شهریور
۰۱
    
Posted (پرشین سوبر) in نیلو on شهریور-۱-۱۳۸۸

کی فکر می کرد یه روزی عکسِ خرسِ خرس کوچولویِ خاکستری باعث به وجود اومدنِ یه دوستیِ مجازی بشه؟ + دوستیِ مجازی ایی که روز به روز محکم تر و قوی تر و استوار تر می شد.

خرس کوچولوی خاکستری باعث شد یه دوست خوب و به تمام معنا پیدا کنم. یه دوست به معنای واقعی کلمه. دوستی که شاید از وجودم، از دردهام، از شادی هام، از غم هام و از همه و همه خبر داشت و داره !!

به جرات میتونم قسم بخورم که از اعضای خانواده م هم بهم نزدیک تره.

هر کلمه رو که می نویسم و جلو میرم، خاطره های من و نیلو تو ذهنم مرور میشه، لبخند رو لبام میاد، لبخندی که واسم خیلی ارزش داره.

نیلو یادته چطور با هم آشنا شدیم؟ البته که یادته! چون با فرستادنِ بسته ای که از تولدم قصد فرستادنش رو داشتی، بهم کاملا ثابت شد تو چقدر به دوستی مون و آغازش حتی اهمیت میدی.

مرسی نیلویی، دیروز آقای پُست چی هدیه های خوشگلمُ آورد!! کلی می بوسمت

مرسی نیلویی، دیروز آقای پُست چی هدیه های خوشگلمُ آورد!! کلی می بوسمت

من، عاشق عکس و آرشیو کردنشون هستم، یادمه یه مدت به شدت دنبال عکس های Tatty Teddy بودم، به هر طریقی سعی میکردم تو گوگل و یاهو عکس های متفاوتشون رو پیدا کنم … یادمه یه دفعه رسیدم به وبلاگ یه خانوم که خاطرات روزانه ش رو با یه عکس از همین خرسا ثبت میکرد، منم از اولین پست آرشیوش شروع کردم به خوندن و ذخیره کردن عکساش :دی تو یه پُست خوندم که چطور سر کلاس درسشون مُرده رو تشریح میکنن و از این حرفا :دی خلاصه همون پُست بهانه ای شد واسه گذاشتن کامنت و آغاز دوستیمون : ” من ازت می ترسم:)) خنده داره نه؟ یادش بخیر انگار همین دیروز بود … ۳سال از اون قضایا میگذره و من هنوز هم نیلو رو دارم!

هرچند هنوز هم از دست خودم ناراحتم که چطور تونستم تو یه چشم بهم زدن تمام خاطرات، ایمیل هایی که واسه رسیدنش لحظه شماری میکردم، نوشته ها، درد دل ها و … رو نابود کنم؟!؟ ( منظورم حذف کردن آدرس ایمیل ها و وبلاگ و کلیه اکانتامِ ) و هیچ اثری از خودم و دوستیمون به جا نذارم.

نیلو، تو خیلی بیشتر از من واسه دوستی مون ارزش قائل هستی و من حالا حالاهاااا باید خیلی چیزا رو ازت یاد بگیرم! امیدوارم هر کجای دنیا که هستی، شاد باشی، و با هر تپش قلبت دنیا دنیا شادی و مهربونی نصیبت بشه گُلی! :*

پ.ن: دارم به عکست نگاه میکنم دوستِ مهربونم، چقد که عاشقِ این عکسِ توی قابِ رو دیوارم!!



 
دی
۱۲
    
Posted () in نیلو on دی-۱۲-۱۳۸۷

I hope you have a good new year party honey



 
آذر
۱۵
    
Posted () in نیلو, وبلاگِ من on آذر-۱۵-۱۳۸۷

سلام. یه سلام گرم و پر از شوق و ذوق، از روی هاست جدید. من الان از شدت خوشحالی سر از پا نمی شناسم آخه دیگه یه وبلاگ سالم دارم که میتونم با اعصاب راحت پستامو بنویسم و پابلیش کنم و مث چند ماهه گذشته هی پست های من بلعیده نمی شن و به فنا نمیرن، و به راحتی میتونم کامنت شما دوستان گلم رو بگیرم و جواب بدم.

هاست قبلی از بس رو اعصبام بود که هیچ دست و دلم به نوشتن نمیرفت واسه همین سعی میکردم کمتر بیام تو وبلاگم و پست بنویسم. اما از این ساعت به بعد شما پرچونه گی های حدیثه رو اینجا مشاهده خواهید کرد.

