قدرت دِه بیشتر بدانیم و بدانم

با دیدن گفتگوی خبری دیشب، به شدت روحیه م تضعیف شده! احمدی نژاد، حرفایی میزنه که مغزم سوت میکشه! حالا اون حرف های سیاسی و اقتصادی و … یه طرف، اون برداشت ها و دیدن و هم صحبت شدن با یه عده مردمی که رسما هیچی نمیدونن و بدون اطلاع داشتن از بعضی مسائل اظهار نظر میکنن یه طرف!

آدم نمیدونه به چه زبونی باید دروغ ها رو شفاف سازی کنه. اونم برای یه عده که اصلا اهل سیاست نیستن و در این زمینه سوادشون به زیره صفر میرسه. نمی دونین که من دارم چی می بینم تو این شهر !! خدایا منو بُکُش

همش با خودم کلنجار میرم، میگم اشکال نداره، ما همینقد که مردم بی سواد _در زمینه همین سیاست ها و دروغ ها_ داریم، همینقدر یا شایدم بیشتر تحصیل کرده و با سواد و اساتید  و بزرگانی داریم که احتمال اینکه انتخابات به دور دوم کشیده بشه خیلی زیاده. با چشمای خودم می بینم و می شنوم ها، اما دلم راضی نمیشه اینقد راحت باخت رو قبول کنم. دلم نمیخواد اینقد راحت قبول کنم که چه ملتی داریم. دلم نمیخواد قبول کنم ۴ سال دیگه باید بدبختی بکشیم. دلم نمیخواد قبول کنم با دست های خودمون میخوایم تو چاهی بیافتیم که شاید در اومدنش چندین و چند سال طول بکشه. دلم نمیخواد تو این جامعه با چنین رئیس جمهوری متوهمی زندگی کنم. دلم نمیخواد آزار و اذیت یه عده که سرشون به تنشون می ارزه و می تونین زندگی خوب و با سطح بالای اطلاعاتی داشته باشنُ ببینم! دلم نمیخواد، واقعا دلم نمیخواد، دوباره روزی رو ببینم که احمدی نژاد نماد و نشان مملکتم باشه! هوووووممممممم دارم دق میکنم!! همش دعا میکنم، خدا به مردم ما، حتی به خودِ من، قدرت بده که بیشتر بدونم، بیشتر بفهمم، بیشتر درک کنم، که چی داره تو مملکتم میگذره!

از صبح، هر وقت پا پی.سی بودم، این عکس رو باز کردم، با حالت خنثی و غیر قابل توصیف نگاهش کردم و له شدم! واقعا زبانم بند میاد. گُنگِ گُنگم.

ادامه‌ی نوشته

ایران ما

ایرانِ ما، درختی ست ۲۵۰۰ ساله. که در این سالها ریشه هایی در این خاک دوانیده است. متاسفانه امروزه، افرادی در حال شُل کردن این ریشه ها هستند. آخر و عاقبت این سرزمین و این درخت هم این ست که چند سال دیگر بعد از سقوط درخت، به دست همان کوتوله ها بیافتد.

ادامه‌ی نوشته

سیاست سن و سال نمیشناسه عزیز جان

چند وقتیه، به ستاد مهندس میرحسین موسوی میرم. طی یه جلسه، بعد از کلی صحبت و حرف و حدیث و اختلاط و رای گیری و این حرفا، من جزء ۷ نفر اصلی هسته دانشجویی ستاد شدم، و در بین این هفت نفر هم به قائم مقامی رسیدم. دوستان خیلی تعریف می کنن و هندونه زیر بغلم میذارن که میتونم خوب صحبت کنم! نمیدونم واقعا اینجوریه یا نه؟ اما اینو خوب میدونم که وقتی عصبی میشم _ عصبی نه به اون معنا، یه چیزی تو مایه های کُفری و حرصی شدن _ خیلی خوب دفاع میکنم، چه از خودم چه از کسی که بر علیه ش صحبت میشه.

