تیر
۲۰
    
Posted (پرشین سوبر) in دل نوشت on تیر-۲۰-۱۳۸۸

من آدمی بسیار بسیار لوس و با درجه حساسیت بالا هستم. همینقد هم خشن می باشم !! همیشه دوس دارم کسی بهم محبت کنه. با کوچکترین محبتی که از سمت  کسی یا حتی حیوونی می بینم، تمام وجودم به شوق و ذوق تبدیل میشه !! قلبم میاد تو دهنم. نمیدونم میتونین تصور کنین یا نه؟

اصولا همه منو دوست دارن !! نمیدونم چرا !! شاید مهره ماری ، کوفتی ، چیزی دارم و خودم خبر ندارم. شایدم همه از من بدشون میاد و الکی گولم میزنن !! یا شایدم من متوهم شدم و توهم زدمُ از این جور حرفا !

چه میدونم والله …

نمیدونم چرا دارم چرت و پرت می نویسم اینجا … حرفای بی ربط و کاملا جدا از هم … از بیکاری بدم میاد … دلم میخواد همیشه سرم شلوغ باشه … از تنهایی بدم میاد اما همیشه تنها هستم … همیشه در حال فکر کردن و حرف زدن با خودم هستم …

با کلی غم و غصه و ناراحتی که در من وجود داره، این قدرت رو دارم که یه ملت رو با همون روحیه داغون بخندونم و شادشون کنم. بعدشم این انتظار رو داشته باشم که منو درک کنن و بفهمن که چرا ناراحتم … و به همون علتی که خودم رو شاد جلوه دادم هم کسی منو درک نمیکنه و من در نهایتِ غم و غصه می ترکم و تیکه تیکه میشم.

با بغض اینا رو نوشتم، سرم درد گرفت!



 
شهریور
۰۳
    
Posted () in دسته‌بندی نشده on شهریور-۳-۱۳۸۷

گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
من شکستم هر دو را
گفته بودم،از سکوتت،از غرورت خسته ام
به خاموشی مغرورانه ات
شکستی تو مرا
با تو گفتم
از همه تنهایی ام، خستگی ام
با تو گفتم تا بدانی
با همه ناجیگری، بی ناجی ام
تو، سکوتت خنجریست
بر قلب من
و حضورت، مرهمی
بر زخم من
پس، باش
تا همیشه با من باش
حتی اگر خاموشی



 
خرداد
۰۴
    
Posted () in ادبی on خرداد-۴-۱۳۸۵

خیلی تنهام

خیلی تنهام چه کنم؟

ای خدا با کوه غم ها چه کنم؟

تکیه کردم

تکیه کردم بر عشق

با همین دل

با همین دل ساده

:(

کسی نیست بشکنه تنهایی مو



 
بهمن
۰۹
    
Posted () in ادبی on بهمن-۹-۱۳۸۴

آیا تهنایی ؟

خُب برو سراغ تلفن

حالا به چند تا شماره فکر کن.

از ۱ تا ۹ …….!

عالـــیه .

حالا همه شماره ها رو یکی یکی بگیـــــر،

(داری به کی زنگ می زنی؟)

حالا صبر کن یکی گوشــی رو برداره.

بعــــد …. .

برقی گوشـــی رو بزار زمین!

بعــــد … .

چند دقیقه بشین ، یه لبخند بزن و بعد دوباره از اول شروع کن !

:)



 
دی
۰۸
    
Posted () in ادبی on دی-۸-۱۳۸۴

کاش می شد سکوت را در هم شکست و از حصار تنهایی گریخت.

خسته ام

خسته از این همه نیرنگ و فریب

که همچون بغضی درون تنهایی ام خانه کرده :(