فروردین
۱۸
    
Posted () in بازی وبلاگی, دل نوشت on فروردین-۱۸-۱۳۸۸

سپیده، برای دیوانه کامنتی گذاشته: اگه با روانشناسی فروید آشنایی داشته باشی می فهمی که در اینجا منظور از من همان نهاده که دنبال لذته و خود همان ایگو یا منه که منطقیه و شما هم میتونه همان فرا خود یا وجدان یا اخلاقیات باشه.

بعدشم منو به این بازی دعوت کرده، دلم میگیره وقتی ….

  • خیلی زود فراموش میشم.
  • کسی دیگه جایگزین من میشه.
  • نمیتونم احساساتم رو بیان کنم.
  • نمیتونم نقش یه دوست خوبُ بازی کنم.
  • خودسانسوری میکنم.
  • بعد از ایجاد یه رابطه صمیمانه، براحتی از همه چی دور میشم.
  • میبینم دوستی تو با من، مث دوستی تو با بقیه س.
  • میبینم هیچ فرقی بین من و دیگران نمیذاری.
  • فهمیده نمیشم.
  • اونجوری که باید و شاید متوجه منظورم نمیشی.
  • نمیتونم برای تک تک مطالبتون کامنت بذارم. با اینکه تمام سعی م بر اینه همه رو بخونم و میخونم.
  • قولی میدم و فراموشش میکنم.
  • نمی نویسم و نمیتونم بنویسم.
  • به حوضِ تو حیاطِ خونه مون تو ایرانشهر فکر میکنم.
  • مثِ الان ناراحتم و هیشکی نیست آرومم کنه!

پ.ن: هر کی خواست این بازی رو انجام بده. دوس دارم بدونم دل شماها چه زمانی گرفته میشه؟!

درخواست: یه درخواست دارم از خیلی ها، اما روم نمیشه بگم. حس میکنم خیلی زشته یه جورایی پررویی به حساب میاد. از یه طرفی هم فکر میکنم ممکنه دلخوری پیش بیاد. آخه زمان کوتاهه و تعداد افراد بالا. :( نمیدونم بگم یا نه؟

دل نوشت: بالاخره اسفند اومد. کجاس نیلویم؟ که واسم روزشماری کنه؟

تاریخ اصلی پست : ۱ اسفند ۱۳۸۷

امروز نوشت: درخواستم این بود، که تا روز تولدم، یه نفر از دوستان وبلاگیم، وبلاگم رو به روز کنه! ;;)



 
بهمن
۲۳
    
Posted () in بازی وبلاگی on بهمن-۲۳-۱۳۸۷

آهای خونه دار، آهای بچه دار، آهای  آقا و خانومِ وبلاگنویس :دی عکسای نی نی گولی هات رو بردارُ بیار، بیاین اینجا که عمو هوشنگ یه بازی راه انداخته. تو این بازی چند تا قانون داریم، هر کی میخواد بازی کنه باید حتما رعایتشون کنه، حواستون باشه هــا!

نکات بازی :

۱- اسم پست خودتون رو میگذارید “وقتی —- کوچک بود” وبجای —- اسم وبلاگ یا اسم خودتون رو میگذارید
۲- اگه عکس کودکی خودتون رو دارید که هیچ، اگه ندارید از آلبوم عکس خودتون چند تا عکس انتخاب میکنید
۳- عکسها رو می برید سر کوچه اسکن میگیرید یا با دوربین از شون عکس میگیرید
۴- حداقل باید ۳ تا عکس بگذارید
۵- سعی کنید توی عکس آدم بزرگ نباشه

Read the rest of this entry »



 
دی
۱۶
    
Posted () in بازی وبلاگی on دی-۱۶-۱۳۸۷

عمو هوشنگ ۴ ساله، که تا چند وقت دیگه ۵ ساله میشه، یه بازی جدید یاد گرفتن و یادِ منم دادن! هدف از این بازی برطرف کردن حسِ کنجکاوی می باشد! :دی

من از پشت این سیستم وبلاگ میخونم و وبلاگ می نویسم! برچسبای اوبونتو رو دارین؟ :دی آخره کلاسِ هـــا حرف نداره! :دی با سی.دی که ثبت نام کرده بودم اومد، منم درجا یکیشو چسبوندم رو جلد جزوه هام، یکیشم رو میز و یکی دیگه هم رو کِیس! یه دونه دیگه هم مونده که نگه داشتم برا روز مبادا : ))  عکس دسک تاپم انداختم اون بالا، یکی بهترین دسک تاپاییِ که داشتم!! اون ماوس خوشگلمم که کاملا واضحِ و نیاز به توضیح نداره. :x

