به مناسب تولد وردپرس

همزمان با  تولد ۵ سالگی وردپرس همستر دوستم بدون اطلاع قبلی ما ۴ فرزند خود را به دنیا آورد، این دُبی، همستر مادر سه فرزند خود را به دلیل کمبود آهن و کلسیم نوش جان نمود، یکی از چهار فرزند به لطف الهی و کمک پارمیدا هم خانه دُبی، نجات یافت. من و محبوبه بسیار خوشحال و شگفت زده شده بودیم و البته تا حدودی هم ناراحت به دلیل مرگ سه همستر دیگر!

تک فرزند باقیمانده را از مادر بدجنس اما مهربان جدا نمودیم! به سختی شیر را در دهان کوچک وفسقلی می ریختیم، اما خوشبختانه این کوچولوی ما زرنگ تشریف دارن و با چشم بسته سریعا وارد عمل شده و با تمام اشتها شیر را نوش جان نمودند. برای گرمای بدن ایشون هم از دستان و دمای بدن خود استفاده کردیم؛ از ظهر تا هم اکنون که دو دستی این مطلب را تایپ می کنم تو دستای من بود. بسیار هم دوسش میدارم. 😡

WP on Flickr
WP on Flickr

حال من مانده ام که آیا این فسقلی تا ۱۷ روز دیگه با این شیری که با سرنگ در دهانش می ریزیم زنده خواهد ماند یا نه؟! اما تا آن موقع خودم به مناسب امروز اسم WP را برایش انتخاب نمودم! امیدوارم ذره ذره بزرگ شدنش رو بتونم ببینم.

پ.ن: تاریخ پُست ۷ خرداد ۱۳۸۷ !! دو روز بعدش مُرد 😀

ادامه‌ی نوشته

رونی

رونی عزیزم خجالت کشیده! هیچم به رو خودش نمیاره که عکسی و دوربینی و وبلاگی هست.  ” اسم رونی برای همستر کوشولویم از طرف نیلو پیشنهاد شد و در نهایت به تصویب رسید!”

* * *

فرق قاطر و الاغ رو میدونین دیگه مگه نه؟

– رنگ چشاشون؟

– آها قیمتاشون!

نه عزیزانه من از لحاظ مادر و پدرشون!

– مادرشون گاوه؟ 

ادامه‌ی نوشته

گونه گون نوشت

۱٫ رامک اومد پیشم، با دو تا شاخه رُز آتیشی. قلبم در اومد از جاش. 😡

۲٫ یه جایی اسم منو از حدیثه به محدثه تغییر دادن و نوشتن! اساسی ضد حال بود، عمراً اگه بتونید حدس بزنین کجا بوده! حالم از اسم محدثه به هم میخوره!!! :-s

۳٫ فردا میدترم سرور ۲۰۰۳ دارم، خوندم زیاد عقب نیستم، یه سری تست هم بزنم بدون استرس میرم سره امتحان. 😕

۴٫ یه دونه جوجوهمسترم زنده مونده! خیلی خوشحالم کرد…

۵٫ تا چند وقت نبودنم رو هم که دیدین! 😀

ادامه‌ی نوشته

فوت ناگهانی

دیروز واسه  ناهار که رفتیم خونه دیدم یکی از مموش بچه ها در حال مُردن! کلی غمگین شدم. 🙁 که آخه چرا اینجوری شد! سالم سالم بودن. دلم سوخت. دیشب هم یکی دیگه و امروز صبح هم قبل از اینکه بیایم شرکت یکی دیگه رو از دست دادم. هیچ نمی فهمم چطور شد؟! احساس میکنم که کاره آقای پدرشونه! همچین روش نشسته بود که هیچ دیده نمی شد، زدم پرتش کردم اونور ولی فایده ای نداشت آخرین پسر خانواده هم مرده شد. :-s حالا مموش تک شده و تو شیشه جدا زندگی میکنه. عسل هم با دو تا دختراش زندگی آرومی داره. خدا کنه اون دو تا نمیرن آخه خیلی غصه می خورم.

یه چند تا عکس از عسل در حال خوردن هویج گرفتم. این عکسا واسه جمعه اس.

اول که خجالت می کشید بچه م

بعدش یکمی تعارف کرد

 بعدترش که دو لُپی می خورد و هیچ حواسش به دوربین نبود

ادامه‌ی نوشته

حس تایتل نوشتن ندارم

– از اینکه صدای مهربونتو شنیدم خیلی خوشحالم!

– جوجوهمسترا هم بزرگ شدن. غذاشون جیره بندی شده! به همگی سلام می رسونن. عسل و مموش خان هم از دستم در رفتن. احساس میکنم عسل بازم حامله ست. این دفعه همه شونو لگد می کنم.

– دمت گرم. کور خوندی! یه حالی بهت بدم تو کف بمونی. از هر کسی که فکرشو بکنی نفرت انگیزتری.

– منتظر این فیلمام که خرید پستی کردم برسه دستم. ۱ و ۲

ادامه‌ی نوشته