خوشحالم

روزِ پربار و پرکاری بود، اما لذت بخش. مخصوصا که این دسته گل رو گرفتم :قلب و البته اون شاخه گل کناریش رو که تکی گرفتم. بعله بعله هستن کسانی که واسم گل بخرن :دی

بوس و هاگ واسه‌شون خب. ذوق زده‌م. زیاد!

.

فردا هم که عیدمه، خواسته بودم با مُهری که منیره برام درست کرده بود و آورده بودش، عیدی بدم (;; مچکرم ازش.

یه عالمه هم سمس تبریک می‌گیرم واسه عید غدیرخم، از غروبی، هِی بیشتر و بیشترتر ذوق‌زده‌تر می‌شم. اصن یه وضعی ((:

.

منم، منم بهتون تبریک می‌گم عیدِ فردا رو *:

ادامه‌ی نوشته

کاش می شد، جلوی از بین رفتن دوستی ها رو بگیرم

بعضی ها، خواسته یا ناخواسته قلبمُ درد میارن و ناراحتم میکنن، بعضی ها هم، به همین زیبایی، خنده به لبم میارن و خوشحالم میکنن! آقای مهدی پورعبادی، ممنونم!

a gift from Mehdi Pourebadi

ادامه‌ی نوشته

تشکرنوشت

یک سال گذشت، از تولد پارسالم، و من توی این مدت چه همه دوستای خوب و بامعرفتی پیدا کردم، اونم کجا؟ توی دنیای سایبری!

دوستان سایبری که بیشتر وقتمُ باهاشون میگذرونم و از دوستان واقعیمم بهم نزدیکتر هستن. از این بابت به خودم می بالم و محکم می ایستم و سرمُ بالا میگیرم! غرور شیرینیِ، دوس دارم همه شما این حس بهتون دست بده و تجربه ش کنین!

.

.

واقعا از ته دل از همه شما دوستان مهربونم تشکر میکنم، از همه کسانیکه واسم کارت تبریک فرستادن، ایمیل زدن، تو توئیتر دایرکت مسیج زدن، تو فیس بوک رو دیوارم تبریک نوشتن، اس ام اس فرستادن، تو وبلاگم کامنت گذاشتن، تو روم تولد فرندفید + واسم عکس گذاشتن و فید زدن، از همه همه ممنونم. نمیدونم میدونین یا نه؟!؟ اما با دیدن هر پیام تبریک بی نهایت خوشحال شدم.

.

تک تک تون خاطره شیرینی تو ذهنم هک کردین، که مطمئنم تا سالهای سال از یادم نمیره. مرسی همه! !!!!

ادامه‌ی نوشته

لعنت به تیتر همانا، کم آوردم :دی

ساعت ۷ و ربع بیدار شدم، وقتی چشمم زوم شد به ساعت، برقم گرفت، دو هفته بود دخترخاله بهم سفارش میکردند روز امتحان دقیقا ساعت ۷ و نیم دم در سالن آرایشگاه باشم. این دخترخاله خانومِ ما دوره آرایشگری رو گذرونده بودن و بعد از امتحان کتبی میخواستن، یه امتحان عملی هم بدن! قرار بود من مُدل عروسش بشم. منو برد مزون لباس تا لباس عروس هم انتخاب کنم و بعد از تموم شدن کارش برم آتلیه و یه عکس یادگاری بگیرم! خیر سرم اولش کلی ذوق داشتم، آخه دخترخاله خانوم حسابی از کارشون تعریف میکردن، منم تا روزیکه رو صورتم داشتن تمرین میکردن، نمی دونستم کارش در چه حدیه! (در حد تیم ملی !!) #-o خلاصه همینکه بیدار شدم بدو بدو صورتمُ شستم و با آژانس رفتم همون سالن مورد نظر واسه امتحان.

.

