آشغال

+ من به ذره ذره احساساتم ایمان دارم. ذره‌ای شک هم درش راه نداره. احساس‌م هیچ وقت بهم دروغ نمی‌گه. هیچ وقتِ هیچ وقت!

کم پیش میاد به کسی صفت “آشغال” رو نسبت بدم، وقتی هم علناً چنین صفتی رو به کسی نسبت دادم، دیگه بدونین کار به کجا کشیده شده و یارو دیگه چی بوده و چه کرده و چه کاره‌س. یعنی یه موجودِ مزخرفِ گند! که هیچ ارزشی نداره و حتی قابل بازیافت هم نیست، حالا هرچقد تو می‌خوای سعی و تلاش کنی که از آشغال بودن دورش کنی.

واما

تصور این وحشتناکِ به کسی، تو روش، چنین حرفی رو بزنم !!

ادامه‌ی نوشته

I ♥ My followers

تونسته بودین، منو بخشیده باشین آیا؟ دلیل زیاد دارم که بگم من همه‌تون رو دوست دارم و از همه‌تون هم معذرت می‌خوام.

معذرت می‌خوام که وبلاگم، دیر به دیر آپدیت می‌شه. هم از شما هم از خودم!

معذرت می‌خوام که کامنت‌دونیم و حتی خودِ وبلاگم یه مدتی بازی در آوردن، هِی اینور اونور شما رو فرستادن دنبال نخود سیاه. مشکل از یه پلاگین بود.

معذرت می‌خوام که وقتی کامنتاتون رو می‌گیرم، یا تایید نمی‌کنم یا اینکه جوابی نمی‌دم.

معذرت می‌خوام که اگه می‌خونمتون، کامنت نمی‌ذارم و خودمو نشون نمی‌دم.

معذرت می‌خوام که هستم و انگار که نیستم.

معذرت می‌خوام که بعضی وقتا زیاد از حد شورش رو در میارم و تو همه جا و به همه کس غُر می‌زنم.

معذرت می‌خوام که باعث می‌شم دلخور بشین ازم و یا حتی زوری تحمل‌م کنین.

معذرت می‌خوام که بر خلافِ میل‌م خیلی کارا رو انجام می‌دم و باعث می‌شم فاصله بندازم بین من و شماها !!

حرف دلم همینیِ که تو عکس می‌خونین. با شمام‌ها. شماهایی که بلاگمو دنبال می‌کنین و می‌خونین، شماهایی که توئیتام رو دونه به دونه دنبال می‌کنین و شماهایی که تو سایت‌های دیگه، جویای حالم هستین و یا حتی شمایی که خودت رو نشون نمی‌دی و می‌دونم که هستی.

ادامه‌ی نوشته

گُل گُل گُل

طبق شواهد (+،+) و محاسباتِ این‌جانب، ۱۴۶ روز قبل، ۲شاخه گُل به عنوان هدیه خریدم، و ۱۱۵ روز قبل هم ۱شاخه گُل هدیه گرفتم!

گُل هدیه گرفتنم اومده خُب.

البته، من هر گُلی رو هدیه نمی‌دونما. گُلاش حتمنی باید واسه گلفروشی رائیکا باشن. تو لاهیجان :دی از همون آقائه مهربونِ باید خریداری شده‌ باشن. اوهوم!

ادامه‌ی نوشته

این به اون در

آقا، حرفِ حسابت چیه؟ بخشش داریم تا بخشش دیگه خُ!

دیگه نمی‌شه آدم هِی پشت سره هم اشتباه کنه، هِی هم بهت بگه، ببخش، ببخش، فراموش کن انگاری چیزی نشده. اصلا به نظر من این نوع درخواستا یه نوع سوءاستفاده از دوست داشتنِ!

حالا گیرم یه دفعه بخشیدی، فراموش کردی، دو دفعه بخشیدی، از یاد بردی. دفعه سوم و چهارم و دهم چه باید کرد؟ درسته می‌گیم فراموش کردیم، ولی من یکی که از ذهنم پاک نمی‌شه هیچ، اثراتی رو هم که روم گذاشته رو به بدبختی باید کنترل کنم تا رو رابطه‌م تاثیر منفی نذاره.

درسته خُ! من هم اشتباه می‌کنم. ولی اشتباه داریم تا اشتباه. اشتباه کوچیک داریم تا بزرگ.

می‌خوام از این به بعد، گرو کشی کنم در مقابل این ببخشا!

آقا جان، فلان کار رو دیگه نکن! من می بخشمت.

