^_^

هان، امروز بازم آقاهه پست‌چیِ اومد و واسم یه بسته آورد، هر دفعه واسم یه چیزی میاره می‌خنده :دی آخه خیلی تو کار هدیه هستم :دیـی اسمی روش نبود، بعد اینکه بازش کردم، متوجه شدم بازم هدیه‌م از طرفِ نیلو گُلی هستش. هزار تا ماچ واسه مهربونیـاش.

نمی‌دونم هنوز ایران هستی یا نه، فک می‌کردم دیگه این دفعه راس راسکی میای خونه‌مون! نمی‌دونم چرا قسمت نمی‌شه. چقد که من دکور خونه رو بهم ریخته بودم و تمیز‌کاری کرده بودم، جوری که دیگه نیاز نیست واسه عید دست به سیاه و سفید بزنم! :دی

امیدوارم هرجا که هستی شاد باشی و خدا نگهدارت باشه نیلویی :-*

ها این عکس بالاهــی هم واسه کافی‌شاپ دُناتِ لاهیجانِ :دی خواسته بودم تولدم با دوس جونام بریم اونجا :دی به‌به به‌به! خواسته بودین شما هم تشریف بیارین. عکس تزئینی می‌باشد!

.

ادامه‌ی نوشته

مرسی نیلویی

کی فکر می کرد یه روزی عکسِ خرسِ خرس کوچولویِ خاکستری باعث به وجود اومدنِ یه دوستیِ مجازی بشه؟ + دوستیِ مجازی ایی که روز به روز محکم تر و قوی تر و استوار تر می شد.

خرس کوچولوی خاکستری باعث شد یه دوست خوب و به تمام معنا پیدا کنم. یه دوست به معنای واقعی کلمه. دوستی که شاید از وجودم، از دردهام، از شادی هام، از غم هام و از همه و همه خبر داشت و داره !!

به جرات میتونم قسم بخورم که از اعضای خانواده م هم بهم نزدیک تره.

هر کلمه رو که می نویسم و جلو میرم، خاطره های من و نیلو تو ذهنم مرور میشه، لبخند رو لبام میاد، لبخندی که واسم خیلی ارزش داره.

نیلو یادته چطور با هم آشنا شدیم؟ البته که یادته! چون با فرستادنِ بسته ای که از تولدم قصد فرستادنش رو داشتی، بهم کاملا ثابت شد تو چقدر به دوستی مون و آغازش حتی اهمیت میدی.

مرسی نیلویی، دیروز آقای پُست چی هدیه های خوشگلمُ آورد!! کلی می بوسمت
مرسی نیلویی، دیروز آقای پُست چی هدیه های خوشگلمُ آورد!! کلی می بوسمت

من، عاشق عکس و آرشیو کردنشون هستم، یادمه یه مدت به شدت دنبال عکس های Tatty Teddy بودم، به هر طریقی سعی میکردم تو گوگل و یاهو عکس های متفاوتشون رو پیدا کنم … یادمه یه دفعه رسیدم به وبلاگ یه خانوم که خاطرات روزانه ش رو با یه عکس از همین خرسا ثبت میکرد، منم از اولین پست آرشیوش شروع کردم به خوندن و ذخیره کردن عکساش :دی تو یه پُست خوندم که چطور سر کلاس درسشون مُرده رو تشریح میکنن و از این حرفا :دی خلاصه همون پُست بهانه ای شد واسه گذاشتن کامنت و آغاز دوستیمون : ” من ازت می ترسم ” :)) خنده داره نه؟ یادش بخیر انگار همین دیروز بود … ۳سال از اون قضایا میگذره و من هنوز هم نیلو رو دارم!

هرچند هنوز هم از دست خودم ناراحتم که چطور تونستم تو یه چشم بهم زدن تمام خاطرات، ایمیل هایی که واسه رسیدنش لحظه شماری میکردم، نوشته ها، درد دل ها و … رو نابود کنم؟!؟ ( منظورم حذف کردن آدرس ایمیل ها و وبلاگ و کلیه اکانتامِ ) و هیچ اثری از خودم و دوستیمون به جا نذارم.

نیلو، تو خیلی بیشتر از من واسه دوستی مون ارزش قائل هستی و من حالا حالاهاااا باید خیلی چیزا رو ازت یاد بگیرم! امیدوارم هر کجای دنیا که هستی، شاد باشی، و با هر تپش قلبت دنیا دنیا شادی و مهربونی نصیبت بشه گُلی! :*

پ.ن: دارم به عکست نگاه میکنم دوستِ مهربونم، چقد که عاشقِ این عکسِ توی قابِ رو دیوارم!!

ادامه‌ی نوشته

سلامی نو

سلام. یه سلام گرم و پر از شوق و ذوق، از روی هاست جدید. من الان از شدت خوشحالی سر از پا نمی شناسم آخه دیگه یه وبلاگ سالم دارم که میتونم با اعصاب راحت پستامو بنویسم و پابلیش کنم و مث چند ماهه گذشته هی پست های من بلعیده نمی شن و به فنا نمیرن، و به راحتی میتونم کامنت شما دوستان گلم رو بگیرم و جواب بدم.

هاست قبلی از بس رو اعصبام بود که هیچ دست و دلم به نوشتن نمیرفت واسه همین سعی میکردم کمتر بیام تو وبلاگم و پست بنویسم. اما از این ساعت به بعد شما پرچونه گی های حدیثه رو اینجا مشاهده خواهید کرد.

