تلفن به صدا در اومد.
شماره ناشناس بود، با تردید جوابش رو دادم. صدا آشنا بود، اما قدرت تشخیصم درست عمل نکرد.
به شک افتادم، با تردید پرسیدم شما؟
خودش رو معرفی کرد. صدام لرزید، نتونستم حرفی بزنم، دو تا اشک روی صورتم غلطید. اشک شوق بود، یا شایدم اشک دلتنگی هایم. نمیدونم.
دستمال کاغذی برداشتم، اشکهامُ پاک کردم. شروع کردم به صحبت و احوال پرسی.
گویا دلش به حالم سوخت و بعد از چندثانیه دوباره خودش رو معرفی کرد. او نبود!
باورکردنی نبود، من صداهاشونو اشتباه تشخیص دادم. اما با همین اشتباه، لذت شنیدن دوباره صدایش رو حس کردم، با تمام وجودم! ![]()
Twitter: + !