اینم قسمت جدید twilight

سری جدید “گرگ و میش” ۱۸م نوامبر اکران شد. +

تو این قسمت بالاخره “بلا” با “ادوارد” ازدواج میکنه.

نمیدونم چرا اون همه عاشق تمام قسمتهای پخش شده ش بودم و شایدم هنوزم باشم. چندین و چندین و چندین بار هر قسمتش رو دیدم و هنوزم گاهی از اوقات می شینم تو تنهایی برای خودم می بینمش (: علاقه س دیگه … اون سه قسمتش فیورایت م بودن … هه!

فعلا کلیپ این قسمت جدیدش رو گذاشتم داره دانلود میشه + ولی فکر نکنم علاقه ای به دیدنِ خود فیلمش داشته باشم :دی

ادامه‌ی نوشته

ای آدم های ساده، دوستتان دارم

آدم های ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد.

عمرشان کوتاه است!

آدم های ساده را دوست دارم، بوی ناب آدم می دهند.

 

ادامه‌ی نوشته

سعادت آباد

با دوستایِ یونی، رفتیم تو یه فاز جدید. سینما و از این صوبتا. امشب واسه اولین بار رفتیم سینما، فیلم ” سعادت آباد ” رو دیدیم. فارسی وانی بود برا خودش :دی

تازه چیپس و پفک هم خوردیم ((: منی که هیچ وقت هیچی نمیخوردم تو سینما. ولی خب اینقد اروم خوردیم که سر و صدا بلند نشد.

 

نمیخوام در مورد خود فیلم و شخصیت هاش صحبت کنم. فقط، عاشقِ محبتِ پنهون و شایدم یه ذره آشکاره بهرام نسبت به یاسی بودم (:

ادامه‌ی نوشته

شبا که ما میخوابیم، آقا پلیسه بیداره ه ه ه

یکشنبه ها تا هفت و نیم، هشت دانشگاهم. دیگه تا برگردیم ۹-۱۰ میشه.

این هفته هم طبق معمول داشتیم دیر برمیگشتیم، با ماشین یکی از دوستام. ۵ نفر بودیم. من جلو نشسته بودم و مشغول گپ و خنده بودیم و داشتم با لپ تاپ چیز میز می دیدیم :دی !

نصفه بیشتره راه رو اومده بودیم که یهو دیدیم ئه وااااا، آقا پلیسه داره بال بال میزنه که بزن کنار بزن کنار ((:

دوستم زد کنار. من تند تند کمربند رو بستم (همش می بندما، ولی دیگه جلو میشینم و بچه ها عقبن هی باس برگردم، گردنم همه میگیره :دی اذیت میکنه کمربند) لپ تاپ رو هم جمع کردم و مث دخترای خوب همه مون نشستیم تا یاروئه بیاد :دی

آقا پلیسه اومد. به دوستم گفت چرا چراغات خاموشه؟ |: (یعنی فک کن کل مسیر بدون چراغ بودیم :دی)

( حالا فکن نکنین بی دقتی کرده بوده ها. نه. اتصالی داره چراغاش. یهو میزنه خاموش میشه. که البته خب نقص فنی به حساب میاد)

خلاصه ما همه هیس بودیم. آقا پلیسه شروع کرد به توضیح دادن که آره، تو شب، نقص فنی؟ ۱۵ تومن. با ۸ امتیاز منفی. و … دنده عقب بگیر بیا برگه جریمه ت رو بگیر.

بعد دیدم نه واقعنی جدی جدی میخواد جریمه کنه. یهو ۵ نفری شروع کردیم :

– آقا تو رو خدا.

– ئه آقاااااااااااا واقعااااااااا؟ هشت امتیاز؟

– آقا کوتاه بیاه.

– به خدا از ۸ صبحه دانشگاهیم.

به خدا فولان و بسیار :دی ماشینُ گذاشتیم رو سرمون. بنده خدا می گفت آروم آروم. یکی یکی صحبت کنین! پنج نفری نــــــه! |: دو سه ثانیه موندیم دوباره باز همه با هم شروع کردیم ((: بیچاره هی میگفت بابا یکی یکی حرف بزنین.

