دوستان وبلاگی

درسته که اینترنت خیلی همه گیر شده و تقریبا کمتر کسی رو می تونین پیدا کنین  که اسمارت فون نداشته باشه یا کلمه ی اینترنت به گوشش نخورده باشه! و خب همین استفاده از اینترنت و فضای مجازی باعث شده خیلی کانکشن‌ها به آدما و افراد مختلف زیادتر شده باشه و دوستی‌های زیادی شکل گرفته باشه. حالا به هر نحوی و یا به هر طریقی.

اما به یه چیزی خیلی معتقدم اونم اینه که طی این همه سال عضویت تو دنیای مجازی، بیشترین و طولانی‌ترین و محکم‌ترین دوستی‌ها و پیوندها از طریق وبلاگ برام شکل گرفته. و هنوزم که هنوزه اسم یک وبلاگ‌نویس به گوشم می‌خوره یا می‌بینمش یه حس و حال خاصی بهم دست می‌ده. همه‌ی خاطرات یه جورای پررنگ‌تر هستن و این خیلی شیرینه.

خوشحالم که عمرم به داشتن یه خاطرات قد میده! (:

امروز اول مارچ هست

چیزی نمانده تا تمام شدن سی و یک سالگی

ادامه‌ی نوشته

روزِ اول

امروز اولین روز کاریِ پرستار بچه‌هاست.

بچه‌ها؟

آره خب. طی این مدت که ننوشتم، یه عضو جدید هم بهمون اضافه شده. جانارُز قشنگم که هفت ماهشه. (چند ثانیه طول کشید تا  ُ رو پیدا کنم). یعنی ببین چقد دور شدم از خیلی چیزا. البته گوشی‌های اسمارت که همه‌ی کارامون رو راحت‌تر و ایزی‌تر میکنن هم بی تقصیر نیستن. هم از لپ‌تاپ و کیبورد دور شدیم هم از قلم و کاغذ.

چقد از متن اصلی دور شدم. داشتم می‌گفتم، دخترم جانارُز هفت ماهشه و رایمون پسرم بیست و هفت. یعنی با اختلاف سنی بیست ماه دخترم به دنیا اومد. اگه نگم همه چیز خیلی سخت بوده دروغ گفتم، سخت بود اما شیرین.

شیرینی که فقط شاید یه مادر بتونه درکش کنه. ناز و ادا و خنده و شیرین زبونی بچه‌های نوپا واقعا انرژی رو به مادر خسته و دست تنها برمیگردونن. تو این مدت بارها به آوردن پرستار فکر کردم، و فقط در حد فکر بود و حتی جمع کردن اطلاعات. چون این دوره زمونه حتی یه لیوان آب هم میخوای بخوری باید محاسبه کنی که تو چه شرایطی بهتره! :))

خلاصه‌ اینکه الان تصمیمم رو عملی کردم و دیگه می‌تونم راه و روش اعتماد کسب کردن از یک شخص اضافه‌تر که قراره اون هم محرم خونه‌ و زندگی آدم بشه، رو یاد بگیرم.

در نهایت یه تجربه‌ست. تجربه‌ای که ممکنه در انتها نتایج مثبت و شایدم منفی داشته باشه، که در هر دو صورت من اون رو به فال نیک می‌گیرم.

ادامه‌ی نوشته

برفِ امسال در ارتفاعاتِ دیلمان

جمعه و شنبه، با اکیپی از دوستان پاشدیم رفتیم «دیلمان» . آسمون کاملا آفتابی و صاف بود. گفتیم دیگه به به، میریم عشق و حال. شما نگو چند کیلومتر مونده به مقصد، باید با جاده ی یخ زده رو برو بشیم که هیچ ماشینی نمیتونه اون قسمت رو رد کنه. من و دوستمم مث بقیه وقتی رسیدیم به اون ناحیه زدیم بغل و موندیم به تماشای ماشینا که در تلاش بودن اون پیچ رو رد کنن، اما متاسفانه بدون زنجیرچرخ به هیچ وجه امکان پذیر نبود. ما هم که زنجیرچرخ نداشتیم مدت زیادی همونجا موندیم. واقعا دلمون نمیومد برنامه رو خراب کنیم و برگردیم. بعد از مدتی دیدیم بعله ماشین راهداری داره از بالا میاد و نمک می پاشه رو جاده. خلاصه بسیار خوشحال و شاد زدیم به جاده و حرکت کردیم به سمت مقصد. نیمه های راه بودیم که ماشینمون آنچنان پیچیدنی به دوره خودش کرد که تو اون لحظه نمیدونستم بترسم، جیغ بکشم یا گریه کنم یا بخندم … کاملا خشکم زده بود، دو سه دور تو جاده دوره خودمون پیچیدیم و یهو ماشین از حرکت باز موند. وقتی ماشین واستاد تازه ترس بهم وارد شد و هی میگفتم این چه غلطی بود کردیم که بدون زنجیرچرخ اومدیم بالا … اون متو مسیری که فقط عرضش به اندازه ی ۲ تا ماشین بود و یه سمتش کوه و یه سمت دیگه ش دره بود. خدا رو شکر با کلی نذر و نیاز و جینگولک بازی و شیطونی و خنده رسیدیم به ویلایی که قرار بود بقیه دوستان هم بعد ما حرکت کنن و بیان بالا. حدود سه ساعت بعد از ما تازه بقیه دوستان رسیدن !! هر نیم ساعت که میگذشت به نگرانی ما افزوده میشد که مبادا تو مسیر اتفاقی براشون افتاده باشه … ولی خدا رو شکر همه سالم و سلامت رسیدن بالا و کلی دوره هم خوش گذروندیم.

