خرداد
۱۲
    
Posted (پرشین سوبر) in بازی وبلاگی, سیاست on خرداد-۱۲-۱۳۸۸

رئیس جمهور آینده چه کارهایی نباید انجام دهد؟ خیلی بهش فکر کردم. اگه بخوام خیلی جزئی بهش نگاه کنم، صدها کار رو می تونم اینجا لیست کنم، که نباید انجامشون بده. اما همش یه نباید تو ذهنمه و به نظرم اگه همین نباید رو انجام نده، خودش خیلیه و از خیلی نباید های دیگه جلوگیری میکنه.

به نظرم، رئیس جمهور آینده مملکتم، نباید به وطن _ایرانم_ و هموطنانم خیانت کنه! حالا معنا و مفهوم این خیانت رو به خودش واگذار میکنم، تا هر جوری که میخواد برداشت کنه، خودمم به چند موردش اشاره میکنم.

به نظر من، این خیانت میتونه به معنای پست جلوه دادن وطنم در سطح جهانی باشه. میتونه دیوانه و احمق جلوه دادن خودش، که نماینده مملکتم هست، در تمام دنیا باشه. میتونه بازی با افکار و اذهان عمومی و دروغ تحویل دادن به جامعه باشه. میتونه  محروم کردن یک عده و یک قشر در جامعه از زندگی خوب و ایده آل باشه، اونم بخاطر ادبیات نامناسبش! میتونه به تاراج بردن مملکت و دادن آب و خاکش به دولتمردانِ دیگه تا گندکاری هایی که قبلا وجود داشته یا به وجود آورده رو بپوشونه و خیلی از چیزهای دیگه …

رئیس جمهور آینده مملکتم، نباید!! چشمهایش را ببندد و دهانش را باز کند!!

به امید آینده ای سبز

پ.ن: وطن کیه؟ وطن چیه؟  لالایی بچه گیه. وطن، توی وطن منم، منم که پرپر میزنم.



 
فروردین
۱۸
    
Posted () in بازی وبلاگی, دل نوشت on فروردین-۱۸-۱۳۸۸

سپیده، برای دیوانه کامنتی گذاشته: اگه با روانشناسی فروید آشنایی داشته باشی می فهمی که در اینجا منظور از من همان نهاده که دنبال لذته و خود همان ایگو یا منه که منطقیه و شما هم میتونه همان فرا خود یا وجدان یا اخلاقیات باشه.

بعدشم منو به این بازی دعوت کرده، دلم میگیره وقتی ….

  • خیلی زود فراموش میشم.
  • کسی دیگه جایگزین من میشه.
  • نمیتونم احساساتم رو بیان کنم.
  • نمیتونم نقش یه دوست خوبُ بازی کنم.
  • خودسانسوری میکنم.
  • بعد از ایجاد یه رابطه صمیمانه، براحتی از همه چی دور میشم.
  • میبینم دوستی تو با من، مث دوستی تو با بقیه س.
  • میبینم هیچ فرقی بین من و دیگران نمیذاری.
  • فهمیده نمیشم.
  • اونجوری که باید و شاید متوجه منظورم نمیشی.
  • نمیتونم برای تک تک مطالبتون کامنت بذارم. با اینکه تمام سعی م بر اینه همه رو بخونم و میخونم.
  • قولی میدم و فراموشش میکنم.
  • نمی نویسم و نمیتونم بنویسم.
  • به حوضِ تو حیاطِ خونه مون تو ایرانشهر فکر میکنم.
  • مثِ الان ناراحتم و هیشکی نیست آرومم کنه!

پ.ن: هر کی خواست این بازی رو انجام بده. دوس دارم بدونم دل شماها چه زمانی گرفته میشه؟!

درخواست: یه درخواست دارم از خیلی ها، اما روم نمیشه بگم. حس میکنم خیلی زشته یه جورایی پررویی به حساب میاد. از یه طرفی هم فکر میکنم ممکنه دلخوری پیش بیاد. آخه زمان کوتاهه و تعداد افراد بالا. :( نمیدونم بگم یا نه؟

دل نوشت: بالاخره اسفند اومد. کجاس نیلویم؟ که واسم روزشماری کنه؟

تاریخ اصلی پست : ۱ اسفند ۱۳۸۷

امروز نوشت: درخواستم این بود، که تا روز تولدم، یه نفر از دوستان وبلاگیم، وبلاگم رو به روز کنه! ;;)



 
بهمن
۲۳
    
Posted () in بازی وبلاگی on بهمن-۲۳-۱۳۸۷

آهای خونه دار، آهای بچه دار، آهای  آقا و خانومِ وبلاگنویس :دی عکسای نی نی گولی هات رو بردارُ بیار، بیاین اینجا که عمو هوشنگ یه بازی راه انداخته. تو این بازی چند تا قانون داریم، هر کی میخواد بازی کنه باید حتما رعایتشون کنه، حواستون باشه هــا!