– دانشجویین؟

+ اوهوم. اوهوم.

– انزلی؟

+ اوهووم …

– کدوم دانشگاه؟ فلان؟

+ نه

– فلان؟

+ نعععع

.

.

.

خلااااصه بعد از کلی سین جیم کردن. گفت: باشه. ایندفعه رو میگذرم! ولی فردا شب هم همینجا هستیما. چراغت خامووووش باشههههه؟

بعد دوستم برگشت گفت: قول میدم چراغ بزنم واست ((:

آقای پلیس از اونجایی که خیلی فوضول تشریف داشتن. گفتش که: اون چیزززززه نورانی چی بود؟ از دور تو ماشین روشن بود. لپ تاپ بود؟؟؟؟

یهو دوستم از پشت برگشت گفت: بخدا داشت پروژه ش رو نشونمون میداد! ):

منم هی خودمو زدم به کوچه علی چپ، تا دیگه راه افتادیم. بعدش همه یهو پهن شدیم از شدت خنده ((= اینقد خندیدیم و ادای یاروئه رو در اوردیم دیگه من یکی اشکام سرازیر شده بود.

حالا میگم سپیده، یاروئه چه کاره لپ تاپم داشت؟؟؟؟؟ میگی داشت پروژه نشونم میداددددد؟؟؟؟؟؟؟ (((((: خلاصه سوژه ای شده بود اون شب!!

ولی خیلی مرام داشت جریمه نکرد. جوون بود زیاد گیر نداد. کلی مرسی ازش. گفتیم دفعه بعد دیدیمش جبران کنیم :پی

ادامه‌ی نوشته

نه نه غلطم

زان لحظه که دیده بر رخت وا کردم

دل دادم و شعر عشق انشاء کردم

نه نه غلطم کجا سرودم شعری

تو شعر سرودی و من امضاء کردم

این شعر «حمید مصدق» ، که روی پوستری بزرگ نوشته شده بودُ زده بودم به دیوار اتاقِ مجردیم (:

اصلا یادم نبود همچین پوستری چند سال رو دیواره اتاقم بود، تا اینکه یکی از دوستام سمس داد و یه خط آخرشُ واسم نوشت و پرسید که شعر کاملش چی بود؟ تو اتاقت زده بودیش.

بعد یهو سقوط آزاد کردم به چندین سال پیش. اتاق و دیوارمُ دوستمُ زندگی یی که اون موقع ها داشتم. چه چیزایی رو دیوار و سقف اتاقم بود (:

خیلی جالبه که این دوستم تمام جزئیاتِ اتاقم و خودم و کارایی که کردم و همه ی همه رو یادشه. واسم تعریف میکنه، منم لذت می برم. یادم میاد و واسم مرور میشه.

و البته به تکنولوژی به کار رفته در مغز خودم خیلی شک می کنم “-:

ادامه‌ی نوشته

سوال یهویی نپرسین آقا جان

اصن خیلی مغزم مث مغز ماهی شده‌.

چهره‌ها یادم نمی‌مونه، خیلی از جزئیاتِ اطرافم از یادم می‌رن! قول می‌دم یه کاری رو انجام بدم، اون وقت باید شونصد بار بگم: سمس بدیا یادم بیاریا، یادم می‌ره هاااااا و … |:

امروز صبح، وقتی کلاس تموم شد، یکی اومد از پشت ازم پرسیدم اسمت چیه و ازین صوبتا، بعد برگشتم باهاش حرف زدم. می‌خواست بدونه اسم ریمل‌م چیه؟

اینقد به مغزم فشار آوردم و دختره هم دیگه اینقد انواع و اقسامه مارک‌های لوازم آرایشی رو گفت که دیگه جفت‌مون پوکیدیم. یادم نمی‌اومد …

طفلی گفت خب باشه حالا، جلسه آینده من بازم همین کلاسم، میام ازت می‌پرسم.

