پارک ساحلی

روز خوشمزه ناکی بود. بعد از امتحان استاد کلاس رو تعطیل کرد! مسیر دانشگاه تا میدون اصلی شهر رو پیاده طی کردیم، وقتی رسیدم به میدون بچه ها داشتن تصمیم می‌گرفتن که کدوم سمت برن و تفریح کنن. منم قصد داشتم باهاشون برم بیرون. :دی آخه دیشب ترتیب هر چقد ظرف و ظروف و لباس و غذا و تمیز کردنی بود رو داده بودم، اما متاسفانه دوربین با خودم نداشتم و حرصم در اومده بود که چرا آخه؟ داشتیم موزیک گوش می دادم، سحر و زهرا هم دو طرف من بودن. سرم رو برگردوندم عقب رو نگاه کنم تا ببنیم بچه ها کدوم سمتی میرن، بعد همین که با انرژی زیاد یه قدم گذاشتم جلو یه حاج آقایی با عمامه و قبا و اینا جلوم ظاهر شد انچنان ترمز دستی کشیدم که خدا میدونه، یعنی یکم دیگه مونده بود برم تو بغلشا. همونجا وسط میدون سحر و زهرا و بچه ها که پشت سرم بودن شکماشون رو گرفتن و نشستن دو ساعت خندیدن. منم چشامو بستم و لبمو گاز گرفتم و یکی زدم به صورتم گفتم اِ وا خاک به سرم !!!

بعد مژگان پیشنهاد داد بریم سمت آستانه و پارک ساحلیش. تو مینیبوس تا خود پارک اینا خندیدن و مسخره بازی در آوردن :دی وقتی رسیدیم اول شکممون رو سیر کردیم بعد رفتیم داخل پارک. خلوت بود و تا دلت بخواد برگ ریخته بود رو زمین. دلم می‌خواست یه جارو بگیرم دستم و همه جا رو تمیز کنم.

بعدش رسیدم به یه کابل محکم، که از دل چمن‌ها بیرون اومده بود و به اون سمت سپید رود که ساحلش معلوم بود فرو رفته بود. با دوست جون‌ها مسابقه گذاشتیم هرکی بیشتر بتونه روش راه بره و بعد بیافته =)) برنده میشه، منم تا تونستم عکس گرفتم!  من به این نتیجه  رسیدم خیلی کاره این بندبازها سخته. وحشتناکه به کُل.

یکمی قدم زدیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. بعدش رسیدیم به تاب و الاکلنگ و سُرسره و … !!! من و سحر با این هیکل گنده‌مون پریدیم رو الاکلنگ. وای چه کیفی داد، دوس دارم بازم سوارش شم! (اسمایلی کمبود الاکلنگ) بعدشم تاب شوار شدم اما این قد سخت بود تنهایی تاب خوردن که بعد از چند دقیقه بی خیالش شدیم و رفتیم به بقیه بچه ها که شور عکس گرفتن رو در آورده بودن ملحق شدیم. بعد من رفتم رو تاب خانواده‌ نشستم و موزیک رو تزریق کردم به بدن و یکی دو ساعت تاب خوردم، بسی وحشتناک چسبید. نزدیک دو ساعت من هی تاب خوردم و تکیه دادم و عکس گرفتم و آهنگ گوش دادم. در لحظات پایانی زهرا ( اُبهتیه هااا) من و سحر رو یه عالمه تاب تاب عباسی داد! :‌ ))

این پست رو من دارم از ساعت ۴ – ۵ می نویسم. آنلاین بودن و پست نوشتن؟ دیگه ننویسم کافیه. در ادامه ترجیح میدم چند تا عکس بذارم.

آها این پست رو رونوشت میکنم به نون‌وا که هی میگه چرا از آستانه خودمون عکس نمیگیری. بفرما خوب بید؟ :دی البته شرمندم که با دوربین گوشی عکس گرفتم. اسمایلی ایشالا دفعه بعد جبران میکنم.

نوشته‌های مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *