به شدت فکرم مشغولِ و همهش دارم به گذشته فکر میکنم، دارم خفه میشم، هر چه بیشتر فکر میکنم، بیشتر به این نتیجه میرسم که تمام کارام اشتباه بوده … به دوستان و بستگان فکر میکنم، فقط به این نتیجه میرسم که همهشون وقتی به من نیاز دارن، منو یادشون هست و سراغم میان! دارم دیوونه میشم! تنها فردی که همیشه تو غصهها پیشم بوده و کمک حالم بوده و هست، رامکِ !! کاش بشه که همیشه رامک باهام بمونه.
دلم پُره.
نشستم دارم موزیک گوش میدم، و عکسهایی که با دوستام و فامیلام گرفتن نگاه میکنم، از هر کسی که بدم میاد عکس رو شیفت دیلیت میکنم. کاش میشد خیلی از خاطرات و لحظاتی رو که دوس ندارم و اینقد منو آزار میدن رو دلیت کنم! یا حداقل یه گوشهای بریزمشون که نتونم دوباره بهشون برگردم و فکر کنم.

