وسواس و خودآزاری در این حد حتی

یکی از بزرگترین خودآزاری های من این بوده که وقت امتحان و درس خوندن،  حتما باید بیفتم به جونه خونه و تا رمق دارم بسابم و بشورم و تمیز کنم.

اون وقت دیگه حاله درس خوندن ندارم و همش بهم استرس وارد میشه که وااااااااااااااااااااای، نخوندم مشقامووووووووووووو که … بدبخت شدم!!! 

 

 

پ.ن: هنوز شروع نکردم به پاس کردن واحدا، تند تند دارم دانشگاه رو میپیچونم!! چه شود تا آخرش خدا داند و بس. زورمه کرایه ماشین بابا. مسیر طولانی ست و کرایه ها سنگین :دی حالا خورد و خوراک بماند

ادامه‌ی نوشته

کَپش دوزَک

صبح با حالت دپرسانه از خواب بیدار شدم و تا یونی رفتم، هوا هم ابری و بارونی که میشه بیشتر روحیه یخ و دپرس به خودم میگیرم! با برنامه Nimbuzz قبل از اینکه برم تو کلاس با اِمین، چت کردم و خنده و شوخی و از این حرفا، چندتایی هم عکس گرفتم و سند کردم واسش، یکمی لبخند به صورتم نشست!

با تاخیر رسیدم به کلاس اما استاد خوب تا کرد، زیاد گیر نداد. اصلا حوصله درس و تمرین حل کردن و سوال و جواب کردن استادا رو ندارم، یه ریز رو گوشیم افتادمُ یا دارم اس.ام.اس میدم و میگیرم یا اینکه تو مسنجر آنلاین هستمُ چت میکنم و توئیت میکنم. یه جورایی این کارا واسم بامزه شده :دی!! نسبت به ترمای قبلی شیطون تر شدم، خودم متوجه میشم، دیگه هم کلاسی ها جای خود دارن!! 😀

سر ظهر با سحر رفتیم داخل شهر، که ناهار بخوریم و برگردیم. کاملا متوجه بودیم که خیلی تاخیر داریم اما با پوست کلفت هی خندیدیم و راه رفتیم و از اینور اونور صحبت کردیم!! یهو دلم خواست برم تو مغازه ای که کلی خرت و پرت داره، دستبندا و گردنبندای رنگی رنگی!! وای که چقد عاشقشووووووونم !! بدجوری وسوسه شدم و خواستم جلوی خودم رو بگیرم اما نشد که نشد.

رفتیم تو مغازه، تمام آویزای مغازه رو بالا پایین کردم و یه دستبند انتخاب کردم، روش قلب داشت، همه ش هم یه دونه بود، به سحر گفتم اونیکه کفشدوزک داره بردار، اما دو دل بود. آقاهه فروشنده گفت، بذارین نگاه کنم شاید تو بسته ها مدل دیگه ای ازش داشته باشم، داشتم برمیگشتم یهو پام گیر کرد به پای آقای مانکن 😀 !! نزدیک بود بیفتم، گفتم: واااااای لگد زد بهم، میخواست منو بندازه :دی !! سحر خندید :دی خودمم کلی خنده م گرفت!! نمیدونم چه جوری این همه واژه های بی ربط از خودم در میارم. اسمایلی خجالت و از این حرفا

خلاصه، همه دستبندای همون مدلی رو آقاهه ریخت رو ویترین مغازه، همه ش کفشدوزک بود، گفتم بی خیال قلبِ واسه سحر، کفش دوزکِ واسه من! :دی یکی واسه سحر خریدم ویکی هم واسه خودم :دی!! همینکه اومدیم بیرون، تندی انداختیم تو دستامونُ هی ناز و عشوه اومدیم :))!