حالا مگه من می‌تونم به مغزم فشار نیارم تا اسم ریملم یادم بیاد |: . اومدم بیرون زنگ زدم به دوستم، میگم اسم ریمیلم چی بود؟ دوستم می‌گه من نمیدونم! میگم اسم کرم پودری که استفاده میکنم چی بود؟ ازم پرسیده بودی بهت گفته بودم اینم همون مارک بود :دی. بعد یهو خودم اسمش یادم اومد.

تندی قطع کردم و خواستم به دختره بگم که اسمش یادم اومده و … بعد ولی اون وقت چهره دختره یادم نیومد که کی بود ازم پرسیده بود! D:

دیگه بی‌خیال این شدم که فشار بیارم چهره دختره هم یادم بیاد. گذاشتم هفته بعد خودش بیاد و بپرسه! ((:

.

پ.ن: LACVERT بود!

ادامه‌ی نوشته

خوشحالم

روزِ پربار و پرکاری بود، اما لذت بخش. مخصوصا که این دسته گل رو گرفتم :قلب و البته اون شاخه گل کناریش رو که تکی گرفتم. بعله بعله هستن کسانی که واسم گل بخرن :دی

بوس و هاگ واسه‌شون خب. ذوق زده‌م. زیاد!

.

فردا هم که عیدمه، خواسته بودم با مُهری که منیره برام درست کرده بود و آورده بودش، عیدی بدم (;; مچکرم ازش.

یه عالمه هم سمس تبریک می‌گیرم واسه عید غدیرخم، از غروبی، هِی بیشتر و بیشترتر ذوق‌زده‌تر می‌شم. اصن یه وضعی ((:

.

منم، منم بهتون تبریک می‌گم عیدِ فردا رو *:

ادامه‌ی نوشته

مشقِ زبان :دی

من یه مدتیه دوباره کلاس زبان می‌رم. این موسسه‌ای که می‌رم خیلی خیلی راضی‌م از کارشون. هم تیچر‌مون خوبه، هم بر و بچِ کلاس! :دی

یعنی خیلی خوش می‌گذره و کلاسِ کلاً فان و سره حالی هستش.

شما در نظر بگیر، قرار بود امروز یه رسپی [دستور غذا] حالا هر نوع غذایی رو بنویسیم و ببریم کلاس. حالا من آخره جلسه قبل گفته بودم که درست هم بکنیم و بیاریم و تضمین شیم واسه پاس شدنه این ترم ((: بعدش امروز یکی از بچه‌ها کلی حال داد و کرم کارامل درست کرد آورد :دی ما هم نوشِ جان کردیم.

خیلی خیلی خیلی، اصن خیلی، مزه داد کلاسِ امروووز :دی

تازه خوش به حالمون هم شد دیگه. مشغول خوردن و خندیدن شدیم، دیگه تیچرمون ازمون رسپی‌ها رو نخواست ((:

به نظرم، آدم هرجایی که می‌ره‌ها، حتی شبهه جهنمم باشه، ولی ۴ تا آدمه فان و پایه اونجا داشته باشه، جهنمم واسه‌ش می‌شه بهشت. نه؟ :دی

بچه‌های اینجا خیلی خوبن. اکثرا دانشجو هستن و اهل شهرای دیگه هستن، و تقریبا زندگی خوابگاهی دارن. بامزه‌س زندگی دانشجوییِ این مدلی البته. وقتی می‌بینشمون‌ها، می‌گم آخه چقد به فکر هستن و باهوش. هم دور از خونه هستن، هم زندگی خوابگاهی دارن، هم تو دانشگاه خوب دارن درس می‌خونن، هم به فکره بالا کشیدنه سطح زبانشون هستن.

که خب، خیلی‌ها عرضه همون یه درس خوندنه تنها رو هم ندارن چه برسه به اینکه بخوان درست و سالم زندگی کنن و از همه چیز بهره ببرن!

ادامه‌ی نوشته