همش خدا خدا میکردم، روز امتحانش بخوره تو یکی از روزایی که کلاس دارم، تا به بهونه کلاسم زودی جیم شم و نرم آتلیه. خدا کلی یاری کرد و منُ به خواستم رسوند. اما چه فایده؟ هر چقدر گفتم دخترخاله منُ زود آماده کن تا به کلاس ساعت ۱۰ حداقل برسم بی فایده بود! ساعت ده و نیم وقتی لباس عروس رو تنم کردم، همه شروع کردن به تعریف کردن و اینکه حتما برم آتلیه و اینا! آتلیه ای که خودشون می گفتن اصلا دوس نداشتم برم، اونجا راحت نبودم و از کاراشونم خوشم نمی اومد. منم چون تو تنگنا قرار گرفته بودم، سریع موبایلمو در آوردم و به محبوبه (آرایشگرم؛ اِی من به فدای هنر و زیبایی کارات محبوبه جونم) زنگیدم، گفتم بزنگ فلان آتلیه ببین وقت داره من برم عکس بگیرم. دستش درد نکنه درجا واسم ردیف کرد و منم با عجله رفتم آتلیه!

.

اعصابم خُرد بود حال نداشتم! ده بیست تا ازم عکس گرفتن، گفتن بسه دیگه! از طبقه بالا اومدم پایین، دوباره به محبوبه زنگیدم، گفتم: محبـــــــــــــــــوبــــــــــــه :(( دارم دق میااااااااااااام، زشت شدم! عکس گرفتــــــــــــــــــــــــم! دوس ندارم نمیخوااااااااااااااااااااااااام! :-s تو رو خدا نجاتم بده. محبوبه حالا داره غش میکنه پشت خط، من از شدت قاطی بودن تمام موهامُ ریش ریش کرده بودم! بنده خداها عکاسا نمی دونستن بخندن یا گریه کنن. محبوبه گفت همونجا بشینم تا خودش بیاد ببینه چه ریختی شدم! :دی

.

وایـــی محبوبه وقتی از اون سمت خیابون منو دید دلشُ گرفت تا بیاد تو! :دی دوستان عکاسمون از دوستان محبوبه بودن، ازشون اجازه گرفتم خودم نشستم پشت سیستم، با محبوبه همه عکسا رو نگاه کردم و فقط زدم تو سره خودم! 😀 ! اشکم داشت در می اومد. خلاصه همه عکسا رو پاک کردم به جز سه تا. بهشونم سفارش کردم فقط یه دونه ش رو بدون هیچ تغییری ۱۳ در ۱۸ چاپ کنن! محبوبه هم در طی این مدت تاج و تور و مو و سنجاق و هر چی کوفت و زهره مار بود از سرم در آورد! :دی اگه بدونین چه جوری اونجا نشسته بودم! خیلی افتضاح بود همه چـــــــــــــی! اسمایلی حالت تهوع

.

ده دقیقه بعد وهاب، همسر محبوبه، با ماشین اومدن دنبالمون و منو رسوندن خونه! سریع رفتم دوش گرفتم. وقتی اومدم بیرون با  سحر تماس گرفتم، گفت یه ساعت دیگه کلاس شروع میشه.  بدو بدو رفتم همون سالن آرایش و  لباسارو با مخلفاتش تحویل دخترخاله دادم و ماشین گرفتم رفتم سمت یونی. خیلی دلم میخواست آلبوم عروسیمُ ببرم و نشونت همه اونایی بدم که میگفتن وای چقد قشنگ شدی، و از دخترخاله تعریف میکردن! حیف فرصتش نبود. #-o

.

اینا همه یه طرف این بوپوی شیطون هم طرف دیگه، همچین بازی در آورده بود، تمام خونه رو دوویدم تا بگیرمش بندازم تو قفس! مگه یه جا می موند؟ واسه من پرش دو گام انجام میداد، داشتم شاخ در میاوردم. هی میگفتمش: بوپو جااااااااان بیا بیا بغلم بیا نازیت کنم، بچه پررو اصلا اهمیت نمیداد، می دووید یه لیس میزد و دوباره در می رفت! خیلی حرصیم کرده بود. آخرش هم با خیار گولش زدم تا تونستم بگیرمش. :->

.