با نیم ساعت تاخیر به کلاس دوم رسیدیم، رفتیم نشستیم تو کلاس، آستینا رو خوب دادیم بالا، هی دسته رو زدیم زیر چونه و به بچه ها نشون دادیم! 😀 آی چشمشون رو گرفته بود ، رنگی هم بودن حسابی جلب توجه میکردن، از این ردیف اول تا آخر، ازمون خواستن ادرس بگیرن، ما هم ادرس ندادیم! اسمایلی عنده بدجنسی

بچه ها نوبتی می پرسیدن، چند خریدین؟ من جواب میدادم: گِــروووووون!! ;;) یعنی کُشتنا خودشونُ من و سحرم فقط گفتیم گرون! =))

kapsh dooozakaye hadis jun

ووووووووووُی دوسش میداررررررررررررررررم، کپشدوزکاااااااااااااام هی میخواستن همو بوس کنن، من نمیذاشتم :دی (همونطور که تو عکس می بینین، همچنان مصمم هستن که همو کیس کنن) هی رومُ میکردم سمت بچه ها و دستمو میکشیدم جلو میگفتن، نیگاه کنین میخوان همو بوس کنن!! برو بچ هم می خندیدن :دی

یه لحظه در اوج نوشتن جزوه بودم، دستبندا رو کشیدم بالاتر که دستم راحت رو جزوه بمونه، بعده چند دقیقه نگاه کردم ببین همو دارن بوس میکنن یا نه، دیدم وااااااااااااااااااااای، چی می بینی ، چسبیدن به هم! زدم تو صورتم گفتن خاااااااااااااااااااااک وچووووووووووووووووک دیدی چی شد؟ یهو سحر و زهرا که دو طرف من بودنن مات و مبهوت موندن و بعدش زدن زیر خنده :))

گفتم بدبخت شدم فردا دستم همه ش پره کفشدوزک میشه! :دی آقا یعنی غش کرده بودنا از خنده، حالا منم بیشترتر :دی

تازه شم، یکی از بچه ها، داشت میرفت خونه بهش گفتم، ببین کپشدوزکااااااموو میخوان همو بوس کنن من نمیذارم، خندید بهم گفت خیلی باحالی حدیث. بعدشم دستشُ گرفت اندازه قدِ نی نی ها رو نشون داد گفت کوشولویی !! 😀

منم اصن بهم برنخورد، کلی حال کردم که روحیه م اینقده لطیفِ!!

حالا شما بگو چرا این همه چیز میز اینجا نوشتی، خُ چیه؟ این همه نوشتم که آخرش عکس کَپشدوووزکامُ نشونتون بدم دیــــــگــــه!!! 😡

kapsh dooozakaye hadis jun

ادامه‌ی نوشته

چند تا بیست؟

این ترم ترکوندم، چند تا بیست ردیف کردم تو کارنامه.

من هر دفعه که نمرات امتحانام رو گرفتم، و نتیجه درس خوندم رو در این ترم دیدم، به خودم ایمان آوردم که میتونم تغییر رشته بدم. چه بی ظرفیتم نه؟

ولی خداییش همین اینترنت باعث میشه از خیلی چیزا عقب بمونم. خودم خوب میدونم که درست ازش استفاده نمیکنم. در طول امتحانا، اینترنت درست و حسابی که نداشتیم، به دلیل انتخابات و قضایای بعد از انتخابات! جی.پی.آر.اس هم که خدا رو شکر تعطیل بود، خلاصه اینجوریا شد که ما نشستیم یه ذره بیشتر از قبلا درس خوندیم و اینا …

امروز هم یه سر رفتم دانشگاه، اخه سه تا از نمره هامون هنوز نیومده!! گفتم پاشم برم تا یونی، هم یه حال و هوایی عوض کرده باشم هم اینکه چند نفری رو دیده باشم. یاح یاح یاح ، خانوم نوبهاری رو دیدم، گفت شاد میزنی؟ قرار بود سیستم ساختار فایل ترم دیگه باز باهام برداری ؟ اره ؟ : ))))))) وایــــــــــــــی دوسش دارم خُب :-*! نفس منِ نو بهاری!

رسیدم دیدم، نمره لینوکس رو اعلام کردن! فک کن شدم ۲۰ زنگ زدم به سحر نمره ش رو گفتم، ازم پرسید چند شدم کلی خندیدم! گفتمش خیلی ضایع س نه؟ این چهارمین ۲۰ییِ که این ترم گرفتم! :دی ( به غیر از اون ۱۹ و نیمی که استادِ نمیدونم از کجای برگه م نیم نمره کم کرد، حالا اون دو نمره ای هم که در مورد وردپرس یه پروژه خفن و اسلاید و کوفت درست کردیم و ارائه هم دادیم تو کلاس، اصلا تاثیر هم نداد، بخوره تو سرش نه!! تو سره من! این استادِ منظورمه ها. طراحی وب هم بهم داد ۱۸ و نیم !! که حالا میگیم از ده نمره طراحی، فلان قد نمره بهم نداده. منم اعتراضی ندارم! :دی )

سحر میگــه: آرررررررررررررررررره؟ بـــَـــده آدم بیست زیاد داشته باشه ؟؟؟ :دی منم گفتم: آره خُب! 

