خاطرات مرگبار

علیرضا، خواهرزاده مجازیم، منو به بازی خاطرات مرگبار دعوت کرده بود، تو این بازی باید ۳ تا از دردناک ترین خاطرات رو که برای خودم یا نزدیکانم اتفاق افتاده رو بگم! هنوزم که هنوزه خیلی شرمنده م که اینقدر دیر تصمیم گرفتم که بنویسمشون. آخه خیلی سخته بعضی از واقعیات رو بخوام اینجا مطرح کنم! سختیشم از روی خجالت آور بودنشه.

اولین خاطره واسه سال اول دبیرستانه، چند ماهی بود که مادر فوت شده بود و بچه ها منو سمت تیم والیبال کشونده بودن بلکه سرگرم باشم، غروب وقتی که از دبیرستان تعطیل شدم منتظر موندم تا سرویسم بیاد دنبالم، اما دیر شد و مسعود، داداشم خودش اومد دنبالم، منو رسوند خونه و خودش برگشت تا بره عکاسی عکس ۳ در ۴ بگیره، منم همین رسیدم خونه رفتم سمت حمام که لباسی رو تو باشگاه پوشیده بودم رو یه آب بکشم و پهنش کنم تا واسه فردا خشک شه، بابا هم خونه نبود. همین که پامو گذاشتم داخل حمام احساس کردم یه چیزی با سوز زیادی رفت تو پام! (الان دارم اینو می نویسم موهای تنم همه سیخ شده و استخونام سفت شدن) لباسمو ول کردم کف پامو آوردم بالا گرفتم تو دستم، چند ثانیه نگاش کردم بعد زیر پامو نگاه کردم دیدم ژیلت برادر گرامی اونجاست، بعدش دیدم خون سرازیر شده و تمام دست پره خونه، وایی هیچ وقت یادم نمیره اینقد ترسیده بودم که خدا میدونه! همون جا نشستم خودمو کشوندم تا کنار تلفن زنگ زدم خونه همسایه مون، فقط خواهش و التماس می کردم که یکی بیاد از بالا دیوار در رو باز کنه، بابا و مسعود هم از اون سمت رسیدن خونه، طفلی بابام هیچ وقت یادم نمیره چقد ترسیده بود و تو نمی اومد و هی قسم میدادشون که بگین چی شده و … ! کلا بابا خیلی دلنازکه! مسعود هم گریه و زاری منو برد بیمارستان! خدا نصیب هیچ بنده مسلمونی نکنه، کلی سرباز زخمی و تیره خورده اونجا بود با مریضایی که چاقو خرده بودن، پامو فشار میدادن تا خونه ش یکم بره، بعد از اون شستنش و ۳ تا بخیه زدن، دکتر گفتش که اگه همین جوری خون ریزی داشته باشه باید بره اتاق عمل شاید رگ اصلیشه! حالا من گریه مسعود گریه، اینقد خدا خدا کردم که اتاق عمل نرم و بند بیاد خودنش! وایییی! چند دقیقه بعدش یه بخیه عمقی زدن، اوه اینقد درد داشت که نگو و نپرس. بعد از اون خونریزی کم شد و بعد از چند تا بخیه دیگه کاملا بند اومد! نزدیک یه ماه هم با عصا راه می رفتم تا کاملا پام خوب شد! هنوز علامت اون خاطره بد و دردناک کف پام مشخصه. الهی مسعود هر وقت عکسشو می بینه عذاب وجدان میگیره.

این از خاطره اول، حالا می رسیم به خاطره دوم که شاید بیشتر در وجودم تاثیر گذاشته بود و برای خودم اتفاق نیافتاده بود.

سال آخر هنرستان بودم و بعد از تموم شدن امتحانات با گروه کوه رفتیم سمت تالش و کوههای اطرافش، خیلی خوش گذشته بود اون روز! ساعت نزدیکای ۹ بود داشتیم بر میگشتیم یه مینی بوس جلومون بود، ما هم پشت سرش، خیابونا هم که طبق معمول شلوغ پلوغ! یک آن دیدیم یا خداااا مینی بوس جلویی بخاطر اینکه به تریلی برخورد نکنه از جلو منحرف شد به سمت چپ جاده از وسط رد شد و مستقیم رفت پایین! ما هم جیغ و داد، سریع زدیم کنار بدو بدو دوییدم اون سمت جاده، چشتون روز بد نبیه!!! مینیبوس مستقیم رفته بود پایین و زده بود به یه درخت گنده، جلو ماشین له شده بود، همه هم تا حدودی بیهوش به خاطر اون ضربه ای که خورده بود بهشون. درها هم که قفل شده بود بچه ها شیشه ها رو شکستن و دونه دونه همه رو آوردن پایین خیلی خیلی خیلی بد بود! هر کدوممون یکی رو گرفته بودیم و دل داری می دادیم، ملت هم جمع شده بودن اونجا، فقط یه خانوم و آقای دکتر به همه سر می زدن و میگفتن که چیکار کنیم تا آمبولانس برسه! اون وسط یه نامردی هم پیدا شد که کیف سرپرست کوه رو کش رفت، هر کی با ماشینی بچه ها رو جا به جا کردن! ما هم رفتیم سمت انزلی جلو در بیمارستان منتظر موندیم تا ببینیم چی میشه! مث اینکه بیمارستانی که رسونده بودنشون فرستاده بودنشون اونجا، ما همه دست به دعا رو جدول نشسته بودیم و تا اینکه همه رو با آمبولانس آوردن! چقد هم اونجا معطل شدن تا پول واسشون بیارن چون پولی همراه سرپرست و بقیه نبود بستریشون نمیکردن! همه یا دست و پا یا گردنشون صدمه دیده بود، دو تا هم بیهوش بودن که اونا رو هم اعزام کردن به رشت!! شب ترسناک و بدی بود! اون شلوغی و هرج و مرج و دوستای بیهوش و … امیدوارم هیچ وقت و هیج جا واسه کسی تکرار نشه.

و هم اکنون می رسم به خاطره سوم!

روم نمیشه بگم، اوه نه اصرار نکنین، نه تو رو خدا، نمیتونم بگم، درست نیست بگم، آخه اصن روم نمیشه بگم که یه دفعه خودکشی کردم!

حالا هم به رسم همیشگی چند نفر از دوستان رو به این بازی دعوت میکنم! خانوم شقایق، ویدا، مریم خوشحال میشم شما هم تو این بازی شرکت کنین!

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *