آغاز پنجمین سال

اِی وای، دیدین چی شد؟ یادم رفت که دیروز تولد بلاگم بوده! واقعا بدجوری درگیرِ زندگی و کار و درس و مشقم شدما، هیچ فک نمی‌کردم دیگه تا این حد مشغول بشم. وای وای وای.

حالا دیگه گذشت، بی‌خیال.

ولی کی میاد باهام شمع ۴ سالگی تولد بلاگمُ فوت کنه؟ هاین؟ دستا بالا :دی

.

ادامه‌ی نوشته

سومین قرار وبلاگیِ ما

به به!! چه همه روزِ خوبی بود دیروز! ۸٫۸٫۸۸ کنار دوستای گُل و مهربونی مث بابک مهربانی، روزبه، علیها، محراب، محمود، آقا میثم و بانو، عباس، علیرضا نون وا، میثاق، آقا امیر دوست بابک خان، خواخورزا جانم (حمید) و آقای همسر (صادق) سپری شد!

واقعا از همه شون تشکر میکنم، که این افتخار رو دادن تا توی این روز دوست داشتنی چند ساعتی رو کنار هم باشیم! مخصوصا بابک که این همه راه از بابل اومد لاهیجان! امیدوارم که به آقا میثم بیشتر خوش گذشته بوده باشه، آخه تولدش بود! خلاصه کم روزی هم نیست روزِ تولد. و کلا دیگه خیلی مرسی! Hug

عباس جون زرنگی کرد و زودتر از من پُست نوشت، یعنی گزارش دیروز رو داد :D! خواستین اینجا بخونین کجاها رفتیم و اینا!

ادامه‌ی نوشته

هوم O.o

خبردار شدم که همایش وبلاگی پرشین بلاگ قرارِ ۷ آبان ۸۸ برگذار بشه. خیلی حساب باز کرده بودم واسه اون روز، که شاید بازم موقعیتی جور بشه و بتونم دوستام رو ببینم، اما از اونجایی که فردای اون روز، یعنی جمعه ۸٫۸٫۸۸ با وبلاگ نویسانِ گیلانی، به مناسبت تولد لابدان عزیز، قرار گذاشتیم، از رفتن به اونجا معافم، یعنی زوری هم که شده می تونم برم و تندی برگردما، اما نمیدونم ایا به خستگی و کوفتگیش می ارزه یا نه. اگه یه انرژی مثبت یهویی بهم وارد شه شاید تندی رفتم تهران و برگشتم، خدا رو چه دیدی! 🙂

ادامه‌ی نوشته

شمع تولد

یه نفر دیگه روز تولدش می رسه، منو جو میگیره! 😀 _ مخاطب خاص دارد _

امروز رفتم  نمایشگاه کتاب، هم چرخی بزنم هم اینکه کتابی بخرم، چشمم به شمع  تولد Happy Birthday خورد (همین شمع های کوشولویی که تو عکس می بینین)، خلاصه یک دل نه صد عاشقش شدیم و اینا! تصمیم گرفتم بخرمش، اما امروز که تولد من نبود؟ اما چه  فرقی میکنه؟ میتونستم بذارمش واسه تولد بعدیم! به همین نیت هم شمع ها رو خریدم.

وقتی رسیدم خونه، سریع بازش کردم و دونه دونه حروف رو جدا کردم و گذاشتم رو میز، Happy رو در آورده بودم، دیدم یه ذره Hش کج بود، با انگشت اشاره م محکم فشارش دادم صاف بشه، نتیجه ش شد همینی که تو عکس می بینین! 😀

دو دقیقه نتونستم جلو خودمو بگیرم و بازش نکنم. ای رو دلم مونده  این H :دی که نگو و نپرس. ولی احساس میکنم همینکه بازش کردم و از جاش آوردمش بیرون خیلی خوب بود، آخه اونجوری بیشتر رو دلم می موند  و همش مغزم درگیرش میشد!

ادامه‌ی نوشته

مازوخ برث دِی

داشتم درس میخوندم یهو یادم اومد امروز بیستم دی ماهِ و تولد یکی از شخصیتهای جالب (!) و دوست داشتنی (!) و جذاب (!) و خیلی هم یه جوریه، دنیای مجازی و وب۲ئه! :دی مازوخ عزیز (!) تولدت مبارک باشه.
.
جلو هر کلمه ای که علامت تعجب ( :پی ) گذاشتم، یک فلسفه ای پیچیده نهفته ست :دی مازوخ از تمامی این کلمات متنفره و عکس العمل های خیلی خوبی در حد تنفر نسبت به این واژه ها نشون میده. : ))

ادامه‌ی نوشته