کلا دو تا تجربه بدست اوردم تو این سفر کوتاه، یکیش اینکه همیشه تو زمستون زنجیرچرخ باهامون باشه، و دوم اینکه پوکر عجب بازیه خوبیه آقـــا :دی

ادامه‌ی نوشته

سیمپسون ها

سریال جدیدی که دیدنش رو شروع کردم The simpsons هستش.

بعد از دیدن «بابا لنگ دراز» و یه انیمه که تعداد قسمتاشون کم بود، میشه گفت اولین سریال کارتونی با قسمت های زیاد هست که دارم می بینم (:

تا الان از شخصیتِ «بارت» خیلی خوشم اومده. کَل کَل کردنش با باباش خیلی بامزه س!

ادامه‌ی نوشته

نمیدونم گوشام درازه یا مهربونم؟

اگه من بتونم به این باور برسم که خیلی هایی که برام عزیزن در اون حد ارزش ندارن که بخوام اینقد پیش خودم عزیزشون کنم دیگه این همه به مشکل بر نمیخوردم و همه چیز عالی میشد!

اصن زندگی زیبا می شد.

والا بخدا |:

ادامه‌ی نوشته

بارنی پیشو

 

تقریبا میشه گفت به یکی از آرزوهام رسیدم. داشتن یک تا دانه پیشوی خوشگل، که میتونم بغلش بگیرم، بوسش کنم، دونش بدم، لالاش بدم. اینقده خوبه (:

اسمش بارنی پیشو ئه!

بارنی پیشو یه صفحه هم برا خودش داره تو فیس بوک، اگه بخواین می تونین از اینجا عکسا و فیلماشو ببینین :ط

ادامه‌ی نوشته

جواب ارشد

یه پست دیگه از کتابخونه.

جواب ارشد آزاد اومد، پا شدم اومدم ببینم که چه کار کردم. خو قبول نشدم دیگه! هاها … ریز ریز میخندم برا خودم ((;

دارم تجدید قوا میکنم که برم پا درس و مشقم. کمتر از دو ساعت دیگه امتحان دارم :دی

خدا به خیر بگذرونه. هعی!

ادامه‌ی نوشته

آنتراک در کتابخانه ه ه ه

اومدم زنگ تفریح.

از ساعت ۷:۳۰ صبحه زدم بیرون و اومدم کتابخونه، بلکه بشینم درس بخونم. آخه فردا امتحان دارم.

کلا قرار بود این تابستونی یه درس سه واحدی رو که مونده بودُ معرفی به استاد بردارم و فقط برم امتحان بدم و خلاص.

اما از اونجایی که «ریاضی مهندسی» رو افتادم، ریاضی مهندسی رو معرفی به استاد گرفتم و این درس سه واحدی رو مهمان برداشتم تو یه یونی دیگه.

همه ش هم یه جلسه ی آخر رو تشریف فرما شدم سر کلاس D: شانس اوردم استاد یه جزوه ی حاضر و آماده از برنامه ها رو بهم داد وگرنه کی میخواست دست خط اونیکه میخواست بهم لطف کنه و جزوه بده رو بخونه؟ پوووف!

حالا فردا امتحانشه و اومدم کتابخونه تا هم تمومش نکنم از اینجا بیرون برو نیستم D: الان نگین چه وضعه درس خوندنه که اومدی پا نت؟

خب آنتراکه دیگه خ خ خ ((:

انصافا تا این لحظه خوب پیش رفتم. هر یه ساعت درس خوندن تو کتابخونه، دقیقا برابری میکنه با یه روز درس خوندن من تو خونه.

امیدوارم که نیفتم این درسه لعنتی رو. یکم هم وقت نذاشتم رو مغز استاد کار کنم بلکه حواسش بهم باشه سر نمره دادن.

اعصاب ندارم بیفتم آقا جـــــان! ئع |:

حالا این هیچی، اون ریاضی مهندسی رو چه گِلی بگیرم؟ ((: ویــــــــــــــش …

ادامه‌ی نوشته