واسه مژگان

مژی: چقدر این روزا غمناکی …دیگه از همسترت وخرگوشی که داشتی نمی نویببسی دیگه اصلا از اتفاقات روزانه ات نمینویسی عزیزم …

حدیث: من که دیگه مث قدیما از غم و غصه‌م نمی‌گم؟ بازم غمگینم؟ به جونِ مژی، هیچ دوس ندارم، دوستایِ قدیمیم بیان و پستام رو ببینن و تو دلشون بگن، اَه اینم که شورش رو درآورد بس ناله کرد و غُر زد …

من هم روزهای شاد دارم، هم روزهای غمگین. حالا از بدشانسی، هرباری که دلم پره و جایی ندارم واسه خالی کردنش میام اینجا.

می‌نویسم و پابلیش نمی‌کنم !! یا هم که اینجوری …

دیگه هیچ حیوونی ندارم. اون شوق و اشتیاق در من نیست که بخوام واسه یه حیوونه کوچیکه بی زبون وقت بذارم. ولی اِی کاش بازم مث همون وقتا، دلخوشیم خریدنِ یه حیوون بود. مث همون وقتا، که پر می‌کشیدم آسمون، وقتی به یه زبون بسته‌ی مهربون دست می‌زدم و نازش می‌دادم.

چرا از روزانه‌هام نمی‌نویسم؟ چون نمی‌تونم بنویسم!

عوضش همونقد که نمی‌نویسم، به روزانه‌هام فکر می‌کنم و غصه می‌خورم. بیشتر تو ذهنم هک می‌شن خاطره‌هام. ولی خُب، چون اینقدر بی‌فکر و نالایق هستم، که ترجیح می‌دم ننویسم، تا بتونم یهو جمشون کنم و بریزمشون دور، تک تکِ خاطره‌های خوب و بدمو …

مژی جون؛ یکی از دوستایِ قدیمی هستی، با اینکه رابطه‌مون در حد همین وبلاگِ، ولی واقعا حس می‌کنم که برات مهم‌ هستم. این خیلی خوشحالم می‌کنه. می‌بوسمت عزیزم.

مثِ عقده‌ای‌ها هستم. بغض‌م گرفته. نفسِ عمیق می‌کشم تا اشکام سرازیر نشن

نوشته‌های مرتبط

3 دیدگاه

  1. عزیز دلم من هیچ منظور خاصی نداشتم برای اینکه واقعا ناراحتم که می بینم یکی خوشگل عین تو اونم تو اوج جوونی اینجوری می نویسه غم تو دلم می شینه راستش طاقت ندارم .نه اینکه نوشته هات باعث آزارم بشه …نه …ناراحتی توست که من وآزار میده گلم .کاش می تونستم مرحمی برات باشم .کاش کاری از دستم بربیاد بدون کوتاهی نمی کنم .کاش من وسنگ صبور خودت بدونی .کاش لایق این بودم که بار غصه هات رو با من قسمت کنی شایداز این وضعیت دربیای

پاسخ دادن به مژگان لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *