سلام دنیا!

اسفند ماه همیشه می‌تونه برای من یک شروع دوباره باشه، شاید چون ماه تولدم هست و این شوق و اشتیاق زیاد این انرژی رو به سمت من می‌کشه تا همش با پتانسیل زیاد تصمیمی بگیرم و کاری رو شروع کنم.

حتی دیده شده که بعضی از پایان‌ها هم تو همین ماه برام اتفاق افتاده که خودش نوعی شروع دوباره و آغاز همه چیز بوده برام.

مدت زیادی نبودم و ننوشتم و چند سالی رو این وسط بدون نوشتن و ثبت خاطره گذروندم که همین ما بین خیلی اتفاقات بزرگ و تغییرات زیادی تو زندگیم رخ داده، که همیشه از خدای خودم ممنونم که تا به این حد من رو قوی، بزرگ و متحول کرد!

امید به اینکه باز هم بتونم اینجا بنویسم و احساس رضایت‌مندی رو تو این زمینه در خودم به وجود بیارم. من خیلی خوشحالم از این بابت، شاید چون دوباره می‌تونم با دوستای قدیمیم ارتباطی برقرار کنم یا شاید چون اینجوری می‌تونم بگم که من هنوز هم هستم و یا خیلی شاید‌های دیگه، خلاصه خوشحالم (:

 

پ.ن۱: سپاس فراوان از دوستی که موقعیتی رو برای من فراهم کرد تا دوباره وبلاگم رو زنده کنم …

پ.ن۲: کلی از پست‌ها رمز‌دار شدن و یا بصورت پیش‌نویس در اومدن، و کامنت‌ها به حالت تایید در اومدن، که خب من از واجبات می‌دونستم این کار رو …

پ.ن۳: تا جایی که بک‌آپ داشتم رو شما در آرشیو می‌بینین. حیف که مقداری از نوشته‌ها بدون بکاپ تو این دنیای مجازی رها شدن و به دست فراموشی سپرده شدن.

ادامه‌ی نوشته

به خودم قول می‌دم بنویسم

چطوره یکمی بیام و اینجا بنویسم؟

درسته علاقه‌ای ندارم یه تعدادی که اینجا رو می‌خونن، بخونن، ولی دیشب به این نتیجه رسیدم، این آدما وقتی حضور و وجودی تو زندگیِ واقعیِ من ندارن، چه اهمیتی داره که بخونن وبلاگمو یا نخونن.

پس می‌نویسم.

می‌نویسم به ۲ دلیل:
۱- دوست دارم توسطِ کسایی که دوسشون دارم خونده بشم.
۲- دوست دارم، اینجا همون جایی باشه که وقتی برمی‌گردم تو آرشیوش، کلی خودم رو مقایسه ‌کنم با منِ قبلی‌م. خیلی عجیب غریبه اون حسی که از خوندنِ پستای قدیمیم بهم دست می‌ده.

دیشب بر حسب اتفاق نشستم یه کلمه‌ای رو سرچ کردم و بعدش پستایی که نتیجه‌ش بود رو خوندم. شگفت زده شده بودم، از خودم و حرفام و کارام و احساساتم، حتی افرادی رو که روزی خیلی باهام صمیمی بودن و الان دیگه حتی کوچکترین اثری ازشون نیست به یادم می‌اومد.

تابستونِ ۸۵ رو خوندم و چقد زده شدم از آدم بودن.

داری بزرگ و بزرگ‌تر می‌شی، فکر می‌کنی که عوض نشدی، ولی وقتی ثبت کنی نوشته‌هات رو بعد از یکی دو سال بری سراغشون کاملا متوجه می‌شی که چقدر عوض شدی و اون موقع کجا بودی و الان کجا هستی.

کمی برام تلخِ یا شایدم تلخ‌تر از تلخِ که بخوام بشینم و نوشته‌هام رو بخونم.

اما واقعا دیشب، احساسِ بدی بهم دست داد، یکی از دلایلش هم همین ننوشتن بود، که چرا حماقت کردم و ثبت نکردم این روزهام رو. شاید دو سال دیگه باز برمی‌گشتم به سالِ ۹۰، یا خنده رو لبام می‌نشست یا اشک رو گونه‌هام سُر می‌خورد.

اما خب، می‌گن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه‌س. منم دیشب سعی کردم به خودم قول بدم و  البته نزنم زیرشُ، از این بعد بنویسم و چشم رو خیلی‌ها بببندم.

باز هم، با تشکر از خودم

ادامه‌ی نوشته

I ♥ My followers

تونسته بودین، منو بخشیده باشین آیا؟ دلیل زیاد دارم که بگم من همه‌تون رو دوست دارم و از همه‌تون هم معذرت می‌خوام.

معذرت می‌خوام که وبلاگم، دیر به دیر آپدیت می‌شه. هم از شما هم از خودم!

معذرت می‌خوام که کامنت‌دونیم و حتی خودِ وبلاگم یه مدتی بازی در آوردن، هِی اینور اونور شما رو فرستادن دنبال نخود سیاه. مشکل از یه پلاگین بود.