Read the rest of this entry »



 
آذر
۲۵
    
Posted () in بازی وبلاگی on آذر-۲۵-۱۳۸۷

امروز تو گودر بودم هی فید دوستانو شخم میزدم، می دیدم که همه  زنجیر شدن به همدیگه. گفتم الان بهترین موقعیته که منم دعوت عمو هوشنگ و لابدان رو قبول کنم، آخه درست نیست آدم دست رد به سینه دوستانش بزنه!

manacle

من یه نفرم خودمو به زور زنجیر میکنم به چند نفر! مورد که نداره؟ خوابمم داره اِهین. اِهین.

در ابتدا یه حلقه زنجیر وصل میکنم به همسر گرامی، خلاصه هر چی باشه مردی گفتن، آقایی گفتن، سروری گفتن. (اسمایلی گول مالیدن برای رسیدن به مقاصد ثانویه) :دی

حلقه دوم رو وصل میکنم به قالب خوشگل خانوم مارپل. کُشته مُرده قالب صورتی و نازش هستم.

حلقه سوم وصل میشه به؟ هوم! عمو هوشنگ به خاطر موزیک های باحالی که بهم معرفی میکنه و منم همش بیرون بهشون گوش میدم. مخصوصا تو مسیر خسته کننده دانشگاه. اوه اینم بگم تا عقده ای نشدم. یه روز تونستم با گوش دادن به آهنگای Nickelback چند ساعتی رانندگی کنم اونم بدون کوچکترین خطایی. خیلی بهم چسبید! صادقم اصلا تو مسیر نترسید! (+)

حلقه چهارم رو هم میندازیم به حرمسرا و مطالب جالب و نَخسته کننده حضرت والا مامبوجامبو! :دی

این بود از بازی امروز. باشد که رستگار شویم… خوابم داره. خوابم داره. خوابم داره.

برای دوست جون ها منیره ، ایلیا ، پرستو ، امین ، علیرضا ، نازنازی ، محمد ، مریم ،  مابقی که دوست دارن به مدت یکسال به کسی توی اینترنت زنجیر بشن، کارت دعوت می فرستم، تا تو این بازی شرکت کنند! اسمایلی درست کردن موشک و پرت کردنش سمت وبلاگهاشون.



 
آبان
۲۴
    
Posted () in بازی وبلاگی on آبان-۲۴-۱۳۸۷

نوچ، نوچ، نوچ! چقد من بدقول شدم و دیر به دیر پُست می‌نویسم و به کامنتام جواب میدم. رونوشت به خودم!

الان کلی از لینک‌های ورودی رو چک کردم تا دوستانی که منو به بازی اگر نامرئی بودم دعوت کرده بودن از قلم نندازم اما جز  نون‌وا، وشکا کسی دیگه‌ای رو نیافتم.

اول یه اعتراف بکنم، من اگه نامرئی بودم خیلی خیلی خیلییییی بدجنس می‌بودم :دی و گند هر نوع بدجنسی رو در میاوردم. حالا اینا همه نتیجه گیری های ذهن خودمه، از بس فک کردم که اگه نامرئی بودم چیکار می‌کردم دیگه داشتم کلافه می‌شدم. تمام نکات منفی و شیطانی در من ظاهر می‌شد! پوووووف نامرئی بودنم آخه شد زندگی؟

حالا اگه نامرئی بودم چه کارا می‌کردم؟

در مرحله اول می‌رفتم گربه استاد عزیز و گرامی‌م آقای وحید زارعی رو می‌دزدیم و نازش می‌کردم. شایدم یه هفته نگهش می‌داشتم بعد می‌بردم خونه شون و پسش می‌دادم.

بعد میرم سراغ بستگان نزدیک، مخصوصا اونایی که به ارواح و جن و … اعتقاد دارن، اینقد سر به سرشون می‌ذاشتم تا سکته‌ه رو میزدن.

پ.ن: الان حالم گرفته شده و نمیتونم ادامه پستم رو بنویسم، رفتم لینک فیس بوک استاد رو بردارم، دیدم همه رو از لیست دوستاش حذف کرده، منم دیگه تو لیستش نیستم. چرا آخه با احساسات آدم بازی می‌کنن نمیگن یکی مث من که این همه دوسشون دارم و واسشون احترام قایلم قلبم می‌شکنه؟

کاشکی الان نامرئی بودم.