سوال یهویی نپرسین آقا جان

اصن خیلی مغزم مث مغز ماهی شده‌.

چهره‌ها یادم نمی‌مونه، خیلی از جزئیاتِ اطرافم از یادم می‌رن! قول می‌دم یه کاری رو انجام بدم، اون وقت باید شونصد بار بگم: سمس بدیا یادم بیاریا، یادم می‌ره هاااااا و … |:

امروز صبح، وقتی کلاس تموم شد، یکی اومد از پشت ازم پرسیدم اسمت چیه و ازین صوبتا، بعد برگشتم باهاش حرف زدم. می‌خواست بدونه اسم ریمل‌م چیه؟

اینقد به مغزم فشار آوردم و دختره هم دیگه اینقد انواع و اقسامه مارک‌های لوازم آرایشی رو گفت که دیگه جفت‌مون پوکیدیم. یادم نمی‌اومد …

طفلی گفت خب باشه حالا، جلسه آینده من بازم همین کلاسم، میام ازت می‌پرسم.

حالا مگه من می‌تونم به مغزم فشار نیارم تا اسم ریملم یادم بیاد |: . اومدم بیرون زنگ زدم به دوستم، میگم اسم ریمیلم چی بود؟ دوستم می‌گه من نمیدونم! میگم اسم کرم پودری که استفاده میکنم چی بود؟ ازم پرسیده بودی بهت گفته بودم اینم همون مارک بود :دی. بعد یهو خودم اسمش یادم اومد.

تندی قطع کردم و خواستم به دختره بگم که اسمش یادم اومده و … بعد ولی اون وقت چهره دختره یادم نیومد که کی بود ازم پرسیده بود! D:

دیگه بی‌خیال این شدم که فشار بیارم چهره دختره هم یادم بیاد. گذاشتم هفته بعد خودش بیاد و بپرسه! ((:

.

پ.ن: LACVERT بود!

ادامه‌ی نوشته

دوستِ نمو

همیشه مشکل حفظ کردن اسم ها رو داشتم و دارم و خواهم داشت. حافظه م ضعیف نیستاااااا، ولی بعضی وقتا یه مشکلاتی پیش میاد که واقعا از اون قسمت مغزم که باید اسم ها رو یاد بگیره نا امید میشم!

یه نمونه ش دو ، سه نفر از دوستان دانشگاهیم هستن. یکیشون اسمش غزلِ، من بعد از دو سال، تقریبا یه ماه پیش یاد گرفتم که نباید بهش بگم: ساغر !! دارین دیگه؟ فقط به خاطر شباهت یه حرف، من یه عمر بیچاره رو به یه اسم دیگه صدا میکردم. همیشه هم بهم میگفت اسمش چیه ها، ولی دست خودم نبود!! حالا اینا یه طرف، دو سه روز یه اتفاق جدیدی افتاده.

چند روز پیش، دیدم یکی به ایرانسلم پیامک زده و یه شعر قشنگ فرستاده. پرسیدم که کی هستن، گفت: عرفان! منم شماره ش رو سیو کردم، کلی تعجب کردم، که عرفان _ بچه دخترخاله جانم _ چه جوری این همه احساسات به خرج داده و چنین شعری فرستاده. آخه اصلا تو این باغ ها نیست! :دی فرداش شد. میس انداخت. منم اصلا اعصاب این مسخره بازی ها رو ندارم، هی تو دلم میگفتم، دیوانه این کارا چیه اخه؟ از عرفان بعیده این کارا! _ کسی از این شوخی ها باهام نمیکنه _ :دی این قضایا ادامه پیدا کرد تا دیشب، که خونه خاله م بودم.

دیدم، عرفان تماس گرفت، جواب دادم، هی حرف زدم، اما هیچ جوابی نگرفتم. به پسرخالم گفتم! عرفان دیوانه س؟ چرا اینجوری میکنه. سجاد گفت، عرفان کیه؟ گفتم: عرفان دیگه  پسرررررررره …. امممم یهو پیامک اومد ! :دی حرفم رو همونجا قطع کردم. بعد از شام، دوباره پیامک اومد، ای وای ببخشید، شرمنده، من شماره شما رو با شماره دوستم اشتباه گرفتم، ببخشید و از این حرفا … آخرم پرسید، اسمم چیه؟ چند سالمه؟ از کجا؟ و تحصیلاتم چیه! =)) فک کن چه باکلاس بوده طرف. تحصیلات هم واسشون مهمه.