معذرت می‌خوام که وقتی کامنتاتون رو می‌گیرم، یا تایید نمی‌کنم یا اینکه جوابی نمی‌دم.

معذرت می‌خوام که اگه می‌خونمتون، کامنت نمی‌ذارم و خودمو نشون نمی‌دم.

معذرت می‌خوام که هستم و انگار که نیستم.

معذرت می‌خوام که بعضی وقتا زیاد از حد شورش رو در میارم و تو همه جا و به همه کس غُر می‌زنم.

معذرت می‌خوام که باعث می‌شم دلخور بشین ازم و یا حتی زوری تحمل‌م کنین.

معذرت می‌خوام که بر خلافِ میل‌م خیلی کارا رو انجام می‌دم و باعث می‌شم فاصله بندازم بین من و شماها !!

حرف دلم همینیِ که تو عکس می‌خونین. با شمام‌ها. شماهایی که بلاگمو دنبال می‌کنین و می‌خونین، شماهایی که توئیتام رو دونه به دونه دنبال می‌کنین و شماهایی که تو سایت‌های دیگه، جویای حالم هستین و یا حتی شمایی که خودت رو نشون نمی‌دی و می‌دونم که هستی.

ادامه‌ی نوشته

یه سال و یه روز

من موندم این عمر وبلاگمون چطوری مث برق و باد می‌گذره؟ چِش رو هم می‌ذاری و باز می‌کنی می‌بینی که یه سال شده و باید دامنه بلاگت رو {شارژ} کنی! :دی

انگاری همین دیروز بود، بعده اینکه دامین جدیدم رو ثبت کردم و یواشکی اومدم اینجا تا بنویسم، آقاهه وردپرس اومد برام کامنت گذاشت و اینا! پووووووف!!

{‌ حالا نیست خیلی پول شارژ دامنه و هاست بلاگم رو خودم می‌دم واسه همون :دی واقعا از احمد عزیز ممونم، که همه زحمتای بلاگم گردنشه! اسمایلی خجالت }

ادامه‌ی نوشته

تغییرات

زد به سرم!

تصمیم گرفتم، تمام کامنتای وبلاگمُ ببرم تو حالت تایید نشده، و فقط کامنتایی که از اولین پُستِ سال ۸۹ گذاشته شده به این ور رو تایید کنم!

چه‌جوریاس به نظرتون؟ از نظر خودم که خوبه. نظر خودمم به نظر بقیه ارجحیت داره، آخه صاحابِ بلاگم.

ولی جدا از شوخی، یکمی خواستم حال و هوای خودمُ بلاگمُ نظردونیمُ عوض کنم. ایشالله که سبب خیر بشه و بتونم بهتر و خوب‌تر بنویسم! و به نظرات جواب بدم.

این وردپرس جونی یه باگ خیلی گنده‌ای داره‌ها، یعنی چی آخه من هفت‌هزار تا کامنت رو بردارم ۲۰ تا ۲۰ تا (صفحه‌ای) انتخاب کنم، ببرمشون تو حالت تایید یا از تایید در بیارم! وای یه هفته اسیر این کامنتا بودم، ولی خب یه جورایی هم خوب بودش، تجدید خاطره شد، اکثر کامنتای این چند سال رو خوندم و خیلی ها رو به یاد آوردم.

چقده که دلم تنگشون شده بود.

هنوزم دلم تنگِ خیلی از خواننده ها و کامنت‌گذارامم هستا…

ادامه‌ی نوشته

آغاز پنجمین سال

اِی وای، دیدین چی شد؟ یادم رفت که دیروز تولد بلاگم بوده! واقعا بدجوری درگیرِ زندگی و کار و درس و مشقم شدما، هیچ فک نمی‌کردم دیگه تا این حد مشغول بشم. وای وای وای.

حالا دیگه گذشت، بی‌خیال.

ولی کی میاد باهام شمع ۴ سالگی تولد بلاگمُ فوت کنه؟ هاین؟ دستا بالا :دی

.

ادامه‌ی نوشته

اسمایلی متحول شدنِ حدیثه

نتایج پنجاه رتبه برتر نظرسنجی وبلاگهای بانوان سال ۸۸ رو ببینین جانِ من! شدم ۱۳هم. حالا روش حساب کتاب‌شونم نخواستیم بدونیم، اما نحوه خبر کردن‌شون خدایی بد بود دیگه، روحیه‌م به کل خراب شده بود و اساسی پشیمون بودم که چرا زدم سَد آی نِور لای رو حذف کردم تا که این همه سرخورده بشم و از این حرفا! خُب بهم حق بدین ناراحت بشم وقتی به این فکر کنم که جزء ۱۰۰ نفر هم نبودم. الان که نتایج رو دیدم به خودم امیدوار شدم و یه روحیه‌ای گرفتم که دیگه نگو و نپرس. می‌خوام سعی کنم که از این به بعد بیشتر بنویسم.

یه جورایی متحول شدم مثلا! البته نمی‌شه گفت که تنها دلیلش دیدن این نتیجه ها باشه‌ها. گفته باشم، یه وقت فک نکنین چقد ندید بدید هستم و اینا

ادامه‌ی نوشته