امروز، بعد از اینکه طی ۲ روز میان ترم هامو دادم، پا شدم رفتم ستاد، به همراه یکی از دوستان صمیمیم. دو سه دفعه رفتیم و برگشتیم. الان هم که دارم اینا رو می نویسم، از جلسه ای که با حضور دوستانی که از ستاد مرکزی استان اومده بودن، تشکیل شده بود، اومدم. میخوام چند خط بنویسم و دوباره برم سمت ستاد، قرارِ یه جلسه بین دانشجوها برگذار بشه تا یه یک روز رو برای فراخوانِ جمعی از دانشجوها مشخص کنیم و اگر هم شد سخنرانی، از مرکز استان بیاریم، تا کمی دوستان روشن بشن. ما اینجا نمیخوایم روی افرادی کار کنیم که رای شون، رای مخالف آقای میرحسین موسوی هست! ما میخوایم روی رای های خاموش کار کنیم.

قبل از اینکه دوستانمون از مرکز استان بیان، من و چند خانوم دیگه، کنار هم نشسته بودیم و داشتیم در مورد بعضی از مشکلات و کوتاهی هایی که جلو چشممون بود صحبت می کردیم، یهو یه خانوم اون وسط رفتن سره بحثی که اصولا آقایون میگن: نباید از خانوما  در موردش سوال کرد! :دی آره  بابا همون سن و سال منظورمه. تو چشمای دوستم زُل زد ازش پرسید چند سالته؟ وقتی دوستم جوابشُ داد، با حالتی خاص و غیر طبیعی برگشت گفت: وااااااااااااااای چقد بچـــــــــــــــــــه ای. دقیقا همینجوری حرفاشُ کشیدا. بعد از اون روشُ کرد سمت من ازم پرسید شما چند سالته. منم جوابشُ دادم! میگه اصلا بهتووووووووون نمیاد این قد _ بچه _ باشین! من که کاملا به شکل اسمایلی دو نقطه O در اومده بودم. گفتم وا. مگه شما چند سالتونه اینجوری میگین؟ گفتن شما خودتون حدس بزنین، ما هم یه ۶ سال از سن خودمون بزرگتر سنش رو حدس زدیم! خودشُ جمع کرد گفت: یعنی من اینقد  پیر نشون میدم؟ دیگه اینقدرا هم بزرگ نیستم. خیلی جالب بود! آخرش متوجه شدیم، ایشون یه سال از بنده و دو سال از اون یکی دوستم بزرگتر هستن! لجم گرفته بودا ! :دی داشتم می ترکیدم. کلی هم کلاس مراسم دوم خرداد تهران رو واسه مون گذاشتن که رفته بودن! حیف که من وقتش رو نداشتم و باید حتما واسه کنفرانسم کلاس می بودم، وگرنه همچینم از اینا کمتر نبودم! 😀

یه لحظه این خانوم پا شدن رفتن بیرون با موبایلشون صحبت کنن، من چند تا توئیت شوت کردم! بعدشم به دوستم گفتم حالشُ بگیرم؟ :دی بگم من کی هستم؟ با همونایی که اسم برد از نزدیک بودم و دیدمشون و منو می شناسن؟ :دی یکمی هم بی کلاس بازی در آوردم! خداییش اصلا خوشم نمیاد کلاس این جوری مسائل کوچک و بی اهمیت رو بذارم، اما خُب چه میشه کرد! بعضی ها آدم رو مجبور میکنن ، درست مثل خودشون رفتار کنی! اما جلوی خودم رو گرفتم و چیزی نگفتم. به دوستم هم اشاره کردم، هر چیزی پرسیدن، فقط جواب بده: چطور مگه؟ ;;)

خیلی جالب بود! آدم تو کاره خدا می مونه. وقتی اون افرادی که قرار بود بیان، اومدن! یکی اون وسط در اومد که خیلی خیلی قیافه ش واسه م اشنا بود. هر چقد به مغزم فشار آوردم یادم نیومد  کی هستن. من نسبت به سن و سال خودم، افراد خیلی زیادی رو می شناسم و باهاشون تا حدودی رابطه دارم! سعی میکنم همیشه رابطه م رو خیلی رسمی و دور نگه دارم و از یه حدی فراتر نرم. اما هر جایی که بخوام می تونم با یه واسطه یا چیزی کارم رو راه بندازم!