حالا مونده دو تا درس! برنامه سازی شبکه هم امیدوارم ۲۰ شم !! فقط میمونه اون درس خفنی که یه پروژه اساسی دادم به استاد، امیدوارم تاثیری بده و اینـــــــا !!

چون اساسی نقشه کشیدم واسه دانشگاهش…

ادامه‌ی نوشته

اینقده گُلِ استادِ

چهارشنبه ها، از اون روزای سخت و طاقت فرسا و خسته کننده ست. از ساعت هشت تا چهار پشت سرِ هم کلاس داریم. امروز هم گذشت و فقط یه چهارشنبه دیگه از این ترم مونده. امروز، صبح زود بیدار شدم،  کمی دو دل بودم آخه نمیدونستم کلاس اولم تشکیل میشه یا نه، به همین دلیل به دوستم پیامک فرستادم و دوست جان گفتن که کلاس نداریم. منم تخت گرفتم خوابیدم. :دی

ساعت نه و نیم با استرس زیادی از خواب بیدار شدم، و به سرعت به سر و صورتم رسیدم و آماده شدم. _ جای بوپو خیلی خالیه، هر روز صبح که بیدار میشدم جلو چشمم بودم اما … _ با بیست دقیقه تاخیر رسیدم به کلاس دوم، ماشالله هر چی ماشین بود امروز تو مسیر من قرار داده بودن تا با تاخیر تمام به کلاس برسم. وقتی رسیدم دیدم استاد گرامی، دارن نمره های میان ترم هفته پیش رو اعلام میکنن.

جلسه قبل، استاد میان ترم گذاشته بودن و یه پیشنهاد هم در کنارش داده بودن و ازمون خواسته بودن هر کسی میتونه یه برنامه چت کلاینت-سرور بسازه و با اجراش بیاره بده من تا بهش نمره میان ترم رو بدم. منم از روی تنبلی چسبیدم به نوشتن برنامه و از خوندن درس منصرف شدم! :دی تا ساعت ده شب، و با کلی مزاحمت و اینا، فقط تونستم برنامه رو بنویسم، هر کاری میکردم اجرا نمیرفت! :دی منم تا همون جایی که اماده کرده بودم زدم رو فلش و با خودم بردم. رفتم دانشگاه دیدم، چی می بینی، همه واسه امتحان خوندن و اصلا سراغ برنامه نرفتن! O_o هیچی دیگه منم هاج و واج بهشون نگاه میکردم و تو دلم آرزو میکردم امتحان کنسل شه. اما نشد که نشد! به استاد گفتم من برنامه ها رو دارم میشه بهتون بدم و خودتون یه چک کنین ببینین مشکلش از کجاست؟ ایشونم قبول کردن، تا برم برنامه رو بزنم رو سی.دی و برگردم، دیدم کلاس پر شده و جایی نیست من بشینم واسه امتحان، به همین دلیل رفتم تو کلاس بغلی با چند نفر دیگه نشستم! آی حال داد! 😀 تا جایی که در توانم بود و می تونستم تقلب زدم! البته نه خیلی تابلو :دی آخه استاد تیز می باشند! برا همین یکی دوجا رو ننوشتم تا شک نکنه! 😀

خلاصه، امروز ، همین که رسید به برگه من، یکمی مکث کرد! گفت اممممم واسه شماست؟؟؟ یکی به خودکار قرمز بده من! و بچه هم دادن و یه نیم نمره اضافه کرد بهش و برگه م رو داد! و گفت: چون تقلب نکرده بودی نیم نمره بهت اضافه میکنم! وای قیافه م دیدنی بودا ! حالا قیافه من هیچی، قیافه دوستان  دیدنی تر بود! اخه من اون روز واسه اولین بار تقلب زده بودم به همه خبر داده بودم! =)) سر جمع از ۵ نمره شدم ۳ ونیم ! ۵ نمره هم واسه اینکه کسی سراغ برنامه نرفته بود و من زحمتش رو کشیده بودم بهم میده! :دی دیگه امتحان آخر میمونه، که اونم حلِ ! بیست میشم! =))

