علی‌رضا

سحر یا همون سیب خالِ خودمون یه داداش کوشولو داره اسمش علیرضاس. این چند روزی که خونه‌شون بودم اساسی باهام رفیق شده بود. سحر می‌گفت کلا با دخترجماعت نمی‌سازه، ولی نمی‌دونم چطور شد، از همون ساعت اول تو دلش جامو باز کردم. این علیرضا کوشولوی شیش ساله از همون صبح روز اول که ما خواب بودیم شروع کرد به گیر دادن. دیالوگ‌ها رو داشته باشین:

مامان !!

مامــــان !!

چرا بیدار نمی‌شن؟

نمی‌خوان بیدار شن؟

مامان!! مامان!! اِی بابا، صبحونه نمی‌خوان بخورن؟

بیدار شین دیگـــه.

تا کِی می‌خوان بخوابن؟

مامان، بیدارشون کن دیگه!!

آبجـــی سحـــــــر، بیدار نمی‌شی؟

بعدشم دید حرفاش اثر نداره، پاشد اومد تو اتاق، خودشُ انداخت رو سحر و شروع کرد به ماچش کردن و اینا. من حالا هی زیر پتو وول می‌خورم و اس‌ام‌اس بازی می‌کنم و ریز ریز می‌خندم. خلاصه این اولین حرکتش بود :دی !!

ناهار همون روز رفتیم خونه خواهر خانومیِ سحر، کلی لاک اونجا بود، من یه رنگش رو به دستم زدم، و منتظر موندم تا خشک شه، در همون حالت هم داشتیم ورق بازی می‌کردیم. دیدم علیرضا سرشُ اینور اونور می‌کنه بغل دستم با اون لحجه شیرینش میگه:

آقــا !! کی می‌خواد واسش لاک بزنم؟

حالا یه دفعه دو دفعه تو بگو سی دفعه این جمله رو تکرار کرد. گفتم اینجوری که نمی‌شه همه هم جواب رد می‌دن بهش و منم که می‌دونستم روی سخنش کاملا با منه! گفتم بیا پاهامُ لاک بزن :دی

الان که به پاهام نگاه می‌کنم می بینم بچه م چه خلاقیتی داشته، ۵ تا ناخن پای راستم رنگ قرمز داره، ۵ تای دیگه پای چپم رنگ نارنجی :دی! تازه روش به روش کوبیسم هم با لاک بنفش کار شده. اینقده حال می‌کرد این بچه برا خودش که نگو و نپرس. من که دیگه غش کرده بودم از خنده و فقط ازش عکس می‌گرفتم. سحر هم هی خودشُ مچاله می‌کرد که زشته بچه این قد دوستمو اذیت نکن. یا لااقل خاله حدیث، یا حدیث خانوم صداش کن، اونم اصن عینِ خیالش نبود و هی حدیث حدیث می‌کرد!

بچه شیرین زبونی بود، کلی باهام کیف می‌کردیم، هیچ فکرش رو نمی‌کردم اینقد اعصاب داشته باشم و با بچه ها راه بیام، مخصوصا اونم بچه ای با این تریپ و زبون رو. یعنی عوض موش خوردن باید می گفتم تمساح زبونشُ بخوره ها، تا این حد. :-*

دیشب تولدش بود، وقتی از قرار فرفری اختتامیه چهارمین جشنواره طنز مکتوب برگشتیم :دی !! اولش یه جا دیگه رفتیم بعد برگشتیم!! تندی پریدم واسش یه هلیکوپتر خریدم و همینکه اومدیم خونه دیدم دم در داره کشیک ما رو میده، بهش دادمش و یه ماچ محکمش کردم! :-* نیم ساعت بعد، گفتم واااااااااااای علیرضا اون چیه رو صورتت کی بوست کرده؟ بچه‌م از خجالت سرخ شد و محکم صورتش رو گرفت و در رفت.

خلاصه اینجوری شد که همین دیشب بلیط داشتیم واسه برگشت به شمال، تو ترمینال هر کاری کردمش نیومد که نیومد ماچش کنم!

خواستم در مورد این علیرضا خان یه پستی بنویسم و خاطره ش رو ثبت کنم. آخه تولد علیرضا بود که باعث شد من و سحر بریم تهران و من دوس جونای خوب و ماهم رو بببینم.

ادامه‌ی نوشته

شیرین تر از شیرین

چه روز شیرینی بود امروز.
دیدار دوستان مجازی، خندیدن و راه رفتن و صحبت کردن باهاشون خیلی خیلی شیرین و دوست داشتنی بود. کاش می شد این دیدارها رو زود به زود تکرار کرد. ولی فکر که می کنم به این نتیجه می رسم شاید این دوری باعث می شه اینقدر همه چیز برای من متفاوت و شیرین تر باشه. البته آشنایی و صمیمیت و شناختی که نسبت به طرف مقابلم دارم هم دلیل محکمیه واسه اینکه باهاشون راحت باشم و احساس شادی کنم.
عاشقتونم! زیادتا …
پ.ن: از نام بردن دو عزیزی که باهاشون بودم معذورم. تا خودشون اجازه ندن لو نمی دم کیا بودن. البته اگه یه هزاری بدین سه سوت می فروشمااااا، گفته باشم. :دی
از سحر نازنینم هم تشکر میکنم که کنارم بود.

