خوابِ شترمرغ

تا حالا دیدین که چطوری یه شترمرغ می‌خوابه؟

ئه واااا، خب همین‌جوری که تو عکسی که گرفتم و گذاشتم، دارین می‌بینین می‌خوابه دیگه! دراز به دراز گردنش رو دراز می‌کنه و می‌خوابه.

یکی از چشایِ شترمرغ خوشم میاد، یکی از خوابیدنش! :پی

 

پ.ن: مکان: ساحلِ قوروق – هشت‌پر

ادامه‌ی نوشته

من بیدار، مغزم خواب

چند وقتی هست که یه جورایی میشم، به نظر خودم مشکل از خستگیِ شدیدِ جسمی و فکریِ و نه چیز دیگه….

دو هفته پشت سرِ هم، تو کلاس یکی از استادام، که یه سره از یک و نیم تا ۴ حرف میزنه، به مدت دو یا شایدم سه دقیقه، کاملا مغزم قفل شد، قفل به تمام معناها. نمیدونم چه جوری توصیف کنم این حالتُ! ولی یه جوراییه، اولش احساس بی حالی و خستگی و کوفتگی میکنم، بعدش دستام سُست میشه، حتی نمیتونم خودکار دستم بگیرم، یا کتاب رو ورق بزنم. سرم واسه خودش می اُفته، سنگینی میکنه. گوشام نمی شنوه، اگه کسی هم این وسط صدام کنه، بعده از چند دقیقه جوابشُ میدم. در آخرم همه چیز تعطیل میشه، بدون هیچ عکس العملی با چشم باز میخوابم. یه سنگینی شدیدی رو بدنم احساس میکنم. شاید نتونین تصور کنین چی میگم. اما هر چی هست خیلی بده.

خلاصه بعد از چند دقیقه یهو انگار، با ترس از یه کابوس بیدار شین، به خودم میام و همه توان و قدرتم برمیگرده سر جاش. اون لحظه احساس خوبیه بهم دست میده.

بعد از یکی دو دفعه، گفتم شاید به دلیل صحبتها و ریتم سخنرانیِ استادِ که همچین میشم، اما امروز، پشت سیستم که نشسته بودم و داشتم تو اینترنت وول میخوردم، بازم همینجوری شدم، خستگی شدید، گیجی (انگار ده تا دیازپام خورده باشی و تو حال خودت نباشی)، محو دیدن، کلیک های پی در پی اشتباه روی لینک ها، یا کلا اتاقُ یه جوری خاص می دیدم، آخرشم همونجوری شدم که توضیح دادم. مغرم خوابید. بعدشم بیدار شد!!

پ.ن: احتمالا هاست عوض میکنم، اگه دیدین وبلاگ بالا نمیاد، نگران نباشین، من چیزی رو پاک نکردم! او.کی؟

پ.ن۲: یه روزه غذا نخوردم. دارم هلاک میشم از گشنگی!

پ.ن۳: هوا بارونیه، ابریه، مه آلوده، سرده، اما مجبورم فردا برم کوه. امیدوارم برم، برنگردم! 😐

ادامه‌ی نوشته

خانوم خونه رو چه به درس خوندن؟

من حدیث هستم و اینجا هم وبلاگ چشم غمگینه! همه چیز هم بر وفق مراده. مثلا!

این روزا جز مهمون داری و پخت و پز و ظرف شستن و درس نخوندن هیچ کاره دیگه ای نکردم! خدا هم میدونه ها در چه موقعیتی کلی مهمون بفرسته واسم، قربونش برم اینقد برنامه ریزیش دقیقه که دیگه نگـــــو. چند روز پیش مهران و خانومش از عسلویه اومدن. شب اول خونه ما موندن. خیلی ذوق زده بودم اون شب،  آرزو و دو تا از دخترخاله هامم اومدن پیشمون. یه عالمه خوش گذشت. تا من غذا رو آماده کنم مخ همشونو با دو تا مکعب روبیک ها کار گرفتم. فردای اون روز هم رفتم خونه دخترخاله خضران واسه آرزو روزنامه دیواری درست کردم. اسمایلی یادش بخیر قدیما.

دیشب از ساعت ۱ و نیم که پسرخاله و خانومش رفتن تا خوده صبح جون دادم  که حداقل بتونم کتابم رو یه دور بزنم و امروز با رضایت کامل برگه امتحانی رو تحویل استاد بدم. اما نشد که نشد!

تو این بارون شدید خودمو زور رسوندم دانشگاه، رفتم توکلاس به بچه ها میگم جونه هر کی دوست دارین بهم بگین باشه؟ سحر دو تا برگه در آورد گفت من همه رو اینجا نوشتم. میتونی؟؟؟؟؟ بدم بهت بنویسی! من که میدونم تو باید هر رنگ عوض کنی و اخرشم هیچی ننویسی.