نکات بازی :

۱- اسم پست خودتون رو میگذارید “وقتی —- کوچک بود” وبجای —- اسم وبلاگ یا اسم خودتون رو میگذارید
۲- اگه عکس کودکی خودتون رو دارید که هیچ، اگه ندارید از آلبوم عکس خودتون چند تا عکس انتخاب میکنید
۳- عکسها رو می برید سر کوچه اسکن میگیرید یا با دوربین از شون عکس میگیرید
۴- حداقل باید ۳ تا عکس بگذارید
۵- سعی کنید توی عکس آدم بزرگ نباشه

Read the rest of this entry »



 
دی
۱۶
    
Posted () in بازی وبلاگی on دی-۱۶-۱۳۸۷

عمو هوشنگ ۴ ساله، که تا چند وقت دیگه ۵ ساله میشه، یه بازی جدید یاد گرفتن و یادِ منم دادن! هدف از این بازی برطرف کردن حسِ کنجکاوی می باشد! :دی

من از پشت این سیستم وبلاگ میخونم و وبلاگ می نویسم! برچسبای اوبونتو رو دارین؟ :دی آخره کلاسِ هـــا حرف نداره! :دی با سی.دی که ثبت نام کرده بودم اومد، منم درجا یکیشو چسبوندم رو جلد جزوه هام، یکیشم رو میز و یکی دیگه هم رو کِیس! یه دونه دیگه هم مونده که نگه داشتم برا روز مبادا : ))  عکس دسک تاپم انداختم اون بالا، یکی بهترین دسک تاپاییِ که داشتم!! اون ماوس خوشگلمم که کاملا واضحِ و نیاز به توضیح نداره. :x

Read the rest of this entry »



 
آذر
۲۵
    
Posted () in بازی وبلاگی on آذر-۲۵-۱۳۸۷

امروز تو گودر بودم هی فید دوستانو شخم میزدم، می دیدم که همه  زنجیر شدن به همدیگه. گفتم الان بهترین موقعیته که منم دعوت عمو هوشنگ و لابدان رو قبول کنم، آخه درست نیست آدم دست رد به سینه دوستانش بزنه!

manacle

من یه نفرم خودمو به زور زنجیر میکنم به چند نفر! مورد که نداره؟ خوابمم داره اِهین. اِهین.

در ابتدا یه حلقه زنجیر وصل میکنم به همسر گرامی، خلاصه هر چی باشه مردی گفتن، آقایی گفتن، سروری گفتن. (اسمایلی گول مالیدن برای رسیدن به مقاصد ثانویه) :دی

حلقه دوم رو وصل میکنم به قالب خوشگل خانوم مارپل. کُشته مُرده قالب صورتی و نازش هستم.

حلقه سوم وصل میشه به؟ هوم! عمو هوشنگ به خاطر موزیک های باحالی که بهم معرفی میکنه و منم همش بیرون بهشون گوش میدم. مخصوصا تو مسیر خسته کننده دانشگاه. اوه اینم بگم تا عقده ای نشدم. یه روز تونستم با گوش دادن به آهنگای Nickelback چند ساعتی رانندگی کنم اونم بدون کوچکترین خطایی. خیلی بهم چسبید! صادقم اصلا تو مسیر نترسید! (+)

حلقه چهارم رو هم میندازیم به حرمسرا و مطالب جالب و نَخسته کننده حضرت والا مامبوجامبو! :دی

این بود از بازی امروز. باشد که رستگار شویم… خوابم داره. خوابم داره. خوابم داره.

برای دوست جون ها منیره ، ایلیا ، پرستو ، امین ، علیرضا ، نازنازی ، محمد ، مریم ،  مابقی که دوست دارن به مدت یکسال به کسی توی اینترنت زنجیر بشن، کارت دعوت می فرستم، تا تو این بازی شرکت کنند! اسمایلی درست کردن موشک و پرت کردنش سمت وبلاگهاشون.



 
آبان
۲۷
    
Posted () in بازی وبلاگی on آبان-۲۷-۱۳۸۷

مار !!!

به هیچ وجه نمی‌تونم ترسِ خودم رو نسبت به این موجود زشت بیان کنم. فقط صادق تا حدودی از ترسیدن من خبر داره، حتی حرف زدن در مورد این موجود زشت، باعث می‌شه یهو بترسم و تکون بخورم. قلبم می ایسته. کابوس می‌بینم.

دریا و آب !!!

