عشق مُرده

فکر می کردم تو دنیای من هیچ کسی جز اون وجود نداره!

داستان عشق من از یه اس ام اس شروع شد، خنده داره، ولی…..

یه روز که دانشگاه بودم اس ام اسی رو اشتباه فرستادم واسه یه نفر دیگه، اما اون فکر کرد که دوستانش دارن اذیتش می کنن. من که فهمیده بودم اشتباه سند کردم بی خیال شدم. اون پشت سر هم اس ام اس می داد و من هم واسه سرگرمی جوابش رو میدادم البته فقط در حد جُک. کم کم این اس ام اس ها بالا گرفت و به هم وابسته شدیم، تعداد اس ام اس ها هر روز بیشتر و بیشتر شد تا اینکه تبدیل شد به تلفن، از شنیدن صدای هم آروم می شدیم ( این احساس من بود ) ! احمقانه است ولی بالاخره یه روز همدیگر رو دیدیم چقدر اون روز شیرین بود.

بعد از مدتی به من گفت دوستم داره! الان که به حرفش فکر میکنم بغضم می گیره.

خانواده من نیمه مذهبی هستن و از این جور روابط خوششون نمیاد، اما رابطه من و اون کاملا جدی بود و بدون هوس. وقتی اس ام اس هامون سند نمی شود و نمیتونستیم به هم اس ام اس بدیم انگار یه چیزیمون کم بود. خیلی احساسات ما بالا گرفته بود. تا یه روز که پدرم می فهمه و باهاش تماس می گیره و جویای این رابطه میشه!!! در عوض اون برمی گرده میگه : ما رابطه مون فقط در حد اس ام اسه و چیزی بیشتر از این نیست. اون لحظه تمام روزا و لحظه ها اومد جلو چشمم، دیوانه کننده بود، داغون شدم، انگار با این حرفش منو خورد کرد.

الان احساس من دوست داشتنه همراه با نفرته. دوسش دارم ولی ازش متنفرم. همه عشق منو انکار کرد، آخه تا اونجا که می شناختمش از اون آدمهایی نبود هول کنه! نمیدونم چرا این کار رو با من کرد. یک سال و ۱۱ روز از دوستیمون می گذشت، یک سال زمان کمی نبود.

پ.ن: یکی از دوستان جدیدم که زیاد هم نمی شناسمشون در همین حد که شما خوندین واسم ایمیل زد و گفت دوست داره داستان عشقش رو واسش بزارم تو وبلاگم. فکر میکنم نظرات شما مهم باشه واسش. خوشحال میشم دیدگاه خودتون رو بنویسین چون حتما میاد و می خوندشون.

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *