دوستان قدیمی

بسی ذوق مرگ می شویم، وقتی می بینیم دوستان قدیمی، دونه دونه و یواشکی من و وبلاگم را پیدا میکنند! و کماکان به این قضیه پی می برم که هنوز هم خیلی از دوستان نمی دانند بنده چه بلایی بر سر اکانت جی میل و وبلاگ قبلی و اینها آوردم حتی !! 😀

ادامه‌ی نوشته

این منم

من آدمی بسیار بسیار لوس و با درجه حساسیت بالا هستم. همینقد هم خشن می باشم !! همیشه دوس دارم کسی بهم محبت کنه. با کوچکترین محبتی که از سمت  کسی یا حتی حیوونی می بینم، تمام وجودم به شوق و ذوق تبدیل میشه !! قلبم میاد تو دهنم. نمیدونم میتونین تصور کنین یا نه؟

اصولا همه منو دوست دارن !! نمیدونم چرا !! شاید مهره ماری ، کوفتی ، چیزی دارم و خودم خبر ندارم. شایدم همه از من بدشون میاد و الکی گولم میزنن !! یا شایدم من متوهم شدم و توهم زدمُ از این جور حرفا !

چه میدونم والله …

نمیدونم چرا دارم چرت و پرت می نویسم اینجا … حرفای بی ربط و کاملا جدا از هم … از بیکاری بدم میاد … دلم میخواد همیشه سرم شلوغ باشه … از تنهایی بدم میاد اما همیشه تنها هستم … همیشه در حال فکر کردن و حرف زدن با خودم هستم …

با کلی غم و غصه و ناراحتی که در من وجود داره، این قدرت رو دارم که یه ملت رو با همون روحیه داغون بخندونم و شادشون کنم. بعدشم این انتظار رو داشته باشم که منو درک کنن و بفهمن که چرا ناراحتم … و به همون علتی که خودم رو شاد جلوه دادم هم کسی منو درک نمیکنه و من در نهایتِ غم و غصه می ترکم و تیکه تیکه میشم.

با بغض اینا رو نوشتم، سرم درد گرفت!

ادامه‌ی نوشته

تصورش سخته ها

یه آدم رو تصور کنین، که یک عمر با چشم باز محیط اطرافش رو دیده و با لحظه لحظه هاش زندگی کرده. حالا چشماش رو بسته و تو یه خط مستقیم در حال حرکتِ، ته این خط مستقیم، دقیقا همون لحظه که قراره چشماش رو باز کنه و یه زندگی جدید و قشنگ رو شروع کنه، یه اتفاقی پیش بیاد که دیگه تا عمر داره نتونه چشماش رو باز کنه و از همونی چیزی هم که قبلا داشت محروم بشه.

ادامه‌ی نوشته

دلم میگیره وقتی …

سپیده، برای دیوانه کامنتی گذاشته: اگه با روانشناسی فروید آشنایی داشته باشی می فهمی که در اینجا منظور از من همان نهاده که دنبال لذته و خود همان ایگو یا منه که منطقیه و شما هم میتونه همان فرا خود یا وجدان یا اخلاقیات باشه.

بعدشم منو به این بازی دعوت کرده، دلم میگیره وقتی ….

  • خیلی زود فراموش میشم.
  • کسی دیگه جایگزین من میشه.
  • نمیتونم احساساتم رو بیان کنم.
  • نمیتونم نقش یه دوست خوبُ بازی کنم.
  • خودسانسوری میکنم.
  • بعد از ایجاد یه رابطه صمیمانه، براحتی از همه چی دور میشم.
  • میبینم دوستی تو با من، مث دوستی تو با بقیه س.
  • میبینم هیچ فرقی بین من و دیگران نمیذاری.
  • فهمیده نمیشم.
  • اونجوری که باید و شاید متوجه منظورم نمیشی.
  • نمیتونم برای تک تک مطالبتون کامنت بذارم. با اینکه تمام سعی م بر اینه همه رو بخونم و میخونم.
  • قولی میدم و فراموشش میکنم.
  • نمی نویسم و نمیتونم بنویسم.
  • به حوضِ تو حیاطِ خونه مون تو ایرانشهر فکر میکنم.
  • مثِ الان ناراحتم و هیشکی نیست آرومم کنه!

پ.ن: هر کی خواست این بازی رو انجام بده. دوس دارم بدونم دل شماها چه زمانی گرفته میشه؟!

درخواست: یه درخواست دارم از خیلی ها، اما روم نمیشه بگم. حس میکنم خیلی زشته یه جورایی پررویی به حساب میاد. از یه طرفی هم فکر میکنم ممکنه دلخوری پیش بیاد. آخه زمان کوتاهه و تعداد افراد بالا. 🙁 نمیدونم بگم یا نه؟

دل نوشت: بالاخره اسفند اومد. کجاس نیلویم؟ که واسم روزشماری کنه؟

تاریخ اصلی پست : ۱ اسفند ۱۳۸۷

امروز نوشت: درخواستم این بود، که تا روز تولدم، یه نفر از دوستان وبلاگیم، وبلاگم رو به روز کنه! ;;)

ادامه‌ی نوشته