* آخ چه همه سوپرایز. بالاخره دوستم بعده یه ماه آنلاین شده. وای یکی منو بگیره بگیره بگیره



 
آذر
۱۰
    
Posted () in نیلو on آذر-۱۰-۱۳۸۷

خسته و دلتنگم. تا کی هر روز به اُمید ایمیلت جی‌میلم رو چِک کنم؟ :)

سه شنبه دوازدهم:

خیلی منتظر ایمیل بودم، اما ایمیلی واسم نیومد، عوضش وقتی id یاهوم رو باز کردم یه عالمه نوشته مهربونانه دریافت کردم. مرسی نیلوی عزیزم، خیلی آروم شدم. :-*



 
آبان
۱۸
    
Posted () in نیلو on آبان-۱۸-۱۳۸۷

این روزا همش دلم یه دوست میخواد، از جنس خودت.

بعضی وقتا ایمیلت رو می‌خونم متعجب میشم که چطور تو با اینکه اون سره دنیایی و من این سره دنیا، بازم منو درک میکنی تا مشکلی واسم پیش میاد حس‌ش می‌کنی و می‌خوای ازم باخبر بشی؟ خیلی عجیب غریبه!

همه خودشون رو دوست من می‌دونن اما من نمیتونم بهشون نزدیک بشم، یه دفعه سره قضیه اون دختره اسمشو نبر بدجور اذیت شدم و بعد از اون به هیچ وجه نتونستم به کسی اعتماد کنم!

خودت که بیشتر از همه در جریانی… فقط اینو بگم که باز هم دلم دوستی مجازی فقط از جنس خودت رو میخواد گُلی. دلم تنگه واست. همین!



 
مرداد
۰۵
    
Posted () in نیلو on مرداد-۵-۱۳۸۷

این چند روز حسابی بهم خوش گذشته، تا حدی که به کل درس و مشق رو فراموش کردم! دقیقا تا روز قبل امتحان هم قراره بهم خوش بگذره، اوضاعی شده! اینجاست که به خودم میگم این وضع بهتر است یا درس؟ و من با کمال پررویی میگم این اوضاع! آخه اصلا مشخص نیست که چند وقت دیگه ممکن تکرار شه.

پنج شنبه صبح رفتم تهران تا به یک قرار دوستانه برسم!

بعد از هماهنگی با ویدای گل، همدیگه رو ساعت ۳ تو انقلاب دیدم و به سمت گلستان حرکت کردیم. خیلی دوسش دارم دختر واقعا باوجود و باانرژیه! کلی در مورد این و اون صحبت کردیم تا رسیدیم به محل قرار!!! بعد از خریدن ۴ تا شاخه رز دم در پاساژ نشستیم تا من یکم خستگی در کنم. چند دقیقه بعد با نیلو تماس گرفتم و رفتیم بیرون سمت در ورودی. لحظه اول که نیلو رو دیدم یه جوری شدم پیوند لحظه های مجازی با واقعیت!!! خیلی اون لحظه رو دوست داشتم. بی نهایت غیر قابل وصفه!

نیلو با خواهر و دخترخاله ها اومده بود و من هم با ویدا، همگی مهربون بودن و باهاشون به راحتی رابطه برقرار کردم و با چند دوست وبلاگستانی هم که بعدا اومدن آشنا شدم. خیلی کم با نیلو صحبت کردم اما خب من به همون هم راضی بودم. ساعت نزدیکای ۶ و نیم بود که ویدا گفت کم کم بریم! دوست نداشتم لحظه خداحافظی برسه اما چه کنم که باید بر می گشتم.

دوسش داشتم! هم خودشو، هم خنده هاشو، هم حرف زدنشو.

بعد از خداحافظی، چون من ناهار نخورده بودم به ویدا پیشنهاد دادم که بریم جایی تا یه غذایی بخوریم خلاصه یه چیزی خوردیم و کم کم از هم جدا شدیم. من رفتم سمت ازادی، همین که رسیدم بلیط گیرم اومد و زیاد منتظر نشدم. ساعت ۳ و نیم، ۴ هم رسیدم خونه.

نیلو بهم قول داده که اخره هفته بیاد پیشم. تا جایی که زمان اجازه میده میخوام همه جاهایی رو که با عکس نشونش دادم ببرمش تا از نزدیک ببینه. ذوق کردم وقتی بهم گفت اومدنش او.کی شده! میدونم تو این فرصت کم، هر ساعت چقد واسش مهمه اما قول میدم که بهش خوش میگذره! :)

پ.ن: تا کامنتا رو نخونم و جواب ندم تایید نمیکنم. مرسی از لطف همه دوستان. مرسی که به یادم هستین. به یاد همتون هستم و خواهم بود! @};-