* آخ چه همه سوپرایز. بالاخره دوستم بعده یه ماه آنلاین شده. وای یکی منو بگیره بگیره بگیره

ادامه‌ی نوشته

waiting for Email

خسته و دلتنگم. تا کی هر روز به اُمید ایمیلت جی‌میلم رو چِک کنم؟ 🙂

سه شنبه دوازدهم:

خیلی منتظر ایمیل بودم، اما ایمیلی واسم نیومد، عوضش وقتی id یاهوم رو باز کردم یه عالمه نوشته مهربونانه دریافت کردم. مرسی نیلوی عزیزم، خیلی آروم شدم. :-*

ادامه‌ی نوشته

I need U :-*

این روزا همش دلم یه دوست میخواد، از جنس خودت.

بعضی وقتا ایمیلت رو می‌خونم متعجب میشم که چطور تو با اینکه اون سره دنیایی و من این سره دنیا، بازم منو درک میکنی تا مشکلی واسم پیش میاد حس‌ش می‌کنی و می‌خوای ازم باخبر بشی؟ خیلی عجیب غریبه!

همه خودشون رو دوست من می‌دونن اما من نمیتونم بهشون نزدیک بشم، یه دفعه سره قضیه اون دختره اسمشو نبر بدجور اذیت شدم و بعد از اون به هیچ وجه نتونستم به کسی اعتماد کنم!

خودت که بیشتر از همه در جریانی… فقط اینو بگم که باز هم دلم دوستی مجازی فقط از جنس خودت رو میخواد گُلی. دلم تنگه واست. همین!

ادامه‌ی نوشته

دیدار شیرین

این چند روز حسابی بهم خوش گذشته، تا حدی که به کل درس و مشق رو فراموش کردم! دقیقا تا روز قبل امتحان هم قراره بهم خوش بگذره، اوضاعی شده! اینجاست که به خودم میگم این وضع بهتر است یا درس؟ و من با کمال پررویی میگم این اوضاع! آخه اصلا مشخص نیست که چند وقت دیگه ممکن تکرار شه.

پنج شنبه صبح رفتم تهران تا به یک قرار دوستانه برسم!

بعد از هماهنگی با ویدای گل، همدیگه رو ساعت ۳ تو انقلاب دیدم و به سمت گلستان حرکت کردیم. خیلی دوسش دارم دختر واقعا باوجود و باانرژیه! کلی در مورد این و اون صحبت کردیم تا رسیدیم به محل قرار!!! بعد از خریدن ۴ تا شاخه رز دم در پاساژ نشستیم تا من یکم خستگی در کنم. چند دقیقه بعد با نیلو تماس گرفتم و رفتیم بیرون سمت در ورودی. لحظه اول که نیلو رو دیدم یه جوری شدم پیوند لحظه های مجازی با واقعیت!!! خیلی اون لحظه رو دوست داشتم. بی نهایت غیر قابل وصفه!

نیلو با خواهر و دخترخاله ها اومده بود و من هم با ویدا، همگی مهربون بودن و باهاشون به راحتی رابطه برقرار کردم و با چند دوست وبلاگستانی هم که بعدا اومدن آشنا شدم. خیلی کم با نیلو صحبت کردم اما خب من به همون هم راضی بودم. ساعت نزدیکای ۶ و نیم بود که ویدا گفت کم کم بریم! دوست نداشتم لحظه خداحافظی برسه اما چه کنم که باید بر می گشتم.

دوسش داشتم! هم خودشو، هم خنده هاشو، هم حرف زدنشو.

بعد از خداحافظی، چون من ناهار نخورده بودم به ویدا پیشنهاد دادم که بریم جایی تا یه غذایی بخوریم خلاصه یه چیزی خوردیم و کم کم از هم جدا شدیم. من رفتم سمت ازادی، همین که رسیدم بلیط گیرم اومد و زیاد منتظر نشدم. ساعت ۳ و نیم، ۴ هم رسیدم خونه.

نیلو بهم قول داده که اخره هفته بیاد پیشم. تا جایی که زمان اجازه میده میخوام همه جاهایی رو که با عکس نشونش دادم ببرمش تا از نزدیک ببینه. ذوق کردم وقتی بهم گفت اومدنش او.کی شده! میدونم تو این فرصت کم، هر ساعت چقد واسش مهمه اما قول میدم که بهش خوش میگذره! 🙂

پ.ن: تا کامنتا رو نخونم و جواب ندم تایید نمیکنم. مرسی از لطف همه دوستان. مرسی که به یادم هستین. به یاد همتون هستم و خواهم بود! @};-

ادامه‌ی نوشته

تولدت مبارک نیلوی عزیز

دوستت دارم؛

نه تنها برای آنچه که هستی، بلکه برای آنچه که هستم هنگامی که با توام.

دوستت دارم؛

برای بخشی از وجودم که تو شکوفایش می کنی.

دوستت دارم؛

چون فراتر از هر سرنوشتی، شادی را به من ارزانی داشتی.

این همه را هدیه داده ای به هیچ تماسی و اشارتی.

به این کار توانا گشته ای چون خود بوده ای.

شاید دوست بودن در نهایت به همین معنا باشد.

بهترین دوست مجازی و در عین حال واقعی من، نیلوی گُلم، امروز روز تولدت بهترین و شیرین ترین روز واسه منِ چون عزیزی مهربون مث تو که خیلی کم پیدا میشه پا به این دنیا گذاشت. بند بند وجودم میخواد داد بزنه و بهت بگه که تولدت مبارک، تولدت مبــــــــــــارک!

تبریک گفتن برای تولدت واسه دومین بار تکرار شد (چقدر زود گذشت اون روزا) اما با احساسی پیچیده تر و زیباتر، امیدوارم تا سالیان متوالی من این روز عزیز رو بهت تبریک بگم! از خدا شادی بی حد و مرزی برایت خواستارم. :-*

ادامه‌ی نوشته