گفتم جهنم! بده یا منو میگیرن پرت می کنن بیرون یا اینکه همه رو می نویسم. نمیدونم اون لحظه داشتم خودمو گول میزدم آیا؟

برگه ها رو پخش کردن. شروع کردم به جواب دادن، اونم چه جووری. یک در میون. استاد اومد بالا سرم میگه: حدیثه چطوره سوالا؟ میگم: نمیدونم استاد! نخوندم. بعدش بهم میگه: من از تو یه انتظار دیگه داشتمااااا.

نیم ساعت گذشت من همچنان سقف و در و دیوار و صندلی ها رو نگاه میکنم. سحرم خودشو داره جز میده از پشت. حدیثه حدیثه! کدوم سوالو موندی؟ حدیثه حدیثه ۱۴ رو جواب دادی؟ حدیثه حدیثه با دست نشون بده بگو سوال چند. منم همچنان خونسرد و بدون هیچ عکس العملی دارم منظره تماشا میکنم.

خانوم نوبهاری دور میزنه و میاد دستشو میذاره رو دستم میگه پاشو دیگه حدیثه! تو دلم میگم ولم کن اِ نمیخوام.

دیگه داشتم از این همه چی ناامید میشدم که از رو برگه بغل دستیم جواب سوالا رو کش رفتم. البته ساعت اخر بهش گفتم که همه رو از  رو دستت نگاه کردم! یعنی اومد ازم پرسید که جواب فلان سوال چی میشه گفتمش همون که تو نوشتی منم نوشتم!

تازشم استاد جواب سوال ۹ رو گفت با استرس تمام دنبال بغل دستیم بودم که ببینم درست نوشته بود یا نه؟ بهش میگم دووووس جون دوووووس جون درست بود جوابت؟  وقتی گفت آره دیگه کاملا مطمئن شدم نصف نمره رو میگیرم. آخر کلاس رفتم به استاد گفتم که مهمون داشتم نتونستم هیچی بخونم، قول میدم امتحان پایانی رو کامل بگیرم، از این چشم پوشی کنین. فعلا که جواب رد نداد بهم.

پ.ن۱: دقیقا ۳ ساعت با یکی از بچه ها چتیدم. تو این سه ساعتم هی یه خط یه خط این پست رو نوشتم و ویرایش کردم!

پ.ن۲: دیروز رفتم ترمیم ابروهام. موقع ترمیم برای خودم و هفت جد و آبادم صلوات فرستادم و نفس حبس کردم و تا ده شمردم! نمیدونم چرا این بی حسی لعنتی رو پوست من تاثیری نداره.

پ.ن۳: همین الان آیدا تماس گرفت گفت فردا شب بریم خونه شون مهمونی. داداش خان هم میاد.

پ.ن۴: یعنی میشه من امروز بخوابم؟

ادامه‌ی نوشته

جوجه تیغیِ پاندایی

محمد آجرپاره تو فرندفید یه عکس از خارپشت، رو‌ نوشت داد به من! ” حدیثه ”  که اینجا می‌تونین منبع اون فید رو ببینین! :دی بعد یهو یاد خواب دیشبم افتادم = )). بعضی وقتا به خودم میگم که خواب ها دلیلی دارن و نشونه ای از بعضی اتفاقات هستن.

دیشب نمیدونم تو کدوم جزیره بودم، فقط میدونم یه درخت بود نزدیک دریا.  داشتیم از کنارش رد می‌شدیم که چشمم اُفتاد به یه جوجه تیغی روی درخت. حالا بگو خیلی جوجه تیغی میتونه رو درخت بره؟

خلاصه با ترس از رو درخت آوردمش پایین. مث کوالا چسبیده بود به تنه درخت. اما اندازش اندازه جوجه تیغی بود. وقتی آوردمش پایین گذاشتمش رو شن ساحل و شروع کردم به قلقلک دادن شکمش . ای جاااااااااااااااااانم مث پاندا بود. رنگشم مث پاندا سیاه سفید بود این قد نرم بووووووووود که خدا میدونه. دو دستی تا تونستم شکمشو قلقلک دادم و نازیش کردم !!! وای کاش میشد همچین حسی رو تو واقعیت تجربه کنم.

پ.ن: سه دفعه خواستم این پست رو پابلیش کنم، اما هر ۳ دفعه برق رفت. هوای اینجا به شدت طوفانی و خاکیه.

پ.ن۲: کامنتامو دیر جواب میدم اما هرگز کامنت خواننده‌هامو حذف نمیکنم.

پ.ن۳: مرسی عمو هوشنگ بابت یافتن لینک دانلود این آهنگ.

ادامه‌ی نوشته

من و خواب

این روزها خیلی خوابم میاد، یعنی سره کلاس یا تو راه یا تو خونه یا تو شرکت یا پشت سیستم سه ثانیه بیکار میشم چشام بسته میشن، حتی بدون اینکه سرم رو به جایی تکیه بدم چشامو می بندم و میخوابم.

خط اول شماره یک بود. شماره دو رو تا نصفه نوشتم خسته شدم پاکش کردم. حس نوشتن نیست. خوابم میاد. به کامنتای پست قبل جواب ندادم، چون جوابی نداشتم. 🙂

ادامه‌ی نوشته