به کلاس رسیدم، جلسه آخر سال ۸۷ بود! آخر کلاس با تبریک عید و روبوسی و اینا تموم شد! داشتم از گشنگی می مُردم از شب قبلش هیچی نخورده بودم اما به زور و زحمت و با یه بستنی مگنوم پیاده با بچه ها اومدیم تا خیابون اصلی و بعدشم برگشتم! ساعتی نگذشت که یه ایمیل گرفتم، از سحر، واقعا بچه باحال و دوست داشتنیه :-* ، وقتی این طرح زیبا و محشرُ دیدم غش کردم، بی نهایت ذوق از خودم در وَکردم! :دی می بینین دوستم چقد با سلیقه س؟ چه هنری داره؟ 😡 تازشم معاون حضرت والا رو هم گذاشته توش! :))

.

پ.ن: من الان دارم میرم بیرون، هدیه تولد :)) !! نشد یه دور بخونم، اگه غلط غلوط  و با جمله بندی افتضاح نوشتم شما ببخشید، تو کامنت دونی بنویسین، میام اصلاح میکنم.

.

تهدید: مهران اگه اینو تنهایی خوندی که هیچ، اما اگه با خانومت خوندی و به خواهر خانومت گفتی چی در موردش نوشتم، نه من نه تو! گفته باشم! /:)

ادامه‌ی نوشته

داستان ِ یک خاله و خواهرزاده و صورتی

يکي بود، يکي نبود. غير از خداي مهربون، هيچکس نبود.

يه روز خدا داشت درخواست هاي آدم ها رو بررسي مي کرد. يکي از اون درخواست ها، از طرف يه پدر و مادر بود که يه بچه از خدا مي خواستن! خدا يه نگاه به بچه هاي آماده انداخت، گفت:
“حديثه! حديثه! بدو بيا ببينم : ) خب، تو ديگه کاملا آماده شدي که بري به دنيا. اون پايين رو نگاه کن! اونا دوتا پدر و مادرت هستن. تا چند روز ديگه تو مي ري پيش اونا : ) ”

حديثه هم کلي ذوق کرد و يه عالمه خدا رو بوس کرد : ) بعد يکي از بچه هاي ديگه که هنوز واسه رفتن به دنيا آماده نشده بود، به حديثه گفت:
“حديثه حديثه داري مي ري دنيا؟! حديثه حديثه داري مي ري پيش مامان بابات؟!”

حديثه هم گفت:
“اهين اهين :دي”

خلاصه حديثه بعد از چند روز رفت دنيا. چند سال گذشت. حديثه بزرگتر شد. خدا يه نگاه به آينده حديثه انداخت. فرشته ها رو صدا کرد. گفت يادتونه چند سال پيش حديثه رو فرستاديم رو زمين؟! همه گفتن بله يادمونه. يکي از فرشته ها که مسئول مراقبت از حديثه بود گفت:
“حديثه الان کلي بزرگ شده بچه ي خيلي خيلي خوبيه. هيچ شيطوني اي هم نميکنه. نگاه کنين اينجا من همه چيز رو نوشتم. فقط کاراي خوب ميکنه.”

خدا گفت:
“حديثه تا چند وقت ديگه مي خواد يه وبلاگ بزنه!”
فرشته ها گفتن خب!

خدا گفت:
“من حديثه رو طوري آفريدم که عاشق صورتيه و کلي هم خوش سليقه هست.”
فرشته ها گفتن خب!

خدا گفت:
“حديثه دير يا زود دنبال يه قالب واسه وبلاگش مي گرده.”
فرشته ها گفتن خب!

خدا گفت:
“اون قالب رو هيچکس نمي تونه طراحي کنه جز يه نفر : ) ”
فرشته ها گفتن کي؟!

