درویش

درويشي قصه زير را تعريف مي کرد:
يکي بود يکي نبود مردي بود که زندگي‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتي مُرد همه مي‌گفتند به بهشت رفته است آدم مهرباني مثـل او حتما ً به بهشت مي‌رود. در آن زمان بهشت هنوز به مرحلة کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد. فرشته نگهباني که بايد او را راه مي‌داد نگاه سريعي به فهرست نام‌ها انداخت و وقتي نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هيچ کس از آدم دعوت‌نامه يا کارت شناسايي نمي‌خواهد هر کس به آنجا برسد مي‌تواند وارد شود. مَرد وارد شد و آنجا ماند… چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: «اين کار شما تروريسم خالص است!» نگهبان که نمي‌دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده؟ شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت: «آن مَرد را به جهنم فرستاده‌ايد و آمده و کار و زندگي ما را به هم زده. از وقتي که رسيده نشسته و به حرف‌هاي ديگران گوش مي‌دهد و به درد و دلشان مي‌رسد.حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو مي‌کنند يکديگر را در آغوش مي‌کشند و مي‌بوسند. جهنم جاي اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!!» وقتي قصه به پايان رسيد درويش گفت: «با چنان عشقي زندگي کن که حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند»!

پ.ن: از دوستم تو Cloob بهم رسیده!

ادامه‌ی نوشته

خاطرات

دفترا و سررسیدا و تقویما رو نگاه کردم! البته نه همه همه رو، فکر کنم پارسال بود که تموم خاطراتم رو پاره کردم!!

اما یه تعدادی رو که از قبل مونده بودن و این نوشته های اخیر رو خوندم!

یه حسی قلقلکم میده!

چه روزایی…. چقدر زود میگذرن! بعضی از اونا تو ذهنت حک میشه….

خاطراتِ

خوب ، بد

شاد ، غمگین

پر از محبت ، پر از نفرت

و پر از دوست داشتن……

خاله جان هم که از شیطونی های من هی میگه! یادت میاد؟؟؟!!! خالــــــه ، نگـــو دیـــگه!

خاله میگه تمومه این شیطونیات بخاطر این بود که تو ناز بزرگ شدی، چون دو تا دختر قبل تو مُرده بودن…. چون خیلی دوست داشتن….

یادت میاد؟؟؟ تو چمدون؟؟؟

یادت میاد؟؟؟؟

چقدر باحال:X

خاله وقتی تعریف میکنه، از من، داداشام، مامانم، بابام، عشق مامان و بابام!

کلی حال میکنم! ذوق میکنم! دوست دارم هیچ وقت اون ساعتی که پیشه خاله نشستم تموم نشه همین جوری ادامه داشته باشه….

و حالا

تمام تنهاییم رو میریزم توی یه چمدون کهنه میفرستمش به یه جزیره دور و متروک!

و به پایان هیچ داستانی هم فکر نمیکنم!

ادامه‌ی نوشته

کودک و خدا

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.»

خداوند لبخند زد «فرشته تو برايت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»

كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»

خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»

اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعاكني.»

كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ »

– «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.»

كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.»

خدواند لبخند زد و گفت:‌«فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.

او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد.»

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:

«نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. ميتواني به راحتي او را مادر صدا كني .

* * * *

یکی از دوستام این متن ناز رو برام ایمیل زد! :X

ادامه‌ی نوشته