حذف این حرکت مساویه با ببخش! می‌خوای بخواه، نمی‌خوای هم برو به سلامت.

تمام!!

ادامه‌ی نوشته

اعتدالم نمی‌باشد

می‌افتی، بدین سان که این برگِ زرد می‌افتد

بارها به این نتیجه رسیدم، که دوست‌داشتنم رو تو یه سطح معمولی و عادی نگه دارم، و هیچ وقت نذارم از اون سطح فراتر بره. چون هر وقت این اتفاق بیفته، خواسته‌های دلم به همون اندازه زیاد می‌شن، حساسیت‌هام به همون اندازه زیاد می‌شن، ناراحتی‌ها و عصبانیت‌ها و دلخوری‌هام به همون اندازه زیاد می‌شن.

ولی نمی‌تونم رو حرفم بمونم. وقتی هم که به اون مرحله رسیدم، با تک‌تکِ سلول‌های بدنم تمام سعی خودم رو بکنم که دیگه دوسش نداشته باشم!

اون لحظه‌ست که تمام تلاشم رو میکنم که از گوشه قلبم بندازمش بیرون. این کار واسم آسون‌تره تا اینکه بخوام ذره‌ای تلاش کنم این اخلاقِ بدم رو تغییر بدم یا اینکه حداقل خودمُ کنترل کنم. چه کنم؟ دستِ خودم نیست. بخوام هم نمی‌تونم خودمُ درست کنم. باور می‌کنی یا نه؟

این کار واسم آسون‌تره، اما واسه طرف مقابلم، که حالا می‌خواد همسرم باشه، یا پدرم باشه، یا دوست و هم‌کلاسیم باشه، یا حتی از دوستانِ مجازیم باشه، سختِ. سخت هم که چه عرض کنم، گویا سخت‌تره، چون واکنش‌هاشون رو می‌بینم، و حالم از خودم به‌هم می‌خوره که چرا گذاشتم دوسش داشته باشم و دوسم داشته باشه.

من بدم، می‌دونم، خودشونم می‌دونن!

ولی چرا براشون مهم هستم و نمی‌خوان از قلبم برن بیرون؟ از قلبشون بیرونم کنن؟

من حس می‌کنم، بدی‌ها و رفتارهای بدم رو! بقیه هم حس می‌کنن. بهم می‌گن. اما بازم دوسم دارن. چرا؟ گاهی پیش میاد که حس می‌کنم از رو دلسوزیِ.

به شدت حالم بد می‌شه وقتی این فکرا می‌ره تو سرم و درم نمیان.

پی‌نوشت: تویی که عزیز می‌شی واسم، بدون که ذره ای از اخم و ناراحتیت رو اگه ببینم، از ته دلم آرزو می‌کنم که نباشی و نباشم، بلکه نبینم این حالتا و رفتارا رو.

اعتراف‌نوشت: خودخواهم. چه کنم؟

ادامه‌ی نوشته

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره‌ها را

و بهاران را

باور کن

آخ آخ آخ! اگه بدونین چه روزای پر از غصه‌ای رو دارم طِی می‌کنم! تقی به توقی می‌خوره سریع اشکم در می‌آد. بسی افتضاح، کم تحمل شدم و ظرفیتم پایین اومدِ. دنیایی کار دارم که انجام بدم، ولی نمی‌تونم کارا و تصمیمامُ عملی کنم. به شدت از بی‌هدفی بدم می‌آد و همیشه هم بی‌هدف می‌چرخم بلکه روز شب شه و شب روز شه!

تمام خواب و زندگیم بهم ریخته‌س. شب می‌خوابم، یه ساعت که می‌گذره بیدار می‌شم، یه ساعت بیدار می‌مونم، باز یه ساعت می‌خوابم. کلا اوضاعی شده این ساعت خوابم.

با کلی شوق و ذوق از این هفته می‌خواستم برم کلاس زبان و اینا …

.

داشتم می‌نوشتم یه کاری پیش اومد حس نوشتن هم پرید! وای خدا. نمی‌شه طلسم این ننوشتن رو بشکونم گویا

ادامه‌ی نوشته

دوستان قدیمی

بسی ذوق مرگ می شویم، وقتی می بینیم دوستان قدیمی، دونه دونه و یواشکی من و وبلاگم را پیدا میکنند! و کماکان به این قضیه پی می برم که هنوز هم خیلی از دوستان نمی دانند بنده چه بلایی بر سر اکانت جی میل و وبلاگ قبلی و اینها آوردم حتی !! 😀

ادامه‌ی نوشته