خدا گفت:
“اوناهاش اونجا نشسته!”
فرشته ها گفتن خدا جون اون رو مي گي؟!

خدا گفت:
“آره! کار، کار همونه فقط! ولاغير : ) ”

خدا به فرشته ها گفت:
“بريد ببينيد کسي درخواست بچه نکرده؟!”
فرشته ها رفتن ديدن آره يه پدر و مادر درخواست يه بچه کردن.

خدا گفت خيلي خوبه. صداش کرد:
“عليرضا! بيا ببينم : ) ”
عليرضا دوييد اومد گفت جونم خداجوني؟! : )

خدا گفت:
“عليرضا! وقتشه که بري پيش مامان بابات. اوناهاشن. اون پايين. ببينشون : ) ”
عليرضا هم گفت آخجون آخجون :دي

چند سال گذشت. خدا گفت:
“خب، حالا وقتشه که براي عليرضا يه کامپيوتر تهيه بکنيم.”

يکي از فرشته ها گفت:
“خدا جون اجازه بده من اين کار رو بکنم. من به دل باباش ميندازم که يه کامپيوتر براش بخره : ) ”

خدا گفت:
“باشه. پس زود کارت رو شروع کن.”

بعد از چند روز، باباي عليرضا، براش يه کامپيوتر خريد.
خدا به فرشته هاش گفت:
“بايد کاملا مراقب عليرضا باشين که نه گيم نت بره نه بازي بکنه نه کاراي متفرقه. عليرضا بايد به کدنويسي و گرافيک علاقمند بشه و از همين الان شروع بکنه: ) ”
فرشته ها گفتن خدا جون ما مراقبش هستيم : )

چند سال گذشت. عليرضا تقريبا يه چيزايي ياد گرفته بود. خدا به فرشته ها گفت:
“خب، حالا ديگه وقتشه که عليرضا با وبلاگ حديثه و خود حديثه آشنا بشه.”

کم کم عليرضا با حديثه آشنا تر شد تا اينکه توي يه ماجرا، حديثه شد خاله ي همينجوري ِ عليرضا و عليرضا هم يه خواهرزاده ي همينجوري ِ بسيار بسيار خوب :دي

خدا گفت:
“حالا عليرضا بايد يه جوري بفهمه که حديثه قالب مي خواد”

همين بود که خدا به دل چند نفر انداخت که بيان يه سرويسي راه بندازن و اسمش رو بذارن توييتر و وقتي خاله حديثه دنبال قالب گشت، يه توييت بکنه بگه که دنبال قالب هست و عليرضا اون توييت رو ببينه و اينجوري باخبر بشه. بعد فرشته ها گفتن ممکنه عليرضا توييت ِ خاله حديثه رو نبينه. خدا گفت اشکالي نداره. به دل چند نفر از کارمنداي شرکت گوگل انداخت که يه سرويسي راه بندازن و اسمش رو هم بذارن فرندفيد. خدا گفت اين يکي ديگه عليرضا رو بدجور معتاد خودش مي کنه و اگر خاله حديثه توييت مورد نظر رو بفرسته، توي فرندفيد هم مياد و عليرضا مي بينه. به همين راحتي : )
و بالاخره روز موعود فرا رسيد! خاله حديثه توييت کرد که دنبال قالب هست و کلي هم قالب ديده اما هيچ کدوم به دلش نمي شينن : ) عليرضا يدفه اين توييت رو ديد. به خودش گفت آخه تو چجور خواهرزاده اي هستي. خاله ت دنبال قالب هست و تو اينجا پا رو پا انداختي عين خيالت هم نيست؟! واقعا که!
ديگه از اينجا به بعدش رو هم خاله ميدونه هم خواهرزاده، پس ديگه احتياجي به تعريف ادامه ش نيست : )

پ.ن: نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم علیرضای عزیز! :”> :((

ادامه‌ی نوشته