ادامه‌ی نوشته

پارک ساحلی

روز خوشمزه ناکی بود. بعد از امتحان استاد کلاس رو تعطیل کرد! مسیر دانشگاه تا میدون اصلی شهر رو پیاده طی کردیم، وقتی رسیدم به میدون بچه ها داشتن تصمیم می‌گرفتن که کدوم سمت برن و تفریح کنن. منم قصد داشتم باهاشون برم بیرون. :دی آخه دیشب ترتیب هر چقد ظرف و ظروف و لباس و غذا و تمیز کردنی بود رو داده بودم، اما متاسفانه دوربین با خودم نداشتم و حرصم در اومده بود که چرا آخه؟ داشتیم موزیک گوش می دادم، سحر و زهرا هم دو طرف من بودن. سرم رو برگردوندم عقب رو نگاه کنم تا ببنیم بچه ها کدوم سمتی میرن، بعد همین که با انرژی زیاد یه قدم گذاشتم جلو یه حاج آقایی با عمامه و قبا و اینا جلوم ظاهر شد انچنان ترمز دستی کشیدم که خدا میدونه، یعنی یکم دیگه مونده بود برم تو بغلشا. همونجا وسط میدون سحر و زهرا و بچه ها که پشت سرم بودن شکماشون رو گرفتن و نشستن دو ساعت خندیدن. منم چشامو بستم و لبمو گاز گرفتم و یکی زدم به صورتم گفتم اِ وا خاک به سرم !!!

بعد مژگان پیشنهاد داد بریم سمت آستانه و پارک ساحلیش. تو مینیبوس تا خود پارک اینا خندیدن و مسخره بازی در آوردن :دی وقتی رسیدیم اول شکممون رو سیر کردیم بعد رفتیم داخل پارک. خلوت بود و تا دلت بخواد برگ ریخته بود رو زمین. دلم می‌خواست یه جارو بگیرم دستم و همه جا رو تمیز کنم.

بعدش رسیدم به یه کابل محکم، که از دل چمن‌ها بیرون اومده بود و به اون سمت سپید رود که ساحلش معلوم بود فرو رفته بود. با دوست جون‌ها مسابقه گذاشتیم هرکی بیشتر بتونه روش راه بره و بعد بیافته =)) برنده میشه، منم تا تونستم عکس گرفتم!  من به این نتیجه  رسیدم خیلی کاره این بندبازها سخته. وحشتناکه به کُل.

یکمی قدم زدیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم. بعدش رسیدیم به تاب و الاکلنگ و سُرسره و … !!! من و سحر با این هیکل گنده‌مون پریدیم رو الاکلنگ. وای چه کیفی داد، دوس دارم بازم سوارش شم! (اسمایلی کمبود الاکلنگ) بعدشم تاب شوار شدم اما این قد سخت بود تنهایی تاب خوردن که بعد از چند دقیقه بی خیالش شدیم و رفتیم به بقیه بچه ها که شور عکس گرفتن رو در آورده بودن ملحق شدیم. بعد من رفتم رو تاب خانواده‌ نشستم و موزیک رو تزریق کردم به بدن و یکی دو ساعت تاب خوردم، بسی وحشتناک چسبید. نزدیک دو ساعت من هی تاب خوردم و تکیه دادم و عکس گرفتم و آهنگ گوش دادم. در لحظات پایانی زهرا ( اُبهتیه هااا) من و سحر رو یه عالمه تاب تاب عباسی داد! :‌ ))

این پست رو من دارم از ساعت ۴ – ۵ می نویسم. آنلاین بودن و پست نوشتن؟ دیگه ننویسم کافیه. در ادامه ترجیح میدم چند تا عکس بذارم.

آها این پست رو رونوشت میکنم به نون‌وا که هی میگه چرا از آستانه خودمون عکس نمیگیری. بفرما خوب بید؟ :دی البته شرمندم که با دوربین گوشی عکس گرفتم. اسمایلی ایشالا دفعه بعد جبران میکنم.

ادامه‌ی نوشته