راهنمایی بودم با گروهی از سمت کانون فرهنگی رفته بودیم اردو، با بچه ها تصمیم گرفتیم بعد از ناهار بریم تو آب رودخونه و کمی بازی کنیم، من وقتی رفتم تو آب کم کم زیره پاهام خالی شد و کشیده شدم سمت عمیق آب. نفس کشیدن سخت شده بود به زور خودم رو میکشیدم بالا و دستامو تکون می دادم همه فکر کرده بودن که دارم مثلا بازی میکنم، همه جا تیره شده بود، نفس نمی تونستم بکشم، همه‌ش به مامانم فکر میکردم، به میگفتم اگه دوباره نفس بکشم دختره خوبی می‌شم و کسی رو اذیت نمیکنم. اما همینطور زمان داشت می‌رفت جلو و من میگفتم که خدایا میخوام دکتر بشم = )) !! نمیخوام بمیرم… همون لحظه یهو یکی از خانوما که شنا بلد بود رسید و منو خواست بکشه بیرون اما من هی سرش رو می بردم زیر آب تا خودم بتونم نفس بکشم. خیلی وحشتناک بود، بعد از اون یکی دیگه اومد و دو تایی منو از آب آوردن بیرون.

بعد از این ماجرا هیچ وقت سمت آب دریا نرفتم !!! هیچ وقت از شنا خوشم نمی‌اومد. تا امسال که یه دفعه اتفاقی با دوستم محبوبه رفتم استخر. نزدیک یه ساعت محبوبه خواهش میکرد که سرم رو ببرم زیر آب اما قبول نکردم که نکردم! : )) ترسِ دیگه کاریش که نمیشه کرد. از اینکه توی آب چشمامو ببندم وحشت دارم. :دی یه دفعه هم که رفتیم دریا. همش خواهش می‌کردم که صادق یا یکی دیگه کنارم باشه و منو تنها نذاره. دریا هم مواج بود، تا موج می‌زد بهم پرت می‌شدم و نفسم بند می‌اومد. :دی خودم داشتم دستی دستی خودمو غرق می کردم. کلی هم در حین نجات دادن خودم بدن و صورت فک فامیلا و صادق رو خط خطی کردم. :‌ )) حالا بماند که آخرش یه بچه مار ،یکی گرفت من شونصد کیلومتر دویدم تا برسم به خشکی و نجات پیدا کنم. از اون لحظه به بعد هم به خودم قول دادم دیگه همچین غلطی نکنم و نرم تو آب!

از دست دادن عزیزانم !!!

وقتی خواب می‌بینم که کسی (مخصوصا برادرام) رو از دست دادم یا یه اتفاق بدی واسشون می‌افته دیوونه میشم. یه دیوونه به تمام معنا. حاضرم خودم بمیرم اما اتفاقی واسشون نیافته. ان‌شاءلله که عمر با عزتی داشته باشن.

خیانت صادق !!!

اصلا نمی‌خوام به این قضیه فک کنم. فقط می‌تونم بگم که از این خیانت همسرا هم خیلی می ترسم و به شدت بیزارم. امیدوارم در طول زندگی زناشوئی واسه هیچ کسی پیش نیاد. همین جا خوبه یه اعترافی رو هم بکنم: گاهی اوقات از بس این ترس به من وارد میشه که خیلی به صادق سخت می‌گیرم! :دی از همین‌جا هم ازش معذرت میخوام و امیدوارم که به دل نگیره. زود گذره سریع این ترسم میریزه. :*

مرگ خودم !!!

از مُردن می‌ترسم :‌ ( از درد کشیدن واسه مُردن نمی‌ترسم از اون دنیا و جهنمی شدن خودم می‌ترسم. از مارای تو جهنم و آتش و عذاب می‌ترسم. :‌ ( از تنهایی بودن تو اون دنیا می‌ترسم.

اینترنت ملی !!!

نزدیک یه ماه میشه که این ترس هم به ترس‌های من اضافه شده. شاید الان متوجه منظورم نشین، اما خیلی ترسناکه زمانیکه اینترنت شما سایت‌های ایرانی رو باز میکنه مث سنجش و کلوب و … ! و به هیچ گونه سایت دیگه ای مث گوگل و یاهو و …. دسترسی ندارین. آدم خُل میشه. من تقریبا ۴ یا ۵ بار به مدت ۱۰ دقیقه این رو از نزدیک حس کردم. یعنی دارن چیکار می‌کنن با ماها و شخصیتای مجازیمون؟

فکر میکنم همین چند موردی که اینجا نوشتم کافی باشه. علیرضا‌ی عزیز مرسی که منو به این بازی دعوت کردی. پرستوووو، صادق، منیره، حامد و نون‌وا …. نمیدونم دیگه اسم کیا رو بگم؟ حالا هر کی که اینجا کامنت می ذاره بازی کنه خوشحالم میکنه. بدم میاد اسم کسی رو بنویسم بعد بازی نکنه! خوشحال میشم شما هم در مورد ترس‌های بزرگ زندگیتون بنویسین.