به یه نفر اشاره کردم، که اون آقای سومی که اون سمت نشستن کی هستن؟ بعد نگو طرف خودش از اول حواسش به من هست! خودشون سره بحث رو باز کردن و آشنایی دادن! گفتم من شما رو تو دفتر مشارکت دیدم؟ گفتن بله. اونجا بودم. آقای ابطحی و … ! کلی صحبت کردیم! تازه ، بهم گفتن:  من یه دفعه باهاتون تماس گرفتم، در مورد قضایای عقد  خاتمی و … صحبت کردم! نوبت گرفتن و …. ( متاسفم که اینجاها رو سانسور میکنم آخه خیلی شخصی بود :دی ) ! وای کلی شرمنده شدم که چرا اصلا من ایشون رو به جا نیاوردم. خودشون رسما اعلام کردن من تو مجتمع فنی که مدیریتش به عهده ایشونه داشتم ام.سی.اس.ایی میخوندم! فک کن! خیلی گیج میزدم! :دی

ختم کلام اینکه، کلی خانومه رو با همین صحبتا چزوندم و کلاس گذاشتم! من اصلا اهل کلاس گذاشتن نیستما، اما چه کنم! مجبورم کرد، منم تا جایی که جایز دونستم از خودم و کارهام و هویتم مطرح و تعریف کردم! این از امروزم! تو پست های بعدی بیشتر در مورد میرحسین و فعالیت هاشون می نویسم. فعلا دیرم شده باید کم کم برم سمت ستاد. نخطه، اینتر

به امید آینده ای سبز


ادامه‌ی نوشته

توئیت های میرحسینی

# bashool: خواستم خودم رو به ميرحسين برسونم و بهش بگم بيشتر تبليغات کنه ، اما نشد : (

# Vahid: انصار نيوز (حزب‌الله) نتيجه گيري کرد که احمدي نژاد گزينه مورد نظر رهبر است و ميرحسين موسوي براي اثبات ولايت پذيري خود بايد به او راي بدهد : )

# Vosooghmand: همين چهار ماه پيش بود که هر کسي که کلي ادعاي سياسي بودن داشت بطور قاطع ميگفت ميرحسين نمياد چقدر زود شرايط تغيير ميکنه

# torgheh: عصر پيراهن سبز رنگم رو مي پوشم به نشان حمايت از “سيد خندان” عزيزم و ميرحسين گرامي

# maziarmd: اين قطاره هم صندلي هاش سبزه از ميرحسين حمايت مي کنه احتمالا

# aminsabeti: خدا را شکر من چشمام سبز است، اگر زماني خواستم از ميرحسين حمايت کنم، نيازي به اين قرطي‌بازي‌ها پارچه‌ي سبز نيست. البته من که عمرا حمايت کنم!

# zfs: اصلا در راستاي اون خانم مهربون :ميرحسين موسوي اي امام ميرحسين موسوي اي امام ..اي مبارز اي مظهر شرف ..اي من بهت راي ميدم بخاطر هفته بعد

# mahmoodr: ديروز چنتا دختر با ظاهر آنچناني از سالن سخنراني ميرحسين اومده بودن بيرون و ۱عکس برداشته بودن و ميرفتن تو مغازه ها ميگفتن به موسوي راي بديد

# leviathank: خوشم مياد ميرحسين کمپين کرده حسابي و سفرميره چپ و راست، خوبه که جدي گرفته قضيه رو

# jegheleh: بابا اين ميرحسين به چه زبوني بگه اصلاح طلب نيستم؟

# ehsan: اگه ميرحسين هم عضو فرندفيد بشه برام کامنت بذاره فيد خوبي بود به من راي بده بهش راي مي‌دم

ادامه‌ی نوشته