اردیبهشت
۲۷
    
Posted (پرشین سوبر) in خاطره نویسی on اردیبهشت-۲۷-۱۳۸۸

تلفن به صدا در اومد.

شماره ناشناس بود، با تردید جوابش رو دادم. صدا آشنا بود، اما قدرت تشخیصم درست عمل نکرد.

به شک افتادم، با تردید پرسیدم شما؟

خودش رو معرفی کرد. صدام لرزید، نتونستم حرفی بزنم، دو تا اشک روی صورتم غلطید. اشک شوق بود، یا شایدم اشک دلتنگی هایم. نمیدونم.

دستمال کاغذی برداشتم، اشکهامُ پاک کردم. شروع کردم به صحبت و احوال پرسی.

گویا دلش به حالم سوخت و بعد از چندثانیه دوباره خودش رو معرفی کرد. او نبود!

باورکردنی نبود، من صداهاشونو اشتباه تشخیص دادم. اما با همین اشتباه، لذت شنیدن دوباره صدایش رو حس کردم، با تمام وجودم! :(

Twitter: + !



 
تیر
۲۰
    
Posted () in ادبی on تیر-۲۰-۱۳۸۷

تنها نماندن است که می ماند

و در نهایت روز

تنها شب است که می خواند.!



 
آبان
۲۹
    
Posted () in دل نوشت on آبان-۲۹-۱۳۸۵

دلتنگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم :| !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



 
شهریور
۰۵
    
Posted () in دل نوشت on شهریور-۵-۱۳۸۵

آسمون امشب چقدر زشته، اولش قشنگ بودا، ولی چرا یهو این جوری شد؟

سر درد دارم! هیچی نمیفهمم! وای چرا گیج میزنم؟!

تا حالا این حس و داشتی که یه جا باشی طرف مقابلت حرف بزنه تو اصلا نفهمی که چی میگه؟ فکرت جای دیگه باشه؟! من الان اینجوریم ولی فکرم جایی مشغول نیست! احساس گنگ بودن دارم! دنبال یه تغییر بزرگ هستم!

چقدر خوب بود که ته هر جمله ای که می نوشتم یه نقطه بود، تموم میشد می رفت پی کارش!

ولی مثه اینکه نمیشه تموم کرد سخته!

-         بی خیال بابا از زندگی بیرون بیا!

-         چ ش م .

-         خیلی سخت میگیری! این رسمش نیست!

-         چ ش م .

-         دلت تنگ شده؟

-         آ ر ه .

-         خیلی؟

-         خیلی!

-         دلت میخواد برگردی؟

-         نمیدونم…..