یهو گفتم: واااااااااااااااااااااااااای این کیه؟ یکی بگه شماره عرفان چیه. ببینم عرفانه یا نه. همه هاج و واج منو نگاه کردن! این اونو نگاه کرد، اون اینو. اخرشم پرسیدن منظورت از عرفان کیه؟ گفتم بابا پسره فرشته. علی و عاااااااااااااا ؟!؟!؟!؟! عارف !! خودم جا خوردم !! :)) عارف کجا عرفان کجا!! :دی

خاله م اینا برگشتن گفتن، عارف رو میگی عرفان. بابا تو دیگه کی هستی. :دی تازه دوزاریم جا افتاد. ای بابا، اشتباه گرفتم بنده خدا رو. حالا خوب شد جوابشُ هیچ نداده بودم. :دی اخه نیست همش تو مروگر گوشیمم، به هیچ وجه پول حروم پیامک و اینا نمی کنم! 😀 حالا این بنده خدای باکلاس واهل شعر و ادب و رمانتیکُ اینا، هی گیر داده، من واستون شعر و متن های قشنگ می فرستم! شما منو دعوا نکن. :دی منم هیچی جوابشُ ندادم تا به همین لحظه. چند ساعت پیشم، یه پیامک زده، به چه کسی میخواین رای بدین. نظرتون در مورد کاندیدا چیه و از این حرفا. دهه، فک کرده من گول میخورم پول پیامک میدم؟ کور خونده !!

خلاصه، اینجوریاااااااااس! تازشم، کل بچه های کلاس اسم همو بلدن، من فقط دو سه نفر رو درست میتونم صدا کنم! کلا اسمشون واسم مهم نیست! حتی بعضی وقتا به سحر هم میگم سارا!

ما از این انشاء نتیجه می گیرم که، اسم ها را باید خوب حفظ کنم، تا این همه سوتی ندهم. اگر اینکار را نکنم، من تبدیل به همان دوستِ نمو، اون ماهی آبیه، خواهم شد! نخطه. اینتر

ادامه‌ی نوشته

شانسِ گند و فراموشی امتحانی

در راستای پُست قبلی باید بگم که امروز متوجه شدم اسم این خانومه قانع است نه قانم !!! آقای میم.ر زمانی که من در حال دویدن از کلاس به سمت بیرون در بودم تا خانوم قانع منو نبینن گفتن: این قد از خانوم قانع می ترســـــــــــین؟ :دی من همون جا دوزاریم افتاد که اِ اسمش قانع هست نه قانم! 😀

بابا اینقد به هارت و پورت‌های من توجه نکنین. من موجود مظلوم و ترسووووویی هستم !!! چی فک کردین در مورد من؟

این از این! حالا بریم سره اصل مطلب. منِ طفلکی هی درس خوندم هی درس خوندم!!! سره جلسه بعد از دیدن اولین سوال تمامی سوالات بعدی از یادم رفت. فک کُـــــــــــن این همه خونده بودم!!! تا به حال با این شدت به هیچ امتحانی گند نزده بودم. اول استاد وارد کلاس که شد گفت درس یا امتحان. همه شروع کردن به صحبت کردن. بعدش گفت کیا نخوندن منم خواستم که امتحان کنسل شه دستم رو بردم بالا :دی گفت خب اونایی که نخوندن بیان جلو بشینن!!! کسایی هم که میخوان امتحان بدن فقط از سوالا برن ته کلاس. منم گفتم آخ جون! میرم که امتحانه رو بدم اخه سوالا رو خوب خونده بودم خیر سرم. رفتیم ته کلاس نشستیم، آقا همین که سوال اول رو گفت من کُپ کردم !!! نامرد !!! استاد نامرد !!! دقیقا سوال اول جز صفحه ای بود که فقط روخونی کرده بودم !!! گفتم اشکال نداره حالا این یکی رو یه کاریش میکنم بعد از گفتن سوالا گفت جلو سوال اول بنویسین پیش نیاز یعنی بیشتر نمره به این سوال تعلق می گیره !! هــعی روزگار، سوال اول که هیچ بقیه سوالا رو هم که این همه بلد بودم یادم رفت :دی! دارین شانس گند منو؟

اونایی هم که نخونده بودن مثلا، بعد از ما رفتن تو کلاس و امتحان دادن. :دی البته اینجور که میگفتن نمره‌ش از نمره اصلی کمتر بود.

اصلا همش تقصیره این بچه هاس که بین تحقیق و کنفراس و امتحان، امتحان دادن رو انتخاب کردن. استاد وقتی میل به امتحان دوستان عزیز رو دیدن نامردی نکرد یه کتاب رو معرفی کرد و بخش اخرش رو گفت امتحان می گیرم !!! ایش. اسمایلی حرص خوردن

بعدش از  جلسه اومدم بیرون بزرگ کلاسمون بهم میگه: بیست دیگه؟ میگم نه به جان خودم بیستم کُجا بود. میگه دروغ میگی. جان مامانم بیست میگیری. پوف!!! گفتم ولم کن بابا انگاری شوخی دارم میگم جانِ خودم.

برای اولین بار رفتم نزد استاد گرامی جهت پاچه خواری. از بعد این پاچه خواریه بود که دوویدم بیرون :دی

ادامه‌ی نوشته