق‌زده‌تر می‌شم. اصن یه وضعی ((:

.

منم، منم بهتون تبریک می‌گم عیدِ فردا رو *:

ادامه‌ی نوشته

دیداری از نوع واقعی‌ش

اینقدِ روز خوب و با برنامه‌ای بودش امروووز. دوس داشتـــــم. اینکه همه کارام تو تایمِ خاص و زمان‌بندی شده‌ش درست انجام بشه، خیلی حس خوبی بهم می‌ده.

.

.
حالا اینا رو ولـــــــــش، امروز ناهار با الهام بانو بودم *: اوخی، اینقده بانوئه اصن نگووووو. همینکه رسید رشت، تندی با هم قرار گذاشتیم و یه چند ساعتی رو باهم گذروندیم.

واقعنی، یه بانویِ مهربون و نمکه.

خدا واسه عباس‌ش نگه‌ش داره (:

.

.
خیلی مزه می‌ده بهم دوس جونایِ اینترنتی رو می‌بینم از نزدیک. فک کنم شونصدهزار بار اینو گفتم تو وبلاگم ((:

فک کن تو اینترنت یکیُ دوس داشته باشیش، با همون اکانتشُ ایناش کلی رابطه برقرار کنی، بعد واسه دفعه اول هم که می‌بینیش، همینقد دوسش داشته باشی ^_^

.

خیلی خیلی سالِ خوبی بود از این لحاظ. کاش بشه این چهار ماهه باقی مونده هم همینقد خوب پیش بره و یه چند نفر دیگه‌ای رو که خیلی دلم میخواد از نزدیک ببینم. کاشکی کاشکی [ با ذوق بخوانید ]

ادامه‌ی نوشته

واقعی نه مجازی

امروز، با بچه‌های پایه‌ی اینترنتیِ رشت، پا شدیم رفتیم بیرون. می‌دونین که؟ ۱۱.۱۱.۱۱ بودش خب. خواستیم یکمی دوره هم باشیم عصر جمعه‌ای و تو این تاریخ.

درسته که با این دوست‌جونا، از طریقِ اینترنت آشنا شدیم، ولی این روزا، برای من یکی حداقل، از دوستایی که غیر اینترنتی باهاشون آشنا شدم، واسم نزدیک‌تر هستن و باهاشون راحت‌ترم. بیشترم باهاشون بیرون میرم (:

خوشم میاد از پایه بودنشون، امیدوارم حالا حالا همینطور همه‌مون پایه بیرون رفتن و دور هم بودن باشیم و از این باهم بودن لذت ببریم.

به من یکی که خوش می‌گذره همین چند ساعتی رو که باهاشون می‌گذرونم. یعنی از دستِ امیر اینقد می‌خندما، میام خونه فقط به فکره خطِ خنده‌ای‌م که رو صورتم افتاده :دی

جا داره یه “مرسی” به بابک مهربانی بگم، که امیر رو، تو تاریخِ ۸۸.۸.۸ با خودش آورد به میتینگ، و باهامون آشناش کرد. عضو پایه و باحال و فانِ ماست. خدا نگهش داره ایشالله (:

پ.ن: آش خوردم، خیلی داغ بود، دهنم سوخت :دی

ادامه‌ی نوشته

دیگه استاد حسینی نیستم :دی

هشتِ آبان ۸۹، اولین جلسه تدریس‌م تو آموزشگاه بود، اولین باری که تدریس رو به صورت مثلا حرفه‌ای تجربه کردم! یک سال و چند روزی از اون زمان گذشته، ۱۰۲ یا شایدم چندنفر این‌ور اون‌ور کارآموز داشتم. با چندتایی‌شون هنوز در ارتباطم.

کم نبودن این همه آدم با خصوصیات اخلاقی و ویژگی‌های متفاوت.

تمام تلاشم رو می‌کردم تا مسئولیتی که بهم محول شده رو درست و به جا انجام بدم. خاطره‌های خوب و شایدم یه چندتایی هم بد رو تجربه کردم. اما درصدِ رضایتم از خودم زیاد بوده.

خدا رو شکر می‌کنم، تونستم این کار رو تجربه کنم، خیلی مهارتم و اعتماد به نفسم بالا رفته (: اینقده خوب شدم تو حرف زدن و توضیح دادن، مخصوصا به افرادی که برای اولین بار ملاقاتشون می‌کنم، که نگو و نپرس.

جلساتِ اولی که تو کلاس می‌رفتم هنوز یادمه، چقدر استرس رو تحمل می‌کردم. ولی الان تو کلاس ۱۵ نفره هم برم، انگار نه انگار که نمی‌شناسمشون، خیلی راحت ارتباط برقرار می‌کنم و حرف می‌زنم.

هوم (:

الان دیگه همش دو تا کلاس دارم، که این دو تا رو هم تموم کنم، کلاسی رو قبول نمی‌کنم. به مدیر آموزشگاه امروز اطلاع دادم، خیلی ازم تعریف کرد و اصرار کردش که اگه بتونم بعضی از کلاساشون رو بگیرم حتما. آخه مربی فیکس‌شون بودم تو این یه سال. ولی خب، نمی‌تونم، با شرمندگیِ تمام گفتم که نمی‌تونم.

یکمی برنامه‌ریزیم رو تغییر دادم، و دارم فوکوس می‌کنم رو کارای دیگه. فعلا یواش یواش تغییرات رو دارم اعمال می‌کنم، تا ببینم خدا چی‌ می‌خواد و بنده‌ش چند مرده حلاجه :دی

پ.ن: تایتل رو دارین؟ همینقد واسه خودم کلاس می‌ذارم ((:

ادامه‌ی نوشته

بخاطر بیاور

« آن‌گاه که ضربه‌های تیشه‌ی زندگی را، بر ریشه آرزوهایت حس می‌کنی، به خاطر بیاور که زیباییِ شهاب‌ها از شکستنِ قلب ستارگان است. »

این یه سمسِ، خاطره دارم ازش، برام عزیزِ، پر از معنا هم هست واسم!

داشتیم از یونی برمی‌گشتیم با بچه‌ها، تو فکر بودم، خیلی. تو فکر رفتنه من هم ارتباط مستقیم با حرف نزدنم داره. اون لحظه بود که یکی از دوستام شروع کرد به سمس دادن … این یکیش پودر کرد منو … تکونم داد. واسه همینه که می‌گم خاطره دارم ازش.

این دوستی که می‌گم برام خیلی عزیزتر از قبل شد.

قبلا سریع رابطه برقرار نمی‌کردم با همکلاسیام، ولی این ترم، کاملا قضیه برعکس شده (:

ادامه‌ی نوشته