چه روز شیرینی بود امروز.

دیدار دوستان مجازی، خندیدن و راه رفتن و صحبت کردن باهاشون خیلی خیلی شیرین و دوست داشتنی بود. کاش می شد این دیدارها رو زود به زود تکرار کرد. ولی فکر که می کنم به این نتیجه می رسم شاید این دوری باعث می شه اینقدر همه چیز برای من متفاوت و شیرین تر باشه. البته آشنایی و صمیمیت و شناختی که نسبت به طرف مقابلم دارم هم دلیل محکمیه واسه اینکه باهاشون راحت باشم و احساس شادی کنم.

عاشقتونم! زیادتا … HUG

پ.ن: از نام بردن دو عزیزی که باهاشون بودم معذورم. تا خودشون اجازه ندن لو نمی دم کیا بودن. البته اگه یه هزاری بدین سه سوت می فروشمااااا، گفته باشم. :دی

از سحر نازنینم هم تشکر میکنم که کنارم بود. کلا بسی خوش می گذره اینجا.

ادامه‌ی نوشته

اینم یه جورشه

سه روزی رفتم تفریح! که حال و هوام عوض شه. تنها سرگرمیم موزیک گوش دادن و راه رفتن و فیلم نگاه کردن و بازی با این چند تا جونه ور بود! سرگرمیِ این سگِ قهوه ایِ هم خوابیدن رو کتونی من بود. بهم بد نگذشت، کلی خاطره ها مرور شد و کلی از تنهایی لذت بردم و حسابی سر به سر چند نفر گذاشتم که در راستای همون مرور خاطرات بود.

ادامه‌ی نوشته

دل نوشته

سلام دوست جونام .

امیدوارم همتون هر جا که هستین حالتون خوب خوب باشه و شاد باشین …!

امروز یکشنبه است .!

درست یه هفته شده که از محل زندگیم دور شدم .

کجا هستم نا کجا آباد . (به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم)

درست یه هفته شده که از دوستای گل خودم دور شدم .

دلم تنگ شده خیلی خیلی خیلی ….! واسه همه …..!

الان از بیکاری دارم این پست رو می نویسم . حوصلم پرته ٬ بیکاری هم بده ها

ولی هفته بعد برمی گردم دلم یه ریزه شده تازشم تولدمه

من خیلی خیلی تولدمو دوست دارم یه عالمه احساس می کنم روز خوبی می تونه برام باشه

هی هی دوست دارم زودتر تولدم بیاد ٬ تازشم من یه داداش گل دارم اسمش

این داداشم هم روز بعد تولدم تولدشه ..! جالبه نه !!

یعنی من بیست و دوم اسفند   ٬    داداشم  بیست و سوم اسفند .

خوب دیگه چی بگم این ساعت لعنتی هم که جلو نمیره آدم دق میاد .

داشتم عکس سرچ می کردم از این گل خوشم اومد ٬ من عاشق این گلا با این رنگ هستم .

گفتم بزارم تو و بلاگم شما ها هم دوست دارین …….؟؟؟؟


از این نوع گل که من دوست دارم دیگه آقاهه گل فروشه نمیاره

مدلای دیگه میاره اخه میگن : فصلش نیست . اقاهه گل فروش خیلی مهربونه .

من که دوسش دارم  چون یه عالمه گل داره بهار بیاد از این گل هم میاره بازم٬ خودش گفت .

بهار زود بیاد دیگه

اووووووووووووووووووف چرا ساعته جلو نمیره . دوست جونام هم که آنلاین نیستن .

جزء آقا میثم که داره به حرفام می خنده ولی من اصلا خنده ام نمی گیره .

اونایی هم که باید باشن تحویل نمی گیرن اشکال نداره ما هم خدایی داریم

چقدر نوشتم .

برم تو چند تا وبلاگ بچرخم تا سرگرم بشم .

دوست دارتون حدیث.

:X

ادامه‌ی نوشته

روزگار بهتر

سلام دوست جونا.

امروز گفتم آپ کنم . آخه معلوم نیست پست بعدیمو کی بزارم .

یه مدتی می خوام برم مسافرت . از همه چی دور باشم . نه همه چی ها

ولی خوب واسم لازمه تا یکمی خودم رو بسازم .

دلم برا دوستای خوب ومهربونم تنگ میشه ، این شعرم برا شما….:*


روزگار بهتری از راه می رسد

و تا آن زمان ….

خود را باور بدار.

همواره هوشیار

بکوش تا دورنمای هر چیز را در نظر آوری.

مهمترین ها را به یاد بسپار

فراموش نکن که دیگری نگران توست

در جست و جوی بهترین باش

بیاموز درسهای آموختنی را

با تکیه بر توانایی – لبخند – خرد و خوش بینی

به سوی گنجینه های دورن راه بگشا

اینهاست ….

پاره های یگانه وجودت

آری روزگار بهتری از راه می رسد.

آری تا وقتی هنوز نفس می کشیم باید امیدوار باشیمسوزان پولیس شوتز


کی اینا رو داره میگه 😀

ادامه‌ی نوشته