فرصت

اکنون دوست دارم فرصتی یابم تا خویشتنم را کامل کنم.

اما چگونه می توانم این چنین کاری را انجام دهم٬

مگر آنکه فرمانروای زندگان خردمند باشم؟

آیا این گمشده ی هر انسانی در زمین نیست؟

مروارید معبدی است که اندوه٬ آن را بر گرد دانه ی شن بنا ساخت

پس آن همه اشتیاق از برای چیست؟

کیست آن که پیکرها را آفرید؟

و آن حبابهای گرداگردش چیستند؟

چون خداوند مرا به صورت ریگی در این دریاچه شگفت انداخت٬

آرامش آن را بر هم زدم و بر سطح آن دایره های بی شمار پدید آوردم.

اما چون به ژرفایش فرو رفتم٬ مانند او آرام گرفتم

و سکوت به من آموخت چگونه در تاریکی شب ٬ سرازیر شوم.!

ادامه‌ی نوشته

تولد و مرگ

به زندگی گفتم:

کاش صدای مرگ را بشنوم.!

زندگی کمی صدایش را بلند تر کرد و گفت:

تو اکنون صدایش را می شنوی!

اگر از گشودن تمام اسرار دست بکشی ٬

مشتاق مرگ می شوی

زیرا مرگ٬ آخرین راز زندگی است.

تولد و مرگ ٬

دو مظهر از بالاترین مظاهر شجاعت اند.!!!!

ادامه‌ی نوشته

عیسی مسیح

اگر نیاکان عیسی می دانستند چه کسی در درونشان مخفی است٬

در برابر خویشتن خویش فروتنانه نمی ایستادند؟

مگر مهر مادر یهودا به فرزندش کمتر از مهر مریم به عیسی است؟

برادرمان عیسی سه شگفتی دارد که هنوز در کتاب ها نوشته نشده است:

یکی اینکه او انسانی مانند من و شما بود .

دوم اینکه او بسیار زیرک بود .

سوم اینکه اگرچه بر او پیروز شده اند اما در واقع بر همه آنان پیروز گردید.

ادامه‌ی نوشته

دو عاشق

هر بار که دو عاشق با هم ملاقات می کنند ٬ در حقیقت چهار آوا هستند که سخن می گویند.

دو تا از آنها که مرئی هستند ٬ رابطه ای متفاوت از دو آوایی دارند که نامرئی هستند.

شاید دو آوای مرئی ٬ مشغول بحثی خشونت بار در زمینه مسایل مادی باشند.!

اما ارواح آنها در صلح هستند و آرزو دارند به یکدیگر نزدیک تر شوند.

۱۴ آوریل ۱۹۲۲ (از دفتر خاطرات ماری)  ( کتاب: نامه های عاشقانه یک پیامبر )  « جبران خلیل جبران